ازپشت دردشدیدی احساس کردم برگشتم دیدم عشقم بایه خنجر فروک

ازپشت دردشدیدی احساس کردم برگشتم دیدم عشقم بایه خنجر فروکرده درپشتم وایساده،نکاش کردم وبهم گفت ببخشی،ببخشی، باخودم گفتم شایدپاش پیچ خورده و اتفاقی شده،،وبعدیه لحظه گفت ببخشی که اونجاکه میخواستم خنجر فرونرفت،،آره عشقم خنجرش رو ازپشت زد ورفت،،،،،،،،،،،
دیدگاه ها (۵)

ﺗﺮﮎ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﻭ ﺗﻨﻬﺎﯾﺖ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ....ﺗﺎ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﺍﺕ ﺭﺍ ﺻﺮﻑ...

رقیب من !تو می دآنیآن نــآزنین یارتــ عشق نآفرجآم من ــهر نی...

پادشاهی درسرزمینی سنتی را به راه انداخته بود ،برروی ترازو دو...

یادش بخیر یه زمانی ب من میگفت عروسکم حالا میدونم چرا میگفت چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط