فصل سوم( شب دردناک )

فصل سوم( شب دردناک )
پارت ۲۷۳

جیمین با ترس بالا تنه دختره رو تخت بلند کرد و با صدا لرزاند گفت
جیمین: ات چی شده ...‌
وقتی دید که دختره فقد ور میره و دستش رو محکم رو شکمش گذاشته بود جیمین زود از رو تخت بلند شد لباسی که پایین تخت افتاده بود را با یک ثانیه پوشید و سمته کمد رفت اولین شی ای که دستش آمد را برداشت و تنه دخترک کرد بدن سبک اش را از رو تخت بلند کرد و با قدم های سریع از پله پایین می‌آمد بدون توجه به افرادی که تو سالن بود با داد گفت
جیمین: دال ماشین رو آماده کن
میجی می‌چا با عجله بلند شدند و با نگران به دنبال جیمین راهی شدن
جیمین ات را گذاشت صندلی جلو و بعد از بستن کمربند اش با عجله سوار شد و سرعت ماشین را بیش از حد بالا برد تا زود تر به بیمارستان برسه
بغض سنگینی چونش را لرزاند و با دستش محکم به فرمون زد و فریاد زد
جیمین : لعنتی چیکارش کردم ...

*************************

در حالی که به دیوار سفید و تمیز بیمارستان تکیه داده بود سرش را چندیدن بار به آرامی به دیوار کوبند
د : شما ؟ خانم پارک ات رو اوردین
جیمین با صدا دکتر چشم هایش را باز کرد و با چابک بودن خودش به دکتر رسید... با چشم های قرمز گفت
جیمین: اره حالش چطوره ؟ ..... آقای دکتر عصبی میان دندان هایش غرید
د : تو بهش ت*جاوز کردی اره
جیمین عصبی تر با محکم بودن حرفش گفت........ جیمین: اون بیمارستان رو سرت خراب میکنم جواب منو بده
با صدا بلند هر حرفش را گفت ولی آقای دکتر بد تر از جیمین بود
د : فک‌کردی من از تهدید های مسخره تو میترسم هفته ده دفعه آدم های مثل تو میان و خوب میدونم چه بلایی سرش آورده شده
جیمین عصبی تر یقه آقای دکتر رو گرفت و تو صورت اش غرید
جیمین : مردک اون دندون های لعنتی ترو میشکنم زود باش بگو ... حالش خوبه چش شده
اخره حرفش را به داد گفت و همان دیقه پرستار زود گفت
پ : آقای دکتر حال مریض وخیم هست لطفا زود بیایید
د : اتاق عمل آماده شد ........ پ : حتما
.... روبه پرستار کرد و با هول دادن دست های جیمین با عصبانیت گفت....
د : با تو بعدا کار دارم...
با دویدن سمته آسانسور رفت...
جیمین با بردن دست اش تو موهای آشفته اش رو زمین کنار صندلی نشست و باز هم منتظر ماند میجی و می‌چا با بطری آب به دست رو صندلی ها نشستن .... می‌چا با نگرانی گفت
می‌چا: اوپا ..... حالش چطوره دکتر نیومد ....
جیمین زمزمه وار گفت ...... جیمین: چیزی نگفت
دیدگاه ها (۱)

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۷۴می‌چا : خدا کنه چیزه مهم نباشه ...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۷۵سکوت کرده جلو جیمین ایستاده بود...

فصل سوم ( شب دردناک )پارت ۲۷۲جیمین دختره رو میان خودش اسیر ک...

فصل سوم( شب دردناک )پارت ۲۷۱با هجوم وارد اتاق شد تا حدی که د...

{ددی فاکر}

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط