🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
🍊💛سناریو ساسونارو💙🫐
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۲⋆. ୨୧˚⋆
خب عزیزان همتون احتملا درمورد من شنیدین. بله من ناروتو اوزوماکی هستم محبوب دل ها 😁 بنده مطلق به همگی تون هستم نیازی به دعوا و جر و بحث هم نیست✌🏻خب بزارید توضیحاتی از خودم بدم. بنده تا جایی که یادمه یتیم تشریف داشتم و هیچ کس هم نمیدونم چرا به سرپرستی قبولم نمی کرد🫤 خب منم تصمیم گرفتم که کار کنم و از اول مستقل بودم و هیچ چیزی محدودم نمی کرد😁بله خب الان زندگی خوبی رو دارم☺️ یچیز جالب درمورد من ✌🏻بنده تاحالا ۶۹ درخواست ازدواج داشتم که همرو رد کردم البته این از طرف دخترا بود از طرف پسرا ۲۰ تا داشتم هرچند فکر کنم اون هام برای خواهراشون اومده بودن(ناروتو از گی هیچ خبری نداره!)
✦: ن.. ناروتو-کون م.. میشه باهم قرار بزاریم
🦊: جاااااااان!!!! دختر بزرگ ترین تاجر ژاپن همچین درخواستی از من دارهههه 😨 ر.. راستش فکر نکنم بتونم خوشبختت کنم😅😅
✦: ع.. چرا؟
🦊: میدونی من از بچگی دزد بودم و وقتی عاقل شدم رفتم سر کار هرچند که وقتی پول درواردم پولشون رو پس دادم ولی بازم یه مجرمی بودم بالاخره و خب یتیمم که هستم
✦: مشکلی نداره
🦊: ما بدرد هم نمی خوریم
(ویوی💜)
ای خدااااا من نمی خوام با اون از خود راضی ازدواج کنم😩😩
چرا باید همچین اتفاقاتی برای من بیفته 🥲 باید چیکار کنم؟؟ چیکار کنم که اون پسر بیاد به قصر؟؟......
وایسا الان چیگفتم؟؟؟...... درسته من باید کاری کنم اون به قصر بیاد. سریع تلفنم رو برداشتم و زنگ زدم به خدمتکاره وفدارم که بهش شکی نداشتم(توجه این اتفاقات توی دوران مشروطست!!!!)
💜: الو سلام هانا میتونی الان بیای من رو مخفیانه به شهر ببری؟؟
♬: چشم الان خدمت میرسم شما لطفا آماده بشین
💜: ایول دست مریزاد
همراه با هانا به شهر رفتیم. تنها سرنخی که از اون پسر داشتم رنگ موهاش و طرح بامزه ای روی گونه هاش داشت بود. وقتی درمورد این خصوصیاتش با یک نفر صحبت کردم سریع اسمش رو بهم گفت. ناروتو...... هرچند اسم نوعی خوراک که توی رامن می رختن بود ولی.... اون اسم به زیبایی چشم هاش، گونه هاش، موهاش و قیافش بود. خیلی دلم می خواست اون رو دوباره ببینم.. دلم می خواست بدونم که الان چجوری شده....
💜: هانا
♬: بله بانو
💜: این دستوری که بهت میگم رو هرچه سریع تر انجام بده
♬: بفرمایین
💜: بدو باید به قصر بریم اونجا برات توضیح میدم.....
♬: چشم
زمانی که رسیدیم سریع لباس های سلطنتیم رو پوشیدم .
💜: ببین هانا ازت می خوام کاری کنی که پسری که اسمش ناروتوعه مجرم شناخته بشه و با استفاده از همین اون رو به قصر بیاریم.
♬: اما چجوری؟؟
💜: ببین این انگشتری که مادرم قبل از فوت شدنش به من داد رو جوری توی جیبش بزار تا بعد بگیم که به خاطره این که سعی داشته دزدی کنه باید پول بده و قیمت اون پول رو اونقدر بالا بگیم که نتونه پولش رو بپردازه و طبق قانون باید طی ۳ سال برای قصر کار کنه
♬: خیلی خب توجه شدم.
شرمنده می خواستم بیشتر بنویسم چشم هام هی میرن ادامش رو صبح می نویسم😞
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
✰🂽𝇁𐙚𓆩𓆪१९𝅄 ୭ৎ🖤⃟𓉸ꨩ ᷒ ᮫۫ ⃝𐇲 🫐ꪳꪷꪲ͜͜˖۪𓂃݊: ⃝?𓍯 ⃘࣪𝇈
. ๋𓂃࣪ ִֶָ ๋𓂃 ࣪ ִֶָ✨👑 بی تقصیر ִֶָ ࣪𓂃๋ ִֶָ ࣪𓂃 ๋.
☆⋆。𖦹°‧پارت ۲⋆. ୨୧˚⋆
خب عزیزان همتون احتملا درمورد من شنیدین. بله من ناروتو اوزوماکی هستم محبوب دل ها 😁 بنده مطلق به همگی تون هستم نیازی به دعوا و جر و بحث هم نیست✌🏻خب بزارید توضیحاتی از خودم بدم. بنده تا جایی که یادمه یتیم تشریف داشتم و هیچ کس هم نمیدونم چرا به سرپرستی قبولم نمی کرد🫤 خب منم تصمیم گرفتم که کار کنم و از اول مستقل بودم و هیچ چیزی محدودم نمی کرد😁بله خب الان زندگی خوبی رو دارم☺️ یچیز جالب درمورد من ✌🏻بنده تاحالا ۶۹ درخواست ازدواج داشتم که همرو رد کردم البته این از طرف دخترا بود از طرف پسرا ۲۰ تا داشتم هرچند فکر کنم اون هام برای خواهراشون اومده بودن(ناروتو از گی هیچ خبری نداره!)
✦: ن.. ناروتو-کون م.. میشه باهم قرار بزاریم
🦊: جاااااااان!!!! دختر بزرگ ترین تاجر ژاپن همچین درخواستی از من دارهههه 😨 ر.. راستش فکر نکنم بتونم خوشبختت کنم😅😅
✦: ع.. چرا؟
🦊: میدونی من از بچگی دزد بودم و وقتی عاقل شدم رفتم سر کار هرچند که وقتی پول درواردم پولشون رو پس دادم ولی بازم یه مجرمی بودم بالاخره و خب یتیمم که هستم
✦: مشکلی نداره
🦊: ما بدرد هم نمی خوریم
(ویوی💜)
ای خدااااا من نمی خوام با اون از خود راضی ازدواج کنم😩😩
چرا باید همچین اتفاقاتی برای من بیفته 🥲 باید چیکار کنم؟؟ چیکار کنم که اون پسر بیاد به قصر؟؟......
وایسا الان چیگفتم؟؟؟...... درسته من باید کاری کنم اون به قصر بیاد. سریع تلفنم رو برداشتم و زنگ زدم به خدمتکاره وفدارم که بهش شکی نداشتم(توجه این اتفاقات توی دوران مشروطست!!!!)
💜: الو سلام هانا میتونی الان بیای من رو مخفیانه به شهر ببری؟؟
♬: چشم الان خدمت میرسم شما لطفا آماده بشین
💜: ایول دست مریزاد
همراه با هانا به شهر رفتیم. تنها سرنخی که از اون پسر داشتم رنگ موهاش و طرح بامزه ای روی گونه هاش داشت بود. وقتی درمورد این خصوصیاتش با یک نفر صحبت کردم سریع اسمش رو بهم گفت. ناروتو...... هرچند اسم نوعی خوراک که توی رامن می رختن بود ولی.... اون اسم به زیبایی چشم هاش، گونه هاش، موهاش و قیافش بود. خیلی دلم می خواست اون رو دوباره ببینم.. دلم می خواست بدونم که الان چجوری شده....
💜: هانا
♬: بله بانو
💜: این دستوری که بهت میگم رو هرچه سریع تر انجام بده
♬: بفرمایین
💜: بدو باید به قصر بریم اونجا برات توضیح میدم.....
♬: چشم
زمانی که رسیدیم سریع لباس های سلطنتیم رو پوشیدم .
💜: ببین هانا ازت می خوام کاری کنی که پسری که اسمش ناروتوعه مجرم شناخته بشه و با استفاده از همین اون رو به قصر بیاریم.
♬: اما چجوری؟؟
💜: ببین این انگشتری که مادرم قبل از فوت شدنش به من داد رو جوری توی جیبش بزار تا بعد بگیم که به خاطره این که سعی داشته دزدی کنه باید پول بده و قیمت اون پول رو اونقدر بالا بگیم که نتونه پولش رو بپردازه و طبق قانون باید طی ۳ سال برای قصر کار کنه
♬: خیلی خب توجه شدم.
شرمنده می خواستم بیشتر بنویسم چشم هام هی میرن ادامش رو صبح می نویسم😞
- ۶۵۰
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط