» پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخت
» پادشاه دختر زیبایی داشت و شرط گذاشته و گفته بود: که دخترم را به کسی میدهم که بتواند با شنا از استخر پر از تمساح من عبور کند ! بسیاری از پسرها صرف نظر کردند و بسیاری هم در این راه کشته شدند تنها یک جوان مانده بود که ادعا میکرد که از شهری آمده که مردمش از هیچ قدرتی نمیترسند جوان شجاعانه به آب زد. باتمساح ها جنگید و سالم از آب بیرون آمد. پادشاه مبهوت شده بود و می خواست دست دخترش را به دست آن جوان بسپارد که او دستش را کشید و به پادشاه گفت: دخترت باشه واسه خودت. من فقط اومدم ثابت کنم بچه نوشهر م.
پادشاه اشک تو چشاش حلقه بست و با بغض گفت: الان برنج هاشمی خوب کیلو چنده؟
اینا ولش. دختر پادشاه موند تو کف من خخخخ
پادشاه اشک تو چشاش حلقه بست و با بغض گفت: الان برنج هاشمی خوب کیلو چنده؟
اینا ولش. دختر پادشاه موند تو کف من خخخخ
- ۱.۳k
- ۲۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط