با سرعت می دوید

با سرعت می دوید..
انچنان پر سرعت ک در اوایل دویدنش ضربانش را حس میکردم اما
حالا نه چیزی میدید نه میشنید نه حس میکرد
.. نمیدانست از چی فقط فرار میکرد..
-----------------------
"سری تر سری تر.. باید.. برم.."
همینطور ک نفس نفس میزد زمزمه میکرد
پاهایش را حس نمیکرد و کم کم کند شده بود..
ولی به دیویدن ادامه داد.. ناگهان به چیزی برخورد و زمین افتاد..
بلاخره برای لحظه ای ایستاد.. بی حرکت
اه بلندی سر داد.. نه بخاطر روی زمین افتاد
بخاطر درد پاهایش ک تازه حس میکرد..
"_هی حالت خوبه؟"
سرش رو بالا اورد.. چشمانش گشاد شد.
مردی قد بلند جلو رویش بود.. با چهره ای نگران و اشنا..
او را می شناخت، چطور میتوانست نشناسد؟
..مرد دستش را به سوی او دراز کرد و اورا بلند کرد..
او را به محوطه ای دور از شهر و دور از هر هیاهویی برد..
ذهنش درست کار نمیکرد..
او مرد را می شناخت.. درواقع عاشق مرد بود..
دختر..
بعد از دقایقی به خودش امد.
وسط جنگل بود.. با مرد قد بلندی ک رو به رویش ایستاده بود
"چرا.. اینجاییم..؟" صدایش می لرزید
"_هوم.. یادمه گفتی دوست داری دور از هیاهو باشی" مرد گفت.. و لبخند زد..

دختر لبخند زد و به اغوش مرد رفت.
مرد دستش را بالا اورد و سرش را نوازش کرد.
... ناگهان.. دختر، تیزی ای در شکمش احساس کرد..
روی زمین افتاد.. با چاقویی در شکمش.
مرد پوزخند زد و از انجا دور شد.
باران شروع به باریدن کرد.. و روی صورت دختر فرود امد..
"اه~.. حالا یادم امد... داشتم از.. دست خودش فرار میکردم..."
اون همه چیز را فراموش کرد.. معشوقش ک اورا کشته بود..
و تنها چیز ماندگار
شب بارانی بود.. )


نظر؟
دیدگاه ها (۵)

🛐🛐

#Dazai_Osamu, #Nakahara_Chuya, #Nakajima_Atsoshi, #Akutagav...

#Dazai_Osamu, #Nakahara_Chuya, #Nakajima_Atsoshi, #Akutagav...

‏Sanemi Shinazugawa: (P7)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط