چشمهامو باز کردم و دیدم هوا ابریه و داره نم نم بارون میاد
𝕸𝖞 𝖇𝖊𝖑𝖔𝖛𝖊𝖉 𝖛𝖆𝖒𝖕𝖎𝖗𝖊🍂: 𝕻²
چشمهامو باز کردم و دیدم هوا ابریه و داره نم نم بارون میاد...
آروم از جام بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم و شروع کردم به قدم زدن تا برگردم خونه. نزدیک به ۲۵ دقیقه راه رفتم اما هنوز توی جنگل بودم. فکر کنم گم شدم. هیچ راهی پیدا نمیکردم، پس مجبور بودم همونجا بمونم. بارون شدید شده بود، هوا سرد بود. با دستهایی قرمز و لرزون، چادر مسافرتی رو از داخل کوله درآوردم، بازش و سرپاش کردم و رفتم داخل و زیپی که در چادر رو نگه میداشت رو کشیدم. دستهام از شدت سرما سِر و قرمز شده بودن و داشتن میلرزیدن.
پتویی که داخل کوله بود رو در آوردم و پیچوندم دور خودم. از سرما داشتم میلرزیدم، که یهو، سایه ی یه مرد قد بلندی رو بیرون از چادر دیدم، که یه چیزی رو شونهش بود. هودیش؟ یعنی توی این سرما لباسش رو درآورده بود؟
آروم زیپ چادر رو باز کردم و دیدم یه پسر قد بلند و خوش هیکل، درحالی که بالا تنهش کاملا لخت هست و لباسش روی شونهش هست کنار یه درخت وایساده. صورتش زیاد توی مه معلوم بود و فقط میتونستم دهنش رو ببینم. با صدایی لرزون اما نسبتا بلند گفتم «ببخشید، من اینجا گم شدم. شما میدونید چطور میتونم از جنگل برم بیرون؟»
که پسر پوزخندی زد، و بعد، با صدای بمی گفت «گم شدی؟ بار اولته میای اینجا؟»
با حرفش یکم مکث کردم، صدای خیلی بم بود، ولی جذاب بود. آروم گفتم «جنگل های مختلفی رفتم، اما تاحالا اینجا نیومده بودم. میشه بهم بگی چطور میتونم برم بیرون؟»
پسر آروم از درخت فاصله گرفت، درحالی که قدم زنان داشت میومد سمتم، و من از ترس، آروم عقب عقب میرفتم، گفت «مشکل دقیقا همینجاست، تو پاتو گذاشتی جایی که نباید میذاشتی. و حالا، گم شدی. این یعنی یه فاجعه ی بزرگ. احتمالا چند هفته ی دیگه، آدمایی که اون بیرونن میخوان یه گروه بفرستن دنبالت.»
«من کسیو ندارم که بخواد برای پیدا کردنم گروه بفرسته»
«اوه، چه غمانگیز»
با این حال لحنش اصلا اینو نمیگفت. معلوم بود داره مسخرم میکنه. فکر میکنه کیه که اینجوری رفتار میکنه؟ بنظر من که فقط یه روانی میتونه توی این هوا لباسشو در بیاره و حتی یه دختر گمشده رو مسخره هم بکنه.
پسر، با لحن و لبخند عجیبی گفت «حالا میخوای چیکار کنی؟ میدونی این جنگل پر از حیوونای وحشیه؟ حتی اگه حیوونا رو هم در نظر نگیریم، موجوداتی هستن که تو براشون طعمهای، پس...یه معامله باهات میکنم. من راه خروج از این جنگل رو نشون میدم و در عوض...»
«درعوض چی؟»
پسر از توی جیب شلوارش یه بطری کوچیک درآورد و گرفت سمت دختر و با پوزخند ادامه داد «این بطری رو پر از خونِ خودت میکنی»
«چ...چی؟ خون؟...برای چی؟»
«بهتره سوال نپرسی و قبول کنی، چون شرط میبندم هیچکسی همچین پیشنهادی بهت نمیده، پس...»
نفس عمیقی کشیدم، چرا یکی باید در ازای بیرون بردنم از جنگل، ازم خون بخواد؟
آروم گفتم «باشه»
___
🍂– 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 –🍂
#fallow
چشمهامو باز کردم و دیدم هوا ابریه و داره نم نم بارون میاد...
آروم از جام بلند شدم و وسایلم رو جمع کردم و شروع کردم به قدم زدن تا برگردم خونه. نزدیک به ۲۵ دقیقه راه رفتم اما هنوز توی جنگل بودم. فکر کنم گم شدم. هیچ راهی پیدا نمیکردم، پس مجبور بودم همونجا بمونم. بارون شدید شده بود، هوا سرد بود. با دستهایی قرمز و لرزون، چادر مسافرتی رو از داخل کوله درآوردم، بازش و سرپاش کردم و رفتم داخل و زیپی که در چادر رو نگه میداشت رو کشیدم. دستهام از شدت سرما سِر و قرمز شده بودن و داشتن میلرزیدن.
پتویی که داخل کوله بود رو در آوردم و پیچوندم دور خودم. از سرما داشتم میلرزیدم، که یهو، سایه ی یه مرد قد بلندی رو بیرون از چادر دیدم، که یه چیزی رو شونهش بود. هودیش؟ یعنی توی این سرما لباسش رو درآورده بود؟
آروم زیپ چادر رو باز کردم و دیدم یه پسر قد بلند و خوش هیکل، درحالی که بالا تنهش کاملا لخت هست و لباسش روی شونهش هست کنار یه درخت وایساده. صورتش زیاد توی مه معلوم بود و فقط میتونستم دهنش رو ببینم. با صدایی لرزون اما نسبتا بلند گفتم «ببخشید، من اینجا گم شدم. شما میدونید چطور میتونم از جنگل برم بیرون؟»
که پسر پوزخندی زد، و بعد، با صدای بمی گفت «گم شدی؟ بار اولته میای اینجا؟»
با حرفش یکم مکث کردم، صدای خیلی بم بود، ولی جذاب بود. آروم گفتم «جنگل های مختلفی رفتم، اما تاحالا اینجا نیومده بودم. میشه بهم بگی چطور میتونم برم بیرون؟»
پسر آروم از درخت فاصله گرفت، درحالی که قدم زنان داشت میومد سمتم، و من از ترس، آروم عقب عقب میرفتم، گفت «مشکل دقیقا همینجاست، تو پاتو گذاشتی جایی که نباید میذاشتی. و حالا، گم شدی. این یعنی یه فاجعه ی بزرگ. احتمالا چند هفته ی دیگه، آدمایی که اون بیرونن میخوان یه گروه بفرستن دنبالت.»
«من کسیو ندارم که بخواد برای پیدا کردنم گروه بفرسته»
«اوه، چه غمانگیز»
با این حال لحنش اصلا اینو نمیگفت. معلوم بود داره مسخرم میکنه. فکر میکنه کیه که اینجوری رفتار میکنه؟ بنظر من که فقط یه روانی میتونه توی این هوا لباسشو در بیاره و حتی یه دختر گمشده رو مسخره هم بکنه.
پسر، با لحن و لبخند عجیبی گفت «حالا میخوای چیکار کنی؟ میدونی این جنگل پر از حیوونای وحشیه؟ حتی اگه حیوونا رو هم در نظر نگیریم، موجوداتی هستن که تو براشون طعمهای، پس...یه معامله باهات میکنم. من راه خروج از این جنگل رو نشون میدم و در عوض...»
«درعوض چی؟»
پسر از توی جیب شلوارش یه بطری کوچیک درآورد و گرفت سمت دختر و با پوزخند ادامه داد «این بطری رو پر از خونِ خودت میکنی»
«چ...چی؟ خون؟...برای چی؟»
«بهتره سوال نپرسی و قبول کنی، چون شرط میبندم هیچکسی همچین پیشنهادی بهت نمیده، پس...»
نفس عمیقی کشیدم، چرا یکی باید در ازای بیرون بردنم از جنگل، ازم خون بخواد؟
آروم گفتم «باشه»
___
🍂– 𝚆𝚒𝚕𝚕𝚒𝚊𝚖 –🍂
#fallow
- ۴.۳k
- ۰۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط