#مافیا_عزیز_من
#مافیا_عزیز_من
#Part14
بالاخره فلیکس رسید و تورو بیهوش روی مبل دید. سریع یه حوله برداشت و خیسش کرد. اون حوله رو روی پیشونیت گذاشت. این باعث شد تو بیدار بشی.
ویو ت.و: وقتی چشمام رو باز کردم با صورت نگران فلیکس رو به رو شدم.
ت.و: لیکسی اومدی؟!
فلیکس: اره پرنسس مگه میشه نیام. 🎀🧸حالت خوبه؟! اگه نه پاشو بریم دکت....
یهو انگشتت رو روی لب هاش گذاشتی و نزاشتی حرف بزنه.
ت.و: حالا که تو پیشمی بهترم.
فلیکس کمی دارو و آب آورد تا تو بخوری....
چون که نمیتونستی درست تکون بخوری، فلیکس راحت بهت نزدیک میشد. دستشو دور کمرت حلقه کرد و به سمت صورتت اومد. خودتو عقب کشدی و نزاشتی نزدیکت شه.
فلیکس: پرنسس کاری کردم؟! ازم ناراحتی؟!🥺
ت.و:(سکوت)
فلیکس: پرنس...(اومد نزدیکت شه که باز خودتو عقب کشیدی)
فلیکس: ا.ت چرا نمیزاری نزدیکت شم؟!
ت.و: خب معلومه. نمیخوام تو هم مریض شی.(سرفه)
فلیکس این بار عصبانی شد و دستت رو محکم گرفت و تو افتادی بغلش...
خواستی به زور از بغلش بیای بیرون ولی آرامشی که اون بغل بهت میداد این اجازه رو به تو نمیداد پس بی حرکت موندی و تو بغلش خوابت برد...
با برخورد لب های فلیکس به صورتت از خواب بیدارشدی. خواست لباهات رو ببوسه که با دست جلو ی دهنت رو گرفتی. این بار تعجب نکرد و خندید.
فلیکس: وقتی خواب بودی ۱۰۰ بار بوسیدمشون پس دستتو بکش بیبی گرل🙃(با مهربونی زیاد)
با دستای خالیت زدی به شونش و گفتی
ت.و: دیوونه شدی؟! میخوای مریض شی؟!(اخم کیوت)
فلیکس: آره دیوونه شدم... دیوونه ی تو 🤤
ذهن ت.و: آخه این مرد چجوری میتونه انقدر قند تو دلم آب کنه 🥹🎀
نفهمیدی که دستتو از روی لبهات برداشتی و فلیکس هم از این فرصت استفاده کرد و بوسیدت. تو هم کنترلت رو از دست دادی و دست هات رو دور گردنش حلقه کردی.
خببب قشنگاااا اینم پارت بعدی امیدوارم خوشتون بیاد.
اگه میشه همتون نظرتون رو تو کامنت ها بگین🤏🏻🫀💗
#Part14
بالاخره فلیکس رسید و تورو بیهوش روی مبل دید. سریع یه حوله برداشت و خیسش کرد. اون حوله رو روی پیشونیت گذاشت. این باعث شد تو بیدار بشی.
ویو ت.و: وقتی چشمام رو باز کردم با صورت نگران فلیکس رو به رو شدم.
ت.و: لیکسی اومدی؟!
فلیکس: اره پرنسس مگه میشه نیام. 🎀🧸حالت خوبه؟! اگه نه پاشو بریم دکت....
یهو انگشتت رو روی لب هاش گذاشتی و نزاشتی حرف بزنه.
ت.و: حالا که تو پیشمی بهترم.
فلیکس کمی دارو و آب آورد تا تو بخوری....
چون که نمیتونستی درست تکون بخوری، فلیکس راحت بهت نزدیک میشد. دستشو دور کمرت حلقه کرد و به سمت صورتت اومد. خودتو عقب کشدی و نزاشتی نزدیکت شه.
فلیکس: پرنسس کاری کردم؟! ازم ناراحتی؟!🥺
ت.و:(سکوت)
فلیکس: پرنس...(اومد نزدیکت شه که باز خودتو عقب کشیدی)
فلیکس: ا.ت چرا نمیزاری نزدیکت شم؟!
ت.و: خب معلومه. نمیخوام تو هم مریض شی.(سرفه)
فلیکس این بار عصبانی شد و دستت رو محکم گرفت و تو افتادی بغلش...
خواستی به زور از بغلش بیای بیرون ولی آرامشی که اون بغل بهت میداد این اجازه رو به تو نمیداد پس بی حرکت موندی و تو بغلش خوابت برد...
با برخورد لب های فلیکس به صورتت از خواب بیدارشدی. خواست لباهات رو ببوسه که با دست جلو ی دهنت رو گرفتی. این بار تعجب نکرد و خندید.
فلیکس: وقتی خواب بودی ۱۰۰ بار بوسیدمشون پس دستتو بکش بیبی گرل🙃(با مهربونی زیاد)
با دستای خالیت زدی به شونش و گفتی
ت.و: دیوونه شدی؟! میخوای مریض شی؟!(اخم کیوت)
فلیکس: آره دیوونه شدم... دیوونه ی تو 🤤
ذهن ت.و: آخه این مرد چجوری میتونه انقدر قند تو دلم آب کنه 🥹🎀
نفهمیدی که دستتو از روی لبهات برداشتی و فلیکس هم از این فرصت استفاده کرد و بوسیدت. تو هم کنترلت رو از دست دادی و دست هات رو دور گردنش حلقه کردی.
خببب قشنگاااا اینم پارت بعدی امیدوارم خوشتون بیاد.
اگه میشه همتون نظرتون رو تو کامنت ها بگین🤏🏻🫀💗
- ۴۳۵
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط