به روزگار بگویید

به روزگار بگویید

دست از سرم بردارد

دلم از سنگینی این همه آوار

خسته است

از آتشی که هر روز

در من متولد می شود

و ابرهایی که درونم چکه می کنند

آنقدر که غرقشان می شوم

از خوابهایی که روی تنهاییم لم داده

و درونم هورا می کشند

خوش به حال آدمها

ما که آدم نیستیم!!!!!!
دیدگاه ها (۳)

"دوستت دارم" رادر دستانم مـے‌چرخانماز این دست به آن دستپس چر...

دود کُــن...دود کُــن بودنَــم رادود کُــن حَــرف هاے عاشقان...

چه کسی ﮔﻔﺘﻪ ﺯﻣﺎﻥ ﻃﻼﺳﺖ ؟ﻣﻦ ﻣﺰﻩ ﻣﺰﻩ ﺍﺵ ﮐﺮﺩﻡ . . .ﺯﻣﺎﻥ ﻋﯿﻦ ﺍﻟﮑل...

دلتنگ که میشوم" یادت "رسوب می کند در خاطرم" قلبم "بهانه ات ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط