LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ²³
۱۵ جولای ۲۰۲۶
امروز شیفت جونگکوک زودتر تموم شد. بعد از خداحافظی با همکارهایش کولهاش را برداشت و از کافه بیرون آمد. این بار برخلاف همیشه، از کوچهی همیشگی نرفت و تصمیم گرفت به حرف تهیونگ گوش کنه اما...نمیدانست از همان لحظهای که از کافه خارج شده، دو ماشین مشکی آرام و با فاصله دنبالش حرکت میکنند .چند خیابان جلوتر...جونگکوک احساس کرد صدای قدمهایی پشت سرش میآید ؛ برگشت اما هیچکس نبود، چند نفس عمیق کشید و با خودش زمزمه کرد
جونگکوک : "دارم زیادی حساس میشم..."
و دوباره راه افتاد اما این بار...صدای قدم ها نزدیک تر شد .قبل از اینکه جونگکوک بتواند برگردد ،مردی یقه لباسش را محکم گرفت و چند مرد دیگر دورش حلقه زدند و او را محاصره کردند، مردی که یقه لباسش را گرفته بود با عصبانیت پرسید
_ یو اس بی کجاست ؟
جونگکوک با ترس به مرد نگاه کرد و سعی کرد فرار کند اما زور مرد بیشتر بود
جونگکوک : ن....نمیدونم در مورد چی حرف میزنی !
_ مسخره بازی در نیار و بگو یو اس بی کجاست قبل از اینکه....
قبل از اینکه مرد بتواند حرفش را تمام کند صدای ترمز تیز چند ماشین مشکی در کوچه پیچید و چند مرد سریع از ماشین پیاده شدند ، آخرین نفری که پیاده شد...تهیونگ بود . با چهره ای سرد و عصبانی به دستان مرد نگاه کرد که یقه لباس جونگکوک رو گرفته بود
تهیونگ: دستتو بکش !
مرد پوزخندی زد
_ و اگه اینکارو نکنم ؟!
با تمسخر پرسید
تهیونگ : خودم اینکارو میکنم
صدایش به طرز خطرناکی پایین آمد و به زمزمه ای عصبی تبدیل شد . یکی از افراد ولادیمیر با مشت به سمت تهیونگ حمله کرد ، تهیونگ از ضربه جاخالی داد و مشت مرد رو در هوا گرفت و پیچوند و با لگد او را عقب پرت کرد . طولی نکشید که کوچه به صحنه درگیری تبدیل شد ، در آن شلوغی جونگکوک با ترس و شوک چند قدم عقب رفت . ناگهان مردی چاقوی تیزی از آستینش بیرون آورد به سمت جونگکوک حمله کرد ، نور چراغ خیابان روی تیغه ی نقره افتاد و برق زد . جونگکوک با وحشت عقب رفت ، دنیا دور سرش چرخید و نفس کشیدن برایش سخت شد ، ضربان قلبش به سرعت بالا رفت و تصویریند ثانیه ای از جلوی چشمانش گذشت . باران شدیدی میبارید و بوی خاک آب خورده همه جا رو گرفته بود و لباس خدمتکاری اش کاملا خیس شده بود . وسط حیاط بزرگ عمارت ایستاده بود و چشمانش با وحشت به مردی که با شمشیر به سمتش حمله میکرد دوخته شده بود . صدایی آشنا با نگرانی و اضطراب از دور فریاد زد
_ کونگهیون !
مرد اشراف زاده از میان باران به سمتش دوید ، چهره اش واضح نبود اما جونگکوک میدانست که اربابش ( تهیونگ ) است . قبل از اینکه مرد شمشیر به دست به جونگکوک برسد ، مرد اشراف زاده خودش را جلوی جونگکوک انداخت و تیغه شمشیر رو توی دستاش گرفت ، طولی نکشید که خون از دستانش جاری شد
_ جرات نکن بهش آسیب بزنی
با عصبانیت به مرد گفت . مرد از میان دندان های قفل شده زمزمه کرد
_ لطفاً برید کنار ارباب ، دستوره پدرتونه که زودتر این پسر نحس رو از بین ببرم
_ مگه این که از روی جسم رد بشی
جونگکوک با وحشت و نگرانی به خونی که از دستان مرد اشراف زاده جاری بود نگاه کرد ، تصویر برای لحظهای لرزید.
مرد اشرافزاده... آرامآرام تبدیل شد به تهیونگی شد که با کت مشکی چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
هر دو با همان نگاه ، با همان اضطراب ، با همان نگرانی به او نگاه میکردند .
ــ جونگکوک!
_ کونگهیون!
هردو صدا کاملا شبیه هم بودند ، تصویر تهیونگ مدام بین اشراف زاده و رئیس مافیا میچرخید و در دنیایی که دور سر جونگکوک میچرخید تنها تصویر ثابت ، تصویر مردی ( تهیونگ ) بود که چند متر آن طرف تر ایستاده بود و با نگرانی به او نگاه میکرد . کای بدون معطلی تفنگی از جیبش بیرون آورد به مرد شلیک کرد ، مرد بیجان غرق در خون روی زمین افتاد . صدای شلیک تفنگ در گوش های جونگکوک اکو شد و سرگیجه اش شدیدتر شد . پاهایش کمی لرزیدند و انگار دیگر توانایی تحمل وزنش را نداشت و بدنش شل شد اما قبل از اینکه روی آسفالت بیوفتد دو دست او را گرفتند ، تهیونگ بود .
تهیونگ : جونگکوک !
هیچ جوابی نیامد ، جونگکوک بیهوش شده بود . تهیونگ با نگرانی بدن بیهوش جونگکوک رو بلند کرد با فریاد دستور داد
تهیونگ : همشونو بکشید
کای شوکه به تهیونگ نگاه کرد . هیچوقت اونو اینجوری ندیده بود ، ترسیده و....نگران . تهیونگ به سمت ماشین دوید و جونگکوک رو روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمون نشست و به سمت عمارتش حرکت کرد و درگیری را پشت سر گذاشت .
ادامش جا نمیشه ، تو کامنتا
PART : ²³
۱۵ جولای ۲۰۲۶
امروز شیفت جونگکوک زودتر تموم شد. بعد از خداحافظی با همکارهایش کولهاش را برداشت و از کافه بیرون آمد. این بار برخلاف همیشه، از کوچهی همیشگی نرفت و تصمیم گرفت به حرف تهیونگ گوش کنه اما...نمیدانست از همان لحظهای که از کافه خارج شده، دو ماشین مشکی آرام و با فاصله دنبالش حرکت میکنند .چند خیابان جلوتر...جونگکوک احساس کرد صدای قدمهایی پشت سرش میآید ؛ برگشت اما هیچکس نبود، چند نفس عمیق کشید و با خودش زمزمه کرد
جونگکوک : "دارم زیادی حساس میشم..."
و دوباره راه افتاد اما این بار...صدای قدم ها نزدیک تر شد .قبل از اینکه جونگکوک بتواند برگردد ،مردی یقه لباسش را محکم گرفت و چند مرد دیگر دورش حلقه زدند و او را محاصره کردند، مردی که یقه لباسش را گرفته بود با عصبانیت پرسید
_ یو اس بی کجاست ؟
جونگکوک با ترس به مرد نگاه کرد و سعی کرد فرار کند اما زور مرد بیشتر بود
جونگکوک : ن....نمیدونم در مورد چی حرف میزنی !
_ مسخره بازی در نیار و بگو یو اس بی کجاست قبل از اینکه....
قبل از اینکه مرد بتواند حرفش را تمام کند صدای ترمز تیز چند ماشین مشکی در کوچه پیچید و چند مرد سریع از ماشین پیاده شدند ، آخرین نفری که پیاده شد...تهیونگ بود . با چهره ای سرد و عصبانی به دستان مرد نگاه کرد که یقه لباس جونگکوک رو گرفته بود
تهیونگ: دستتو بکش !
مرد پوزخندی زد
_ و اگه اینکارو نکنم ؟!
با تمسخر پرسید
تهیونگ : خودم اینکارو میکنم
صدایش به طرز خطرناکی پایین آمد و به زمزمه ای عصبی تبدیل شد . یکی از افراد ولادیمیر با مشت به سمت تهیونگ حمله کرد ، تهیونگ از ضربه جاخالی داد و مشت مرد رو در هوا گرفت و پیچوند و با لگد او را عقب پرت کرد . طولی نکشید که کوچه به صحنه درگیری تبدیل شد ، در آن شلوغی جونگکوک با ترس و شوک چند قدم عقب رفت . ناگهان مردی چاقوی تیزی از آستینش بیرون آورد به سمت جونگکوک حمله کرد ، نور چراغ خیابان روی تیغه ی نقره افتاد و برق زد . جونگکوک با وحشت عقب رفت ، دنیا دور سرش چرخید و نفس کشیدن برایش سخت شد ، ضربان قلبش به سرعت بالا رفت و تصویریند ثانیه ای از جلوی چشمانش گذشت . باران شدیدی میبارید و بوی خاک آب خورده همه جا رو گرفته بود و لباس خدمتکاری اش کاملا خیس شده بود . وسط حیاط بزرگ عمارت ایستاده بود و چشمانش با وحشت به مردی که با شمشیر به سمتش حمله میکرد دوخته شده بود . صدایی آشنا با نگرانی و اضطراب از دور فریاد زد
_ کونگهیون !
مرد اشراف زاده از میان باران به سمتش دوید ، چهره اش واضح نبود اما جونگکوک میدانست که اربابش ( تهیونگ ) است . قبل از اینکه مرد شمشیر به دست به جونگکوک برسد ، مرد اشراف زاده خودش را جلوی جونگکوک انداخت و تیغه شمشیر رو توی دستاش گرفت ، طولی نکشید که خون از دستانش جاری شد
_ جرات نکن بهش آسیب بزنی
با عصبانیت به مرد گفت . مرد از میان دندان های قفل شده زمزمه کرد
_ لطفاً برید کنار ارباب ، دستوره پدرتونه که زودتر این پسر نحس رو از بین ببرم
_ مگه این که از روی جسم رد بشی
جونگکوک با وحشت و نگرانی به خونی که از دستان مرد اشراف زاده جاری بود نگاه کرد ، تصویر برای لحظهای لرزید.
مرد اشرافزاده... آرامآرام تبدیل شد به تهیونگی شد که با کت مشکی چند متر آنطرفتر ایستاده بود.
هر دو با همان نگاه ، با همان اضطراب ، با همان نگرانی به او نگاه میکردند .
ــ جونگکوک!
_ کونگهیون!
هردو صدا کاملا شبیه هم بودند ، تصویر تهیونگ مدام بین اشراف زاده و رئیس مافیا میچرخید و در دنیایی که دور سر جونگکوک میچرخید تنها تصویر ثابت ، تصویر مردی ( تهیونگ ) بود که چند متر آن طرف تر ایستاده بود و با نگرانی به او نگاه میکرد . کای بدون معطلی تفنگی از جیبش بیرون آورد به مرد شلیک کرد ، مرد بیجان غرق در خون روی زمین افتاد . صدای شلیک تفنگ در گوش های جونگکوک اکو شد و سرگیجه اش شدیدتر شد . پاهایش کمی لرزیدند و انگار دیگر توانایی تحمل وزنش را نداشت و بدنش شل شد اما قبل از اینکه روی آسفالت بیوفتد دو دست او را گرفتند ، تهیونگ بود .
تهیونگ : جونگکوک !
هیچ جوابی نیامد ، جونگکوک بیهوش شده بود . تهیونگ با نگرانی بدن بیهوش جونگکوک رو بلند کرد با فریاد دستور داد
تهیونگ : همشونو بکشید
کای شوکه به تهیونگ نگاه کرد . هیچوقت اونو اینجوری ندیده بود ، ترسیده و....نگران . تهیونگ به سمت ماشین دوید و جونگکوک رو روی صندلی عقب گذاشت و پشت فرمون نشست و به سمت عمارتش حرکت کرد و درگیری را پشت سر گذاشت .
ادامش جا نمیشه ، تو کامنتا
- ۱.۶k
- ۲۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط