دوست دارم آنقدر اشک بریزم که خبر اشک های بی پایانم به تو
دوست دارم آنقدر اشک بریزم که خبر اشک های بی پایانم به تو برسد ، بعد تو به سوی من بیایی
من نشسته ام ، سر روی زانو گذاشتم و اشک میریزم ، تو می آیی ، سرم را بالا می گیرم
به چشمانم نگاه می کنی به چشمانت نگاه می کنم بعد اشک در چشمان تو هم حلقه می زند.
اشکهایم را با انگشتان زیبا و سرو قامتت پاک می کنی ، کمی آرام می شوم ، بعد سرم را روی زانو های
تو میگذارم مثل ابر بهار می بارم . تو که آمدی از پاییز عبور کردم ، با تو ، با آمدنت .
بعد مثل نور آفتاب ، مهربانیت روی من می بارد.
اشک هایم که تمام شد در همان بهار ابری جوانه می زنم ، سبز می شوم و دوستت می دارم .
بعد تو دستانم را می گیری مرا کنار پنجره می بری ، حیاط پر از برف است ، لبخند می زنی و می گویی
اشک نریزم ، اشک نمی ریزم .
می گویی باید صبور باشم و درختها را به آمدن بهار دلگرم کنم تا بار سنگینی برفها را روی شانه هایشان
طاقت بیاورند ، بعد لبخند می زنم ، تو مهربانی هنوز...
بعد از جا بر می خیزی به سمت در می روی ، چمدانت را بر می داری ، کفش به پا می کنی و می گویی
به امید بهار ، خداحافظ !
با تو با مهر خداحافظی می کنم ، تو را بدرقه می کنم ، حالا وسط برف ها ایستادم
هوا سرد است اما دردناک تیست استخوان سوز نیست ترسناک نیست
تو می روی و من می دانم قرار است جایی که من نمی دانم در زمستان اشکی را پاک کنی و بهار به پا کنی...
من نشسته ام ، سر روی زانو گذاشتم و اشک میریزم ، تو می آیی ، سرم را بالا می گیرم
به چشمانم نگاه می کنی به چشمانت نگاه می کنم بعد اشک در چشمان تو هم حلقه می زند.
اشکهایم را با انگشتان زیبا و سرو قامتت پاک می کنی ، کمی آرام می شوم ، بعد سرم را روی زانو های
تو میگذارم مثل ابر بهار می بارم . تو که آمدی از پاییز عبور کردم ، با تو ، با آمدنت .
بعد مثل نور آفتاب ، مهربانیت روی من می بارد.
اشک هایم که تمام شد در همان بهار ابری جوانه می زنم ، سبز می شوم و دوستت می دارم .
بعد تو دستانم را می گیری مرا کنار پنجره می بری ، حیاط پر از برف است ، لبخند می زنی و می گویی
اشک نریزم ، اشک نمی ریزم .
می گویی باید صبور باشم و درختها را به آمدن بهار دلگرم کنم تا بار سنگینی برفها را روی شانه هایشان
طاقت بیاورند ، بعد لبخند می زنم ، تو مهربانی هنوز...
بعد از جا بر می خیزی به سمت در می روی ، چمدانت را بر می داری ، کفش به پا می کنی و می گویی
به امید بهار ، خداحافظ !
با تو با مهر خداحافظی می کنم ، تو را بدرقه می کنم ، حالا وسط برف ها ایستادم
هوا سرد است اما دردناک تیست استخوان سوز نیست ترسناک نیست
تو می روی و من می دانم قرار است جایی که من نمی دانم در زمستان اشکی را پاک کنی و بهار به پا کنی...
- ۹.۴k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط