مولا سبز پوش

" مولاى سبز پوش "

آقای شرافتی،27ساله ، سرطان روده

آیا برای شما پیش آمده که تصمیم به انجام کاری گرفته باشی اما بخاطر اتفاقی برنامه یتان به هم بخورد؟
من از هفته ها قبل فکرهایم را کرده و تصمیمم را برای سفر به مشهد علنی کرده بودم و حتی بلیط قطار را هم پیش خرید کرده بودم ولی...
آنروز در مغازه مشغول اتو کردن پیراهن مشتری بودم که به یکباره چشمانم سیاهی رفت و دردی در پهلو و دلم پیچید. اتو را رهاکرده و درحالیکه از درد به خودم می پیچیدم روی صندلی افتادم . اتو پیراهن را سوزاند و من از شدت درد هیچ عکس العملی نتوانستم نشان بدهم. دود فضای مغازه را پر کرده بود .همسایه ها که متوجه آتش شدند به مغازه ریختند و مرا از میان دود و آتش نجات داده و به بیمارستان منتقل کردند.
درتمامی این مدت با آنکه ظاهرابیهوش بودم اما همه صداهارا می شنیدم. دکتر به بالای سرم آمد و به همسرم که گریه میکرد گفت: متاسفانه همسرتان دچار یک نوع بیماری بدخیم روده شده، ما سعی میکنیم با عمل جراحی از شدت نفوذ این بیماری جلوگیری کنیم. اما این عمل بسیار خطرناکه و امید موفقیت درآن بسیار کم. به همین خاطر شما باید رضایت خودتان را از انجام این عمل اعلام کنید.
همه حرفهای دکتر را شنیدم اما طوری وانمود کردم که نشنیدم. می خواستم همسرم از آگاهی من بویی نبرد. برای همین در تمام مدتی که در بیمارستان بودم با خنده و شوخی وانمود کردم از بیماریم بیخبرم. حتی وقتی همسرم خواست تا اجازه بدهم مراعمل کنند با خنده گفتم: حرفی نیست، فکر کردی از عمل می ترسم؟
چند روز مانده به عمل ناگهان حالم رو به بهبودی گذاشت و درد از وجودم رفت. دکترها گفتند این بهبودی موقتی است.
اما من از فرصت استفاده کردم و به همسرم گفتم : یادته قراربود باهم به مشهد برویم، چطوره حالا که حالم بهترشده سفرمان را به انجام برسانیم
گفت: چه عجله ای؟ هروقت بهتر شدی می رویم
باخنده گفتم: مطمئن باش حالم از این بهتر نمی شه
تصمیمم را گرفته بودم. با اصرارفراوان اجازه ترخیصم را از دکتر گرفتم و فردای همان روز راهی مشهد شدیم.
درطول راه باخنده و شوخی سعی کردم همسرم را از فکر و خیال بیرون بیاورم. می دانستم چه دردی در سینه دارد.
صبح به مشهد رسیدیم. بادیدن بارگاه ملکوتی امام رضا(ع) اشک در چشمانم حلقه زد. همسرم نیز که گویی بهانه خوبی برای سبک کردن غصه های خود یافته بود با صدای بلند گریست.
دومین شبی که در مشهد بودیم درد دوباره به سراغم آمد واز شدت آن بیهوش شدم. در عالم بیهوشى کسی را دیدم که به سراغم آمد و از من خواست تا فردا به حرم بروم و به مدت 2شب دخیل ببندم تا مرادم حاصل شود.
وقتی به هوش آمدم از همسرم خواستم مرابه حرم ببرد تا خود را به عنایت آقا دخیل ببندم.
با آنکه شب بود و هوا به شدت سرد و بارانی بود اما همسرم بی هیچ بهانه ای مرابه حرم برد و در کنار پنجره فولاد دخیل بستم. با خود عهد کردم تا شفایم را نگیرم از حرم بیرون نخواهم رفت.
همسرم تا صبح کنارم نشست وآرام گریست. صبح از من خواست به مسافرخانه برگردیم
گفتم: من عهد کرده ام تا شاهد تعبیر رویایم نباشم از اینجا تکان نخورم وبعد تمام ماجرایی را که درعالم بیهوشی دیده بودم برایش تعریف کردم. اوهم از رفتن منصرف شد و کنارم ماند.
دومین شب حضورم در حرم وقتی صحن تقریبا خلوت شد خود را به پنجره فولام چسباندم و از صمیم دل با امام درد و دل کردم.
نیمه های شب بود که خستگی بر پلکهایم نشست و خواب خیلی زود به سراغم آمد.
در عالم خواب نوری سبز را دیدم که از میان ضریح تابیدن گرفت و به سوی من آمد.
نور در برابر من به صورت تصویری از یک انسان درآمد، انسانی که صورتی پراز نور داشت. مرا مخاطب قرار داد و گفت: آب خواستی؟ بیا این قدح آب را برای تو آورده ام، بگیر و بنوش. قدح را گرفتم و آب را سرکشیدم. آبی بس گوارا و شیرین بود.
به وجد آمدم ، شادمانه خندیدم. خنده ام کم کم تبدیل به گریه شد. گریه شوق و شادمانی.
از خواب بیدار شدم، گرداگردم را زائرینی گرفته بودند که هرکدام چیزى می گفت
گویاشفا گرفته
خوشا به سعادتش
مورد عنایت آقا واقع شده
سبک شده بودم . چونان کبوتری به پرواز درآمدم و رقصی سماع گونه را بر امواج پر تلاطم دستهای زائران آغاز کردم.
رقصی توأم با شادی و دعا و صلوات، که موسیقی اش آوای طرب انگیز نقاره خانه بود.
دیدگاه ها (۳۳)

عکسهای قدیمی از حرم امام رضا(ع)

حرم امام رضا(ع)

زائری بارانی ام آقا به دادم می رسی ؟بی پناهم، خسته ام ،تنها ...

بشنو از موسی کاظم این روایت راکه گفتزائر قبر رضا ، در عرش ز...

پدر بزرگ من یه کله پز بود

ارباب منPart13چاعان:گشنته فرشته ی من?لیا:خیلیییچاعان:بهشون م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط