دست هایش

دست هایش
پنجره ای بود
که مرا
به آفتاب می رساند

#بهنام_محبی_فر

@sayeroshan59🌸 🌴
دیدگاه ها (۱)

ایوان خانه ام پر می شود از نفس هایت صبح بخیر بگو زیرا عطر می...

آمدم با غزلی ساده ولی تکراریلطف داری تو اگر دل به دلم بسپاری...

بروید لای زندگی!غلت بزنید خوشی را !ببوسید همان را که بایدبیر...

هی تو !تنفسِ بی ترانه‌ی ناتمام تکلمِ آخرین از خلاص میانِ این...

گاهی جلوی آیینه می ایستم …خودم را در آن می بینم…دست روی شانه...

درد یک پنجره را پنجره ها می‌فهمند،معنی کور شدن را گره ها می‌...

من معشوقه مردی بودمکه با دست های خیالشموهایم را میبافتو مثل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط