پارت ۲۸ | پنج قدم
پارت ۲۸ | پنج قدم
صدای قدمها نزدیکتر شد.
تق... تق... تق...
پنج نفر.
جونکوک آرام گفت:
— پشت سر من بمونید.
آرین و سامان کنار هم ایستادند.
رئیس اما تکان نخورد.
فقط به انتهای راهرو خیره شده بود.
سامان پرسید:
— چرا چیزی نمیگی؟
رئیس آهسته جواب داد:
— چون میدونم اون پنج نفر کی هستن.
جونکوک برگشت.
— کی؟
رئیس به دیوار اشاره کرد.
پنج سایه روی دیوار افتاده بود.
اما هیچکس در راهرو نبود.
آرین با ترس گفت:
— این سایهها مال آدمها نیست...
ناگهان یکی از سایهها دستش را بالا آورد.
و همان لحظه، روی دیوار روبهرو جملهای ظاهر شد:
«یکی از شما نباید اینجا باشد.»
جونکوک به آرین و سامان نگاه کرد.
— هیچکس از هم جدا نشه.
صدای خندهای از انتهای راهرو آمد.
بعد یک نفر از تاریکی بیرون آمد.
رئیس با دیدنش عقب رفت.
— امکان نداره...
جونکوک پرسید:
— کیه؟
رئیس جواب نداد.
مرد ناشناس آرام جلو آمد.
چهرهاش زیر نور چراغ مشخص شد.
او دقیقاً شبیه کسی بود که در عکس بیست سال قبل کنار جونکوک ایستاده بود.
سامان با ناباوری گفت:
— ولی اون آدم...
رئیس حرفش را قطع کرد:
— بیست سال پیش ناپدید شد.
مرد لبخند زد.
— ناپدید نشدم.
همه ساکت شدند.
او به جونکوک نگاه کرد و گفت:
— منتظرت بودم.
جونکوک قدمی جلو رفت.
— چرا من؟
مرد جواب داد:
— چون تو تنها کسی هستی که میتونه درِ آخر رو باز کنه.
ناگهان صدای بلندی از انتهای راهرو آمد.
بوم!
دیوار ترک برداشت.
پشت ترک، یک درِ آهنی قدیمی نمایان شد.
روی در فقط یک جمله حک شده بود:
«حقیقت پشت این در، همهچیز را تغییر میدهد.»
جونکوک به کلید سیاه داخل دستش نگاه کرد.
مرد ناشناس گفت:
— حالا انتخاب با توئه.
جونکوک کلید را بالا آورد.
و قفل در، خودش شروع به چرخیدن کرد...
صدای قدمها نزدیکتر شد.
تق... تق... تق...
پنج نفر.
جونکوک آرام گفت:
— پشت سر من بمونید.
آرین و سامان کنار هم ایستادند.
رئیس اما تکان نخورد.
فقط به انتهای راهرو خیره شده بود.
سامان پرسید:
— چرا چیزی نمیگی؟
رئیس آهسته جواب داد:
— چون میدونم اون پنج نفر کی هستن.
جونکوک برگشت.
— کی؟
رئیس به دیوار اشاره کرد.
پنج سایه روی دیوار افتاده بود.
اما هیچکس در راهرو نبود.
آرین با ترس گفت:
— این سایهها مال آدمها نیست...
ناگهان یکی از سایهها دستش را بالا آورد.
و همان لحظه، روی دیوار روبهرو جملهای ظاهر شد:
«یکی از شما نباید اینجا باشد.»
جونکوک به آرین و سامان نگاه کرد.
— هیچکس از هم جدا نشه.
صدای خندهای از انتهای راهرو آمد.
بعد یک نفر از تاریکی بیرون آمد.
رئیس با دیدنش عقب رفت.
— امکان نداره...
جونکوک پرسید:
— کیه؟
رئیس جواب نداد.
مرد ناشناس آرام جلو آمد.
چهرهاش زیر نور چراغ مشخص شد.
او دقیقاً شبیه کسی بود که در عکس بیست سال قبل کنار جونکوک ایستاده بود.
سامان با ناباوری گفت:
— ولی اون آدم...
رئیس حرفش را قطع کرد:
— بیست سال پیش ناپدید شد.
مرد لبخند زد.
— ناپدید نشدم.
همه ساکت شدند.
او به جونکوک نگاه کرد و گفت:
— منتظرت بودم.
جونکوک قدمی جلو رفت.
— چرا من؟
مرد جواب داد:
— چون تو تنها کسی هستی که میتونه درِ آخر رو باز کنه.
ناگهان صدای بلندی از انتهای راهرو آمد.
بوم!
دیوار ترک برداشت.
پشت ترک، یک درِ آهنی قدیمی نمایان شد.
روی در فقط یک جمله حک شده بود:
«حقیقت پشت این در، همهچیز را تغییر میدهد.»
جونکوک به کلید سیاه داخل دستش نگاه کرد.
مرد ناشناس گفت:
— حالا انتخاب با توئه.
جونکوک کلید را بالا آورد.
و قفل در، خودش شروع به چرخیدن کرد...
- ۱۲۸
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط