𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁹
ویو: جونگ‌کوک

چند دقیقه گذشت.

هنوز کنار پنجره ایستاده بودم.

سعی می‌کردم فکر ات رو از سرم بیرون کنم، اما هر بار بیشتر بهش فکر می‌کردم.

_ عجب دردسری شد...

پوشه‌ای که روی میز بود رو برداشتم.

بازش کردم.

چند لحظه به اطلاعاتش نگاه کردم.

پارک ات.

دوباره پوشه رو بستم.

_ قرار نبود انقدر ذهنمو درگیر کنه.

گوشی رو برداشتم و به سه‌اون پیام دادم.

_ وضعیت ویکتور؟

چند ثانیه بعد جواب داد.

سه‌اون: هنوز هیچ جوابی نداده.

_ پس هنوز صبر می‌کنیم.

گوشی رو کنار گذاشتم.

چند لحظه بعد صدای در اتاق بلند شد.

_ بیا تو.

سه‌اون وارد شد.

سه‌اون: ارباب، یه گزارش جدید رسیده.

_ درباره‌ی ویکتور؟

سه‌اون: بله.

_ بگو.

سه‌اون پوشه‌ای رو روی میز گذاشت.

سه‌اون: یکی دیگه از افراد مهم باندش هم جدا شده.

نگاهم روی پوشه ثابت موند.

_ پس اوضاع داره سریع‌تر از چیزی که فکر می‌کردیم پیش میره.

سه‌اون: دقیقاً.

چند ثانیه سکوت کردم.

_ هنوز بهش فشار نمیاریم.

سه‌اون: چرا؟

_ چون می‌خوام خودش بفهمه که دیگه راه زیادی براش نمونده.

سه‌اون سرش رو تکون داد.

سه‌اون: و اگر باز هم قبول نکنه؟

لبخند کمرنگی زدم.

_ اون‌وقت پیشنهاد من دیگه یه انتخاب نیست.

سه‌اون چیزی نگفت.

من هم دوباره به پنجره نگاه کردم.

اما چند ثانیه بعد، خودم پرسیدم:

_ ات امروز کجاست؟

سه‌اون با تعجب نگام کرد.

سه‌اون: تا جایی که می‌دونم، توی عمارت ویکتوره.

_ با محافظ؟

سه‌اون: بله.

چند لحظه مکث کردم.

_ خوبه.

سه‌اون خواست از اتاق خارج بشه که دوباره صداش کردم.

_ سه‌اون.

برگشت.

سه‌اون: بله ارباب؟

_ هر اتفاقی برای باند ویکتور افتاد، مستقیم به من گزارش بده.

سه‌اون: چشم.

در بسته شد.

روی صندلی نشستم.

دستم رو روی میز گذاشتم.

نمی‌دونستم چرا...

اما از وقتی اسم ات وارد این بازی شده بود، همه‌چیز شکل دیگه‌ای گرفته بود.

قرار بود ازش برای شکست دادن ویکتور استفاده کنم.

قرار بود فقط یه شرط باشه.

اما حالا...

فکر اینکه ممکنه اتفاقی برای اون دختر بیفته، بیشتر از چیزی که باید ناراحتم می‌کرد.

با عصبانیت زیر لب گفتم:

_ این دختر چرا انقدر دردسره؟

همون لحظه گوشی لرزید.

پیام سه‌اون بود.

سه‌اون: ارباب، ویکتور تماس گرفته.

صاف نشستم.

_ جواب بده.

چند ثانیه بعد پیام جدیدی اومد.

سه‌اون: خودش می‌خواد با شما صحبت کنه.

لبخند کمرنگی روی لبم نشست.

_ بالاخره...

اما قبل از اینکه گوشی رو کنار بذارم، پیام بعدی رسید.

سه‌اون: گفت موضوع درباره‌ی ات هست.

لبخندم محو شد.

چند ثانیه فقط به صفحه خیره موندم.

_ ویکتور...

گوشی رو برداشتم.

این بار خودم شماره‌ش رو گرفتم.

چند بوق خورد.

بالاخره تماس وصل شد.

چند ثانیه هیچ‌کدوم حرف نزدیم.

بعد صدای خسته‌ی ویکتور از اون طرف خط اومد.

*جونگ‌کوک...

_ بله؟

مکث کرد.

* باید درباره‌ی دخترم باهات حرف بزنم.

چشم‌هام کمی ریز شد.

_ من گوش میدم.

چند ثانیه سکوت کرد.

بعد آرام گفت:

* فکر می‌کنم... جای ات پیش تو امن‌تره.

سکوت.

نگاهم ثابت موند.

و برای اولین بار...

من نمی‌دونستم باید از شنیدن این جمله خوشحال باشم...

یا نگران.
دیدگاه ها (۲)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁸ویو: جونگ‌کوکگوشی روی میز لرزید....

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁷ویو: اتهنوز پشت در ایستاده بودم....

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹³ویو: جونگ‌کوکداخل ماشین نشسته بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط