میاکا ساتوشی
میاکا ساتوشی
سن: ۲۵ سال
جایگاه: بانوی ارشد خاندان ساتوشی، شعلهی خاموش وفاداری
چشمها: آبی، پر از نور و رنج
مو: طلایی، بلند و موجدار؛ چون شعلهای در مه
علایق: کتابهای فلسفی، شمعهای معطر، موسیقی کلاسیک
نماد: گل کاملیا سفید درون شیشهای ترکخورده
گل پاکی که در برابر زمان خم شد، اما هرگز نشکست.
در میانهی سایهها، بانویی ایستاده که به نرمی نسیم میوزد اما چون طوفان به خاک میزند.
میاکا ساتوشی، نخستزادهی خاندان فروریخته، دختریست که با بدنی شکننده و روحی تسخیرناپذیر به دنیا آمد. طلای موهایش را از مادرش به ارث برده، اما نگاه روشن آبیاش – سرشار از درد، پرسش و ایمان – در چشمان پدرش تکرار میشود.
از همان روزی که صدای مرگ در تالار خاندان پیچید، او شاهد پایان جهان خود بود. آخرین تصویرش از پدر و مادرش، خاطرهایست که شبها او را خفه میکند. اما برخلاف خواهر کوچکش که در خاموشیِ انتقام غرق شد، میاکا در نور باقی ماند… نوری لرزان، اما زنده.
میاکا، با تمام نرمیاش، آموزههای رابرت اتسومی را چون سرودی مقدس به جان پذیرفت. از زیر انگشتان لرزانش، گلولههای مرگآور گذشتند. چاقو در دستش چون قلمی بود که سرنوشت را بازمینوشت. با وجود بیماری، با وجود ضعف جسم، او از تمامی شاگردان دیگر برتر شد؛ نه به خاطر قدرت، بلکه به خاطر دل.
و با این حال، هیچکس نمیخواهد او را عصبانی ببیند.
خشم او، چون سکوت قبل از زلزله، آرام، بیصدا، و سپس ویرانگر است. قهرمان یا دشمن، وقتی چشمان میاکا از فروغ به آتش تبدیل میشوند، بیاختیار عقب مینشینند.
او عقل خاندان ساتوشیست، صدایی آرام در گوش خواهرش کائورو، نوری که سایهها را روشن میکند اما آنقدر باهوش است که بداند، گاهی سایه لازم است تا نور معنا یابد.
سن: ۲۵ سال
جایگاه: بانوی ارشد خاندان ساتوشی، شعلهی خاموش وفاداری
چشمها: آبی، پر از نور و رنج
مو: طلایی، بلند و موجدار؛ چون شعلهای در مه
علایق: کتابهای فلسفی، شمعهای معطر، موسیقی کلاسیک
نماد: گل کاملیا سفید درون شیشهای ترکخورده
گل پاکی که در برابر زمان خم شد، اما هرگز نشکست.
در میانهی سایهها، بانویی ایستاده که به نرمی نسیم میوزد اما چون طوفان به خاک میزند.
میاکا ساتوشی، نخستزادهی خاندان فروریخته، دختریست که با بدنی شکننده و روحی تسخیرناپذیر به دنیا آمد. طلای موهایش را از مادرش به ارث برده، اما نگاه روشن آبیاش – سرشار از درد، پرسش و ایمان – در چشمان پدرش تکرار میشود.
از همان روزی که صدای مرگ در تالار خاندان پیچید، او شاهد پایان جهان خود بود. آخرین تصویرش از پدر و مادرش، خاطرهایست که شبها او را خفه میکند. اما برخلاف خواهر کوچکش که در خاموشیِ انتقام غرق شد، میاکا در نور باقی ماند… نوری لرزان، اما زنده.
میاکا، با تمام نرمیاش، آموزههای رابرت اتسومی را چون سرودی مقدس به جان پذیرفت. از زیر انگشتان لرزانش، گلولههای مرگآور گذشتند. چاقو در دستش چون قلمی بود که سرنوشت را بازمینوشت. با وجود بیماری، با وجود ضعف جسم، او از تمامی شاگردان دیگر برتر شد؛ نه به خاطر قدرت، بلکه به خاطر دل.
و با این حال، هیچکس نمیخواهد او را عصبانی ببیند.
خشم او، چون سکوت قبل از زلزله، آرام، بیصدا، و سپس ویرانگر است. قهرمان یا دشمن، وقتی چشمان میاکا از فروغ به آتش تبدیل میشوند، بیاختیار عقب مینشینند.
او عقل خاندان ساتوشیست، صدایی آرام در گوش خواهرش کائورو، نوری که سایهها را روشن میکند اما آنقدر باهوش است که بداند، گاهی سایه لازم است تا نور معنا یابد.
- ۲۲۸
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط