باران از عصر شروع شده بود.
باران از عصر شروع شده بود.
چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیس خیره شده بود. چراغهای شهر در قطرههای باران محو شده بودند، درست مثل خاطرهای که نمیخواست از ذهنش پاک شود.
سه روز.
سه روز بود که دازای ناپدید شده بود.
نه پیامی، نه تماسی، نه حتی یک یادداشت مسخره که معمولاً برای حرص دادن چویا میگذاشت.
چویا زیر لب گفت:
«احمق...»
اما این بار صدایش پر از خشم نبود.
ترسیده بود.
صدای در آمد.
چویا بیاختیار برگشت.
دازای پشت در ایستاده بود؛ خیس، خسته و با زخمی عمیق روی شانهاش.
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد چویا با صدایی لرزان گفت:
«کجا بودی؟»
دازای لبخند همیشگیاش را زد.
«دلم برات تنگ شده بود، چیویا.»
چویا مشتهایش را گره کرد.
«سه روز گم میشی و وقتی برمیگردی این تنها چیزیه که میتونی بگی؟»
لبخند دازای محو شد.
«اگر میگفتم کجا میرم، دنبالم میاومدی.»
«معلومه که میاومدم!»
سکوت.
دازای نگاهش را پایین انداخت.
«و نمیخواستم صدمه ببینی.»
چویا یک قدم جلو آمد.
«فکر میکنی وقتی نمیدونم زندهای یا مرده، کمتر صدمه میبینم؟»
دازای چیزی نگفت.
چویا برای اولین بار متوجه شد دستهای دازای میلرزند.
خیلی کم.
آنقدر کم که اگر خوب نگاه نمیکرد، نمیدید.
چویا آرامتر پرسید:
«ترسیده بودی؟»
دازای خندید، اما این بار خندهاش واقعی نبود.
«من؟ هیچوقت.»
چویا دستش را گرفت.
دازای ساکت شد.
«دروغ نگو.»
چشمهای قهوهای دازای برای لحظهای نرم شدند.
«...باشه.»
انگشتهایش دور دست چویا محکمتر شدند.
«ترسیده بودم.»
چویا نفسش را حبس کرد.
«از چی؟»
دازای نگاهش کرد.
«از اینکه برنگردم.»
چویا چیزی نگفت.
دازای ادامه داد:
«نه به خاطر خودم.»
این بار فاصلهشان تقریباً از بین رفته بود.
«به خاطر اینکه هنوز یک نفر هست که منتظر منه.»
چویا نگاهش را پایین انداخت تا دازای لرزش چشمهایش را نبیند.
«احمق.»
دازای لبخند زد.
«میدونم.»
چویا پیشانیاش را به پیشانی دازای تکیه داد.
برای چند لحظه، هیچ دشمنی وجود نداشت.
هیچ مأموریتی نبود.
هیچ مافیایی، هیچ جنگی، هیچ گذشتهای.
فقط دو نفر بودند که هر دو بیش از آنچه جرئت اعتراف داشتند، از دست دادن یکدیگر میترسیدند.
چویا آرام گفت:
«دفعهٔ بعد که میری... برگرد.»
دازای چشمهایش را بست.
«اگر قول بدم؟»
«باور نمیکنم.»
«پس مجبورم هر بار برگردم تا باور کنی.»
چویا لبخند کوچکی زد.
«همین کارو بکن.»
و بیرون، باران همچنان میبارید.
اما این بار، هیچکدامشان احساس تنهایی نمیکردند.
چویا کنار پنجره ایستاده بود و به خیابان خیس خیره شده بود. چراغهای شهر در قطرههای باران محو شده بودند، درست مثل خاطرهای که نمیخواست از ذهنش پاک شود.
سه روز.
سه روز بود که دازای ناپدید شده بود.
نه پیامی، نه تماسی، نه حتی یک یادداشت مسخره که معمولاً برای حرص دادن چویا میگذاشت.
چویا زیر لب گفت:
«احمق...»
اما این بار صدایش پر از خشم نبود.
ترسیده بود.
صدای در آمد.
چویا بیاختیار برگشت.
دازای پشت در ایستاده بود؛ خیس، خسته و با زخمی عمیق روی شانهاش.
چند ثانیه هیچکدام چیزی نگفتند.
بعد چویا با صدایی لرزان گفت:
«کجا بودی؟»
دازای لبخند همیشگیاش را زد.
«دلم برات تنگ شده بود، چیویا.»
چویا مشتهایش را گره کرد.
«سه روز گم میشی و وقتی برمیگردی این تنها چیزیه که میتونی بگی؟»
لبخند دازای محو شد.
«اگر میگفتم کجا میرم، دنبالم میاومدی.»
«معلومه که میاومدم!»
سکوت.
دازای نگاهش را پایین انداخت.
«و نمیخواستم صدمه ببینی.»
چویا یک قدم جلو آمد.
«فکر میکنی وقتی نمیدونم زندهای یا مرده، کمتر صدمه میبینم؟»
دازای چیزی نگفت.
چویا برای اولین بار متوجه شد دستهای دازای میلرزند.
خیلی کم.
آنقدر کم که اگر خوب نگاه نمیکرد، نمیدید.
چویا آرامتر پرسید:
«ترسیده بودی؟»
دازای خندید، اما این بار خندهاش واقعی نبود.
«من؟ هیچوقت.»
چویا دستش را گرفت.
دازای ساکت شد.
«دروغ نگو.»
چشمهای قهوهای دازای برای لحظهای نرم شدند.
«...باشه.»
انگشتهایش دور دست چویا محکمتر شدند.
«ترسیده بودم.»
چویا نفسش را حبس کرد.
«از چی؟»
دازای نگاهش کرد.
«از اینکه برنگردم.»
چویا چیزی نگفت.
دازای ادامه داد:
«نه به خاطر خودم.»
این بار فاصلهشان تقریباً از بین رفته بود.
«به خاطر اینکه هنوز یک نفر هست که منتظر منه.»
چویا نگاهش را پایین انداخت تا دازای لرزش چشمهایش را نبیند.
«احمق.»
دازای لبخند زد.
«میدونم.»
چویا پیشانیاش را به پیشانی دازای تکیه داد.
برای چند لحظه، هیچ دشمنی وجود نداشت.
هیچ مأموریتی نبود.
هیچ مافیایی، هیچ جنگی، هیچ گذشتهای.
فقط دو نفر بودند که هر دو بیش از آنچه جرئت اعتراف داشتند، از دست دادن یکدیگر میترسیدند.
چویا آرام گفت:
«دفعهٔ بعد که میری... برگرد.»
دازای چشمهایش را بست.
«اگر قول بدم؟»
«باور نمیکنم.»
«پس مجبورم هر بار برگردم تا باور کنی.»
چویا لبخند کوچکی زد.
«همین کارو بکن.»
و بیرون، باران همچنان میبارید.
اما این بار، هیچکدامشان احساس تنهایی نمیکردند.
- ۸۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط