ویو ات
ویو ات
آجوما داشت از ترس میلرزید که رفتم داخل اتاقم و درو بستم دیدم کوک زنگ زد
-پرنسس من نبینم تاکسیک بازی دربیاره ها
+پریودم و اصلا عصاب اون دختره هرزه رو ندارم چرا همش میاد بهت میچسبه یا خودشو برات لوس میکنه کوک هق نداری نگاهشم کنی
-هوم من الان دم در خونتونم تمام صحنه ها رو دیدم خوب زدیش دختره رو دلم خنک شد
+بزار الان میام پایین
-باشه منم الان میام داخل
+باش
ویو ات
رفتم پایین دیدم جیون دوباره داره به کوک میچسبه که دستمو براش مشت کردم که بابام دیدم و اون دختره رو از کوک جدا کرد از پله ها رفتم پایین و روبه جیون کردم و گفتم
+مگه نگفتم هق نداری نگاهشم کنی ها جیون چرا انقدر خودتو لوس میکنی
جیون: چون من عاشق کوکم
ویو ات
با این حرفش قلبم تیکه تیکه شد پر از چشمام اشک شد دیگه کنترلم دست خودم نبود که یه سیلی محکم به جیون زدم که اون ور پرت شد رفتم طرفش و روی شکمش نشستم میخواستم مشت اولی رو بزنم که بایام منو ازش جدا کرد و اونم اشک تمساه میریخت
+این دفعه خدا حمت کرد دفعه بعدی قرار نیست فهمیدی(با داد عصبی)
-ات نیازی نیست که کسی رو بخاطر من بزنی(سرد)
ویو ات
با این حرفش بابامو حول دادم که بره اونطرف و با اشک گفتم
+چیه چرا تو هم با من بدی چرا همه با من بدن چرا کسی چشم منو نداره تو هم جزو اونا شدی تو هم از من بدت میاد اگه از من بدت میاد نیازی نیست باهام ازدواج کنی
(با گریه شدید)
ویو ات
داشت قلبم تیکه تیکه میشد دیگه توانایی زنده موندنو نداشتم دلم میخواست خود کشی کنم که یهو سرم گیج اومد و قلبم تیر میکشید چشمام سیاهی رفت و احساس کردم افتادم روی زمین که یهو سیاهی مطلق
ویو کوک
ات داشت فقط اشک میریخت و حرف میزد که یهو چشماش سفیدی رفت و افتاد روی زمین بغلش کردم و بردمش داخل ماشین که باباش گفت اونم الان با ماشین خودش میاد رفتیم بیمارستان که پرستار ها روی یه تخت گذاشتنش و بردنش داخل یه اتاق
ویو ات
داشتم خواب میدیدم یا رویا داخل یه جنگل بودم خیلی سرسبز بود من با یه لباس سفید بودم اون لباس خیلی زیبا بود نور افتاب بهم میخورد و من با پا های بدون کفش داخل جنگل راه میرفتم که به یه چشمه رسیدم مامانم اونجا بود
بیهوشی که انگار رویا بود
+مامان مامان(با اشک)
=دخترم
+مامان چرا منو ترک کردی مامان من فردا عروسیمه و تو نیستی مامان
=دخترم منو چان چویی کشت برو انتقام منو ازش بگیر
+مامان، مامان کجا میری نرو نرو
دوباره ترکم نکن(با اشک)
ویو ات
که از اون رویا یا خواب یا هرچی که بهش میگفتن بیدار شدم که دیدم یه پرسدار بالا سرمه
+من کجام
پرسدار: بیمارستان
+چرا کمکم کردی چرا من من میخوام بمسرم بزار بمیرم(با گریه شدید)
پرسدار: چرا میخوای بمیری
+چه فرقی داره الان فقط یه مرده هستم که فقط حرکت میکنه ولی اون وقت
آجوما داشت از ترس میلرزید که رفتم داخل اتاقم و درو بستم دیدم کوک زنگ زد
-پرنسس من نبینم تاکسیک بازی دربیاره ها
+پریودم و اصلا عصاب اون دختره هرزه رو ندارم چرا همش میاد بهت میچسبه یا خودشو برات لوس میکنه کوک هق نداری نگاهشم کنی
-هوم من الان دم در خونتونم تمام صحنه ها رو دیدم خوب زدیش دختره رو دلم خنک شد
+بزار الان میام پایین
-باشه منم الان میام داخل
+باش
ویو ات
رفتم پایین دیدم جیون دوباره داره به کوک میچسبه که دستمو براش مشت کردم که بابام دیدم و اون دختره رو از کوک جدا کرد از پله ها رفتم پایین و روبه جیون کردم و گفتم
+مگه نگفتم هق نداری نگاهشم کنی ها جیون چرا انقدر خودتو لوس میکنی
جیون: چون من عاشق کوکم
ویو ات
با این حرفش قلبم تیکه تیکه شد پر از چشمام اشک شد دیگه کنترلم دست خودم نبود که یه سیلی محکم به جیون زدم که اون ور پرت شد رفتم طرفش و روی شکمش نشستم میخواستم مشت اولی رو بزنم که بایام منو ازش جدا کرد و اونم اشک تمساه میریخت
+این دفعه خدا حمت کرد دفعه بعدی قرار نیست فهمیدی(با داد عصبی)
-ات نیازی نیست که کسی رو بخاطر من بزنی(سرد)
ویو ات
با این حرفش بابامو حول دادم که بره اونطرف و با اشک گفتم
+چیه چرا تو هم با من بدی چرا همه با من بدن چرا کسی چشم منو نداره تو هم جزو اونا شدی تو هم از من بدت میاد اگه از من بدت میاد نیازی نیست باهام ازدواج کنی
(با گریه شدید)
ویو ات
داشت قلبم تیکه تیکه میشد دیگه توانایی زنده موندنو نداشتم دلم میخواست خود کشی کنم که یهو سرم گیج اومد و قلبم تیر میکشید چشمام سیاهی رفت و احساس کردم افتادم روی زمین که یهو سیاهی مطلق
ویو کوک
ات داشت فقط اشک میریخت و حرف میزد که یهو چشماش سفیدی رفت و افتاد روی زمین بغلش کردم و بردمش داخل ماشین که باباش گفت اونم الان با ماشین خودش میاد رفتیم بیمارستان که پرستار ها روی یه تخت گذاشتنش و بردنش داخل یه اتاق
ویو ات
داشتم خواب میدیدم یا رویا داخل یه جنگل بودم خیلی سرسبز بود من با یه لباس سفید بودم اون لباس خیلی زیبا بود نور افتاب بهم میخورد و من با پا های بدون کفش داخل جنگل راه میرفتم که به یه چشمه رسیدم مامانم اونجا بود
بیهوشی که انگار رویا بود
+مامان مامان(با اشک)
=دخترم
+مامان چرا منو ترک کردی مامان من فردا عروسیمه و تو نیستی مامان
=دخترم منو چان چویی کشت برو انتقام منو ازش بگیر
+مامان، مامان کجا میری نرو نرو
دوباره ترکم نکن(با اشک)
ویو ات
که از اون رویا یا خواب یا هرچی که بهش میگفتن بیدار شدم که دیدم یه پرسدار بالا سرمه
+من کجام
پرسدار: بیمارستان
+چرا کمکم کردی چرا من من میخوام بمسرم بزار بمیرم(با گریه شدید)
پرسدار: چرا میخوای بمیری
+چه فرقی داره الان فقط یه مرده هستم که فقط حرکت میکنه ولی اون وقت
- ۵.۴k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط