Empire of the Six Towers:

Empire of the Six Towers:
Lawyers' Battle
امپراطوری شش برج : نبرد وکلا
قسمت چهارم :
چرا اینقدر سرد رفتار میکنه ؟!

منشی : خوب مصاحبه شروع میشه از هرکدوم ۶ سوال پرسیده میشه

۲۰ دقیقه بعد *

وای این آخرین سوالههههه دارم از استرس غش میکنم . آریا با همون نگاه سردش به ایلین نگاه کرد و پرسید : هدفت از اومدن به سرکار چیه ؟ خوشگذرونی یا ... ؟
من نفسمو حبس کرده بودم و یک لحظه با تعجب نگاهش کردم . خشکم زده بود .
آخه مرتیکه این چه سوالیه ناموسا !!
ایلین سکوت کرد و بعد با یک اعتماد به نفس فیک جواب داد : منظورتون رو متوجه نمیشم . اما من بخاطر کار و موفقیت اومدم اینجا
و کلی چرت و پرت دیگه سر هم کرد . از لیسا هم سوال پرسید و رسید به من . قلبم از سینم داشت میزد بیرون . از شدت استرس دستام داشت میلرزید و نفسم توی سینه حبس شده بود .
بعد با همون نگاه سردش بهم نگاه کرد و گفت : تو همون وکیل جوان و با جسارتی ؟ هه واقعا با خودت فکر کردی میتونی با جسارتت اینجا کار کنی ؟
خشکم زده بود و بهم برخورد .
با ارامش و شجاعت و کمی عصبانیت خفیف گفتم : بله . من همون وکیلم . جسارت و شجاعت من توی کار ها پیدا میشه نه توی صحبت ها و طرز برخوردم برخلاف بعضیا که سردیشون رو به بقیه نشون میدن و کارشون تیکه انداختنه .
لیسا و ایلین، مصاحبه کننده و همه با یک نگاهی که تعجب ازش پیداس نگاهم میکردن . بعد من فهمیدم چی گفتم 🫠😶
هیچی نگفت و با نگاهی پر از خشم و سردی بهم نگاه کرد . یک نیشخند زد و اروم گفت : جلسه تمومه .
واااااای بدبخت شدم به معنی واقعی !!!
الان دیگه نمیتونم اونجا کار کنم .
وقتی از اتاق مصاحبه اومدم بیرون حالم دست خودم نبود و پاهام بی اراده به سمت بیرون از برج حرکت میکردن . یک بغض و عصبانیت و ترس عجیبی درونم موج میزد .
با صدای لیسا به خودم اومدم . من کجام اینجا ... اینجاااا....
لیسا دستم رو گرفت و کشید سمت خودش .
لیسا : دیووونه ای ؟! یک ساعته دارم صدات میزنم ! چرا همینطوری و بی اختیار میری توی خیابون ؟! نزدیک بود کامیون لهت کنه بدبخت خدا زده !
رنگم پریده بود و تپش قلب هم داشتم . یکجا نشستم و لیسا واسم اب میوه و کیک اورد . حالم بهتر شد و به خودم اومدم . لیسا اروم پرسید : حالت بهتره ؟
سر تکون دادم گفتم : اره ... بهترم .

لیسا ماسین منو برداشت و سوارم کرد و برد خونه . با لیسا یک ابمیوه خوردیم و بهم بلند گفت : بابا مشتی ناراحت نباش ! مصاحبه و ازمون برای گند زدن و ریدنه دیگه !!😜
بعدش باهم رفتیم شهربازی و حالم جا اومد .

فردای ان روز ، ساعت ۶ و نیم صبح *

لیسا بهم داشت زنگ میزد . با چشمای خواب الودم گوشی رو برداشتم و وصلش کردم . لیسا با جیغ و صدایی بلند گفت : کااااااتررررینننننن !!!!! قبولل شدی توی مصاااااحبهههههههه !!!
من به خودم ریدم و خوابم پرید و با گیجی گفتم : چیییییی ؟!
_لیسا : خنگ خدا صفحه کاربریتو چک کن .
رفتم با حالت خواب الودگی و چک کردم .
باورم نمیشه ... من ... من قبول شدم !؟ ....

ادامه دارد ....
#فیک_نویسی #سناریو #رمان #داستان #عاشقانه
دیدگاه ها (۰)

Empire of the Six Towers:Lawyers' Battleامپراطوری شش برج : ن...

Empire of the Six Towers :Lawyers' Battleقسمت سوم : مصاحبه ک...

Empire of the Six Towers:Lawyers' Battleقسمت دوم : کیتی : کا...

ساحل من چپتر ۲ پایانی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط