نیمی از جانِ مرا بردی، محبت داشتی

نیمی از جانِ مرا بردی، محبت داشتی
نیمِ باقی‌مانده هم هروقت فرصت داشتی
بر زمین افتادم و دیدم سراغم آمدی
دستِ یاری چیست؟ سودایِ غنیمت داشتی
خانه‌ای از جنسِ دلتنگی بنا کردم، ولی
چون پرستوها به ترکِ خانه عادت داشتی
زخم خوردم، گاهی از ایشان و گاه از چشمِ تو
با رقیبان بر سرِ جانم رقابت داشتی
ای که ابرویت به خونریزی کمر بسته‌ست، کاش
اندکی در مهربانی نیز همت داشتی
دیدگاه ها (۰)

بعضی شب‌ها آدم دلش نمی‌خواهد بمیرد، فقط می‌خواهد برای مدتی ا...

ما بیشتر از آن‌که زندگی کنیم، تحمل می‌کنیم؛ و اسمش را می‌گذا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط