امامرضای ما معمولیها
🟢 امامرضای ما معمولیها
🖋 ( نویسنده : محمد صالح عبداللهی )
🔸 گوشه ایوان مقصوره کز کرده بودم. هوای دلم صاف نبود. برعکس همیشه که اذن ورودم نیمساعتی طول میکشید، به محض رسیدن سرم را انداخته بودم پایین و تا خود گوهرشاد آمده بودم. نه کتاب دعایی برداشته بودم و نه از آبخوریها تبرکی خورده بودم. شاید حتی وضو هم نداشتم. برایم مهم نبود. شده بودم مثل اعراب جاهلی که از آداب زیارت هیچ نمیدانند. فقط بعد از ردشدن از گیت ورود، وقتی که برای اولین بار با گنبد طلایی توی تاریکی شب چشمتوچشم شده بودیم، برگشته بودم و از سر عصبانیت گفته بودم: «این همه میگی ما حواسمون بهتون هست، پس کو؟ من رو میبینی اصلاً؟» ...
🔹 مطالعه کامل در لینک فوق: https://sepandarnews.ir/4999/
✒️ @sepandarnews
🖋 ( نویسنده : محمد صالح عبداللهی )
🔸 گوشه ایوان مقصوره کز کرده بودم. هوای دلم صاف نبود. برعکس همیشه که اذن ورودم نیمساعتی طول میکشید، به محض رسیدن سرم را انداخته بودم پایین و تا خود گوهرشاد آمده بودم. نه کتاب دعایی برداشته بودم و نه از آبخوریها تبرکی خورده بودم. شاید حتی وضو هم نداشتم. برایم مهم نبود. شده بودم مثل اعراب جاهلی که از آداب زیارت هیچ نمیدانند. فقط بعد از ردشدن از گیت ورود، وقتی که برای اولین بار با گنبد طلایی توی تاریکی شب چشمتوچشم شده بودیم، برگشته بودم و از سر عصبانیت گفته بودم: «این همه میگی ما حواسمون بهتون هست، پس کو؟ من رو میبینی اصلاً؟» ...
🔹 مطالعه کامل در لینک فوق: https://sepandarnews.ir/4999/
✒️ @sepandarnews
- ۱۳
- ۰۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط