فلش بک به سال پیش
𝕥𝕙𝕖 𝕡𝕠𝕨𝕖𝕣 𝕠𝕗 𝕞𝕒𝕣𝕣𝕚𝕒𝕘𝕖
𝕡𝕒𝕣𝕥²
______________________
[فلش بک به ۱۰ سال پیش]
( ویو یونا )
من الان ۱۳ سالمه و مامان و بابام زنده ان. جلوی بخاری نشسته و مامانم مشغول شونه کردن موهام بود.
یونا: مامان
جویونگ: بله دخترم
یونا: این تتو ....... به تتوی روی مچ دست راستش نگاه می کنه ....... چیه؟
جویونگ: دخترم این تتو یعنی ....... این ....... یعنی این که من دخترم رو خیلی دوست دارم ....... مچ دست راست دخترک رو به آرومی می گیره و شروع می کنه به توضیح دادن ....... ببین اینجا نوشته «ج»[ J ] یعنی جویونگ. این قلب نصف شده هم یعنی عشق مامان به تو.
یونا: پس تو چرا قلب نصف شده یا اول اسم منو روی مچ دستت نداری؟
جویونگ: خب ....... راستش ....... راستش می دونی من از تتو می ترسم ....... یکم ضایع می خنده ....... ولی من می دونم تو دختر شجاعی هستی، بخاطر همین خواستیم روی دست تو تتو بزنیم ....... مثل مادرت نیستی.
از جواب های مامانم وقتی می پرسیدم ( این تتوی روی مچ دستم چیه ) کم کم می ترسیدم. هر وقت این سوالو از مامانم می پرسیدم یا متفاوت جواب می ده یا اصلا جواب نمی ده و نشنیده می گیره. از پرسیدن این سوال از پدرم می ترسیدم چون یادم میاد آخرین باری که از پدرم پرسیدم، به صورت مرگباری کتکم زد. چرا؟ چه رازی پشت این تتو قایم شده؟ چرا نباید بدونم؟
_______________________
در روزی از روز ها، از بیرون به خونه بر می گشتم ساعت ۷ شب بود. در خونه رو زدم مامانم درو باز کرد ....... اما مامانم چرا گریه کرده ، نکنه بابام کتکش زده. چون اون بیماری قلبی داره، قلبش برای این جور چیزا زیادی ضعیفه.
یونا: مامان چی شده؟ چرا گریه می کنی ؟ ( ترسیده )
جویونگ: بیا داخل ....... هق ....... می فهمی ( گریه ، بغض )
بدون ثانیه ای صبر کردن، مامانمو از جلوی در کنار زدم و با سرعت نور رفتم داخل خونه. با شنیدن حرفای بابام با یه مرد ۴۲ ساله، انگار یک سطل یخ روی بدنم ریختن.
چان هی: فردا بیا این ه.رز.ه ولگرد رو ببر
:باشه ولی ....... اول باید ببینمش
پشت در قایم بودم و غرق گوش دادن حرفاشون بودم که ....... از پشت منو هل داد، مامانم بود. خیلی محکم هل داد طوری که روی زمین جلوی در افتادم. بهت زده به مامانم نگاه می کردم اما می تونستم نگاه های اون مرت.یکه رو، رو خودم حس کنم.
:اینه؟
پدرم با تکان دادن سرش، دوباره بهم نگاه کرد. به طرفش برگشتم، در حالی که دستام جفت بودن بلند شدم و به زمین نگاه می کردم. دقیقا مثل برده های بی گناه بی ارزش شده بودم ولی ....... باید اینجوری رفتار می کردم و اگرنه بابام منو تا حد مرگ کتک می زد. رفتارم خنده دار بود اما این بود سرنوشت من.
: از سر تا پا نگاهش می کنه ....... هممممم زیر خواب خوبیه، می تونم الان ببرمش؟
جویونگ: ....... زود میاد جلو ....... نه ، اول باید وسایل هاشو آماده کنه. تا فردا طول می کشه.
به بابام نگاهی انتظاری کرد، که بابام گفت
چان هی: درست می گه ....... فردا بیاین ( نگاه رضایت آمیز )
: خیلی خوب ....... بلند میشه و به طرف دخترک می ره. از موهاش می گیره و می کشه، تا بتونه قیافه ماهشو ببینه ....... خانم کوچولو، فردا قراره مال من بشی.
درسته، من بهتر از هرکسی می دونم که به این مرت.یکه زشت فروخته شدم.
ادامه دارد.......
بچه ها اگه جنبه ندارین نخونین لطفا. این فقط رمانه برای سرگرمی ساخته شده نه توهین به شخصیت ها.
شرط ها:
لایک: ۱۴
فالو : 4
𝕡𝕒𝕣𝕥²
______________________
[فلش بک به ۱۰ سال پیش]
( ویو یونا )
من الان ۱۳ سالمه و مامان و بابام زنده ان. جلوی بخاری نشسته و مامانم مشغول شونه کردن موهام بود.
یونا: مامان
جویونگ: بله دخترم
یونا: این تتو ....... به تتوی روی مچ دست راستش نگاه می کنه ....... چیه؟
جویونگ: دخترم این تتو یعنی ....... این ....... یعنی این که من دخترم رو خیلی دوست دارم ....... مچ دست راست دخترک رو به آرومی می گیره و شروع می کنه به توضیح دادن ....... ببین اینجا نوشته «ج»[ J ] یعنی جویونگ. این قلب نصف شده هم یعنی عشق مامان به تو.
یونا: پس تو چرا قلب نصف شده یا اول اسم منو روی مچ دستت نداری؟
جویونگ: خب ....... راستش ....... راستش می دونی من از تتو می ترسم ....... یکم ضایع می خنده ....... ولی من می دونم تو دختر شجاعی هستی، بخاطر همین خواستیم روی دست تو تتو بزنیم ....... مثل مادرت نیستی.
از جواب های مامانم وقتی می پرسیدم ( این تتوی روی مچ دستم چیه ) کم کم می ترسیدم. هر وقت این سوالو از مامانم می پرسیدم یا متفاوت جواب می ده یا اصلا جواب نمی ده و نشنیده می گیره. از پرسیدن این سوال از پدرم می ترسیدم چون یادم میاد آخرین باری که از پدرم پرسیدم، به صورت مرگباری کتکم زد. چرا؟ چه رازی پشت این تتو قایم شده؟ چرا نباید بدونم؟
_______________________
در روزی از روز ها، از بیرون به خونه بر می گشتم ساعت ۷ شب بود. در خونه رو زدم مامانم درو باز کرد ....... اما مامانم چرا گریه کرده ، نکنه بابام کتکش زده. چون اون بیماری قلبی داره، قلبش برای این جور چیزا زیادی ضعیفه.
یونا: مامان چی شده؟ چرا گریه می کنی ؟ ( ترسیده )
جویونگ: بیا داخل ....... هق ....... می فهمی ( گریه ، بغض )
بدون ثانیه ای صبر کردن، مامانمو از جلوی در کنار زدم و با سرعت نور رفتم داخل خونه. با شنیدن حرفای بابام با یه مرد ۴۲ ساله، انگار یک سطل یخ روی بدنم ریختن.
چان هی: فردا بیا این ه.رز.ه ولگرد رو ببر
:باشه ولی ....... اول باید ببینمش
پشت در قایم بودم و غرق گوش دادن حرفاشون بودم که ....... از پشت منو هل داد، مامانم بود. خیلی محکم هل داد طوری که روی زمین جلوی در افتادم. بهت زده به مامانم نگاه می کردم اما می تونستم نگاه های اون مرت.یکه رو، رو خودم حس کنم.
:اینه؟
پدرم با تکان دادن سرش، دوباره بهم نگاه کرد. به طرفش برگشتم، در حالی که دستام جفت بودن بلند شدم و به زمین نگاه می کردم. دقیقا مثل برده های بی گناه بی ارزش شده بودم ولی ....... باید اینجوری رفتار می کردم و اگرنه بابام منو تا حد مرگ کتک می زد. رفتارم خنده دار بود اما این بود سرنوشت من.
: از سر تا پا نگاهش می کنه ....... هممممم زیر خواب خوبیه، می تونم الان ببرمش؟
جویونگ: ....... زود میاد جلو ....... نه ، اول باید وسایل هاشو آماده کنه. تا فردا طول می کشه.
به بابام نگاهی انتظاری کرد، که بابام گفت
چان هی: درست می گه ....... فردا بیاین ( نگاه رضایت آمیز )
: خیلی خوب ....... بلند میشه و به طرف دخترک می ره. از موهاش می گیره و می کشه، تا بتونه قیافه ماهشو ببینه ....... خانم کوچولو، فردا قراره مال من بشی.
درسته، من بهتر از هرکسی می دونم که به این مرت.یکه زشت فروخته شدم.
ادامه دارد.......
بچه ها اگه جنبه ندارین نخونین لطفا. این فقط رمانه برای سرگرمی ساخته شده نه توهین به شخصیت ها.
شرط ها:
لایک: ۱۴
فالو : 4
- ۲۰۸
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط