خون و عشق 🩸❤️
خون و عشق 🩸❤️
پارت دهم
هان از صبح درگیر کارای خودش بود و اصلاً حوصلهی بیرون رفتن نداشت.
گوشیش زنگ خورد.
هان: الو؟
از اون طرف خط چیزی گفت.
هان چند ثانیه ساکت موند.
هان: الان؟
دوباره گوش داد و بعد یه نفس کوتاه کشید.
هان: باشه، میام.
گوشیشو برداشت و از خونه زد بیرون.
قرار بود فقط یه کار کوتاه انجام بده، ولی وقتی رسید، فهمید اوضاع اصلاً اونطوری که فکر میکرد نیست.
چند نفر جلوی ساختمون جمع شده بودن.
هان: چی شده؟
یکی از کارگرا سریع اومد سمتش.
کارگر: یه مشکل پیش اومده. یکی از اتاقا رو اشتباهی باز گذاشته بودن و یه سری وسایل گم شده.
هان: چی گم شده؟
کارگر اسم چندتا وسیله رو گفت.
هان ابروهاشو بالا برد.
هان: مطمئنی؟
کارگر: آره.
هان چند لحظه اطرافشو نگاه کرد.
هان: دوربینا چی؟
کارگر: یکیشون از دیشب قطع بوده.
هان: جالب شد...
چند دقیقه بعد، هان وارد اتاق شد.
روی میز چندتا وسیلهی بههمریخته بود.
بینشون یه دفترچهی قدیمی افتاده بود که انگار یکی با عجله ورقش زده بود.
هان دفترچه رو برداشت.
صفحهی اول خالی بود.
صفحهی دوم هم.
ولی وقتی چند صفحه جلوتر رفت، دستش همونجا موند.
بالای صفحه فقط یه تاریخ نوشته شده بود.
تاریخی که هیچ معنایی براش نداشت.
هان: این دیگه چیه؟
صدای کارگر از پشت سرش اومد.
کارگر: اون دفترچه مال اینجا نیست.
هان برگشت.
هان: پس مال کیه؟
کارگر شونه بالا انداخت.
کارگر: نمیدونم.
هان دوباره به صفحه نگاه کرد.
پایین تاریخ، یه جملهی کوتاه نوشته شده بود:
«بعضی چیزا وقتی گم میشن، اتفاقی نیست.»
هان چند ثانیه به جمله خیره شد.
بعد دفترچه رو بست.
هان: اینو من برمیدارم.
کارگر: چرا؟
هان: چون حس خوبی بهش ندارم.
دفترچه رو گذاشت توی کیفش و از اتاق بیرون رفت.
اما چیزی که نمیدونست این بود که چند خیابون اونطرفتر، لینو همون روز با یه تماس غیرمنتظره روبهرو شده بود...
و کسی که پشت خط بود، فقط یه جمله بهش گفت:
«وقتشه برگردی.»
اگه خونیدن و وقت کردین بهم بگید که چطور بود❤️😁
پارت دهم
هان از صبح درگیر کارای خودش بود و اصلاً حوصلهی بیرون رفتن نداشت.
گوشیش زنگ خورد.
هان: الو؟
از اون طرف خط چیزی گفت.
هان چند ثانیه ساکت موند.
هان: الان؟
دوباره گوش داد و بعد یه نفس کوتاه کشید.
هان: باشه، میام.
گوشیشو برداشت و از خونه زد بیرون.
قرار بود فقط یه کار کوتاه انجام بده، ولی وقتی رسید، فهمید اوضاع اصلاً اونطوری که فکر میکرد نیست.
چند نفر جلوی ساختمون جمع شده بودن.
هان: چی شده؟
یکی از کارگرا سریع اومد سمتش.
کارگر: یه مشکل پیش اومده. یکی از اتاقا رو اشتباهی باز گذاشته بودن و یه سری وسایل گم شده.
هان: چی گم شده؟
کارگر اسم چندتا وسیله رو گفت.
هان ابروهاشو بالا برد.
هان: مطمئنی؟
کارگر: آره.
هان چند لحظه اطرافشو نگاه کرد.
هان: دوربینا چی؟
کارگر: یکیشون از دیشب قطع بوده.
هان: جالب شد...
چند دقیقه بعد، هان وارد اتاق شد.
روی میز چندتا وسیلهی بههمریخته بود.
بینشون یه دفترچهی قدیمی افتاده بود که انگار یکی با عجله ورقش زده بود.
هان دفترچه رو برداشت.
صفحهی اول خالی بود.
صفحهی دوم هم.
ولی وقتی چند صفحه جلوتر رفت، دستش همونجا موند.
بالای صفحه فقط یه تاریخ نوشته شده بود.
تاریخی که هیچ معنایی براش نداشت.
هان: این دیگه چیه؟
صدای کارگر از پشت سرش اومد.
کارگر: اون دفترچه مال اینجا نیست.
هان برگشت.
هان: پس مال کیه؟
کارگر شونه بالا انداخت.
کارگر: نمیدونم.
هان دوباره به صفحه نگاه کرد.
پایین تاریخ، یه جملهی کوتاه نوشته شده بود:
«بعضی چیزا وقتی گم میشن، اتفاقی نیست.»
هان چند ثانیه به جمله خیره شد.
بعد دفترچه رو بست.
هان: اینو من برمیدارم.
کارگر: چرا؟
هان: چون حس خوبی بهش ندارم.
دفترچه رو گذاشت توی کیفش و از اتاق بیرون رفت.
اما چیزی که نمیدونست این بود که چند خیابون اونطرفتر، لینو همون روز با یه تماس غیرمنتظره روبهرو شده بود...
و کسی که پشت خط بود، فقط یه جمله بهش گفت:
«وقتشه برگردی.»
اگه خونیدن و وقت کردین بهم بگید که چطور بود❤️😁
- ۲۲۶
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط