تو مرا به حالِ خاطرات، رها کردی تا

تو مرا به حالِ خاطرات، رها کردی تا
من خیره شوم به تسلسلِ پنجرۀ مُشرف به اندوهِ جمعه،
در تیک و تاکِ شماطه های کوک شده به وقت تنهایی..
■
صیغۀ خاطرات که
در خیالِ نبودنت جاری شود،
دست خوردۀ تقویمی می شوم که
یادآورِ تاریخِ آغوش توست..
■
تو لب هایت را در دست بگیر و
آغوش به آغوش، بوسه خیرات کن.. تا
من احساسم را غلاف کنم از
عشق در حجم جـمعه ای که
مدت هاست در باورِ تقویم من جا خوش کرده است..
دیدگاه ها (۱)

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

کیستی که من جز او نمی بینم و نمیابمدریای کدام پشت پنجره ای؟ک...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌«کلمات، پرسه ‍زنان در گذر ثانیه‌ها رنگ باخته‌ان...

شبتون بی غم فقط باغم حسین فقط بخیر🏴

دنیایم لبریز از رویای مرتفع توست که پرنده پرنده اوج می‌گیرد؛...

مرا در آغوش بگیر ! که دلم نمی خواهد یک لحظه بی تو در آغوش ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط