🦢 پارت بیست‌ونهم | بازگشت به نقطه‌ی شروع

🦢 پارت بیست‌ونهم | بازگشت به نقطه‌ی شروع

لیانا گوشی را به جنگکوک نشان داد.

جنگکوک پیام را خواند و فوراً گفت:

— نمی‌ری.

— ولی مامانم اونجاست.

— این یه تله‌ست.

— می‌دونم.

— پس چرا هنوز درباره رفتن حرف می‌زنی؟

لیانا با صدای لرزان گفت:

— چون اگه من نرم، شاید بهش آسیب بزنن.

جنگکوک نزدیک‌تر شد.

— من پیداش می‌کنم.

— اگه نتونی؟

جنگکوک چند لحظه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

— اون‌وقت با هم پیداش می‌کنیم.

لیانا به چشم‌هایش نگاه کرد.

— یعنی با من میای؟

— حتی اگه نذاری.

برای اولین بار بعد از مدت‌ها، لیانا لبخند خیلی کوچکی زد.


---

صبح روز بعد، آن‌ها به جایی رفتند که سال‌ها قبل خانواده‌ها برای اولین بار با هم آشنا شده بودند.

یک خانه‌ی قدیمی در حاشیه‌ی شهر.

لیانا از ماشین پیاده شد.

— اینجا؟

جنگکوک سر تکان داد.

— آره.

— من اصلاً یادم نمیاد.

— چون خیلی بچه بودی.

آن‌ها وارد خانه شدند.

همه‌جا ساکت بود.

جنگکوک به افرادش علامت داد اطراف را بررسی کنند.

چند دقیقه بعد یکی از آن‌ها صدا زد:

— رئیس!

جنگکوک و لیانا به اتاقی رفتند.

روی میز، یک جعبه‌ی قدیمی قرار داشت.

داخلش چند نامه و یک عکس بود.

لیانا عکس را برداشت.

عکس مادرش و پدر جنگکوک.

اما پشت سرشان مرد دیگری ایستاده بود.

لیانا با تعجب گفت:

— این همون مردیه که توی عکس قبلی بود!

جنگکوک عکس را از دستش گرفت.

چهره‌اش تغییر کرد.

— امکان نداره...

— چی شده؟

— اون سال‌ها پیش مرده.

ناگهان صدای بلندی از طبقه‌ی بالا آمد.

هر دو برگشتند.

جنگکوک فوراً جلوی لیانا ایستاد.

— پشت سر من.

صدای قدم‌ها نزدیک‌تر شد.

اما به جای دشمن، یکی از افراد جنگکوک از پله‌ها پایین آمد.

— رئیس، اینجا کسی نیست.

جنگکوک اخم کرد.

— پس اون صدا چی بود؟

مرد جواب نداد.

لیانا ناگهان متوجه پاکتی روی میز شد.

اسمش روی آن نوشته شده بود.

«برای لیانا.»

با دست‌های لرزان پاکت را باز کرد.

داخلش نامه‌ای از مادرش بود.

> «لیانا جان... اگر این نامه به دستت رسیده، یعنی اتفاقی افتاده که سال‌ها ازش می‌ترسیدم. حقیقتی درباره‌ی پدرت وجود داره که هیچ‌وقت نتونستم بهت بگم...»



لیانا ادامه‌ی نامه را خواند.

اما قبل از اینکه به آخرش برسد، صدای تیراندازی از بیرون بلند شد.

جنگکوک فوراً لیانا را پشت خودش کشید.

— سرت رو پایین بیار!

صدای شلیک‌ها چند لحظه ادامه داشت.

بعد سکوت شد.

لیانا با ترس گفت:

— جنگکوک...

او جواب داد:

— من اینجام.

اما وقتی جنگکوک دوباره به نامه نگاه کرد، متوجه شد آخرین صفحه کنده شده.

فقط یک جمله باقی مانده بود:

«به هیچ‌کس اعتماد نکن... حتی به نزدیک‌ترین آدم زندگیت.»

جنگکوک به لیانا نگاه کرد.

و برای اولین بار، شک کوچکی در ذهنش شکل گرفت:

شاید دشمن واقعی، آن‌قدرها هم دور نبود. 🦢

پآیآن پآرت بیست و نهم...📝⃢💍
دیدگاه ها (۱۱)

🦢 پارت سی‌ام | نزدیک‌ترین دشمنجنگکوک هنوز به جمله‌ی روی نامه...

🦢 پارت سی‌ویکم | حقیقت پدرلیانا هنوز جلوی در ایستاده بود.— ی...

🦢 پارت بیست‌وهشتم | ناپدید شدنجنگکوک برای چند ثانیه هیچ حرکت...

🦢 پارت بیست‌وهفتم | رازی که نباید فاش می‌شدصبح روز بعد، لیان...

🦢 پارت بیست‌ویکم | یک شب خطرناکجنگکوک هنوز کاغذ را در دستش م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط