part
part23
ته ویو : دست ا.ت رو گرفتم و سوار ماشین کردمش انقدر عصبانی بودم که هیچی برام مهم نبود داشتم با سرعت ۱۰۰۰ میرفتم اون عوضی چطور تونست اینکارار رو با من بکنه که دستی روی شونم من و از فکر بیرون اورد اوه درسته ا.ت از سرعتم ترسیده بود و حالا یادم میاد اون اون الان مم من و انتخاب کرد نه تهوین رو اخه چراا چرا تهوین رو انتخاب نکرد اون الا قدرتمند بود
دست ا.ت باعث شد سرعت ماشین رو کم کنم و به چشمای ا.ت نگاه کردم و کمکم ماشین رو نگه داشتم و نگاهم رو از ا.ت گرفتم و گفتم
ته: همه چیز تموم شد دیگه آزادی میتونی بری
ا.ت: چی؟
ته : بیخیال ا.ت حوصله ی بازی ندارم میدونم میخوای بری دیگه نیازی بهت نیست
ا.ت: چی داری میگی بعد از همه چیز حالا بهم میگی برو من نمیتونم نمیتونم اگه میخاستم تنهات بزارم با تهوین ازدواج میکردم و مثل انها ترکت میکردم
ته: پس چی برای چی موندی
ا.ت : چون میخوام کنارت باشم ته من دوست دارم
ته: چه چی؟
ا.ت : اره من دوست دارم نمیدونم چجوری اما میدونم که تو هم منو دوست داری
ته: معلومه که دوست دارم از همون لحظه ی اول که دیدمت
ا.ت: پس ازم نخوا که برم و تنهات بزارم چون اینجوری خودم نابود میشم میخوام میخوام کنارت بمونم و بعد
تهیونگ لبهاشو بوسید و هردو با بوسه ساکت شدند
ذهن ته: باورم نمیشد من من همه چیزم رو از دست دادم اما این دختر این دختر رو نه چرا میخواست باهام بمونه چطور میتونست بهم عشق بورزه من یه ادم کثیفم که کلی ادم کشته و در اخر به هیچی نرسیده اما حالا یه چیز بهتر دارم من ا.ت رو دارم
بعد از چند دیقه ته اروم تر شده بود برای همین رفتن به خونه
ته: ا.ت وسایلتو جمع کن ما دیگه یه لحظه هم تو این خراب شده نمیمونیم
ا.ت: باشه اما کجا میریم
ته: بیخیال دختر من دیگه انقدر هم بدبخت نشدم میریم خونه ی من
ا.ت: خونه ی تو؟
ته: اره حالا برو وسایلتو جمع کن این خونه از اون عوضی پدربزرگم بهم رسیده دیگه نمیخوام هیچ اثری از اون تو زندگیم باشه
ا.ت: رفتم توی اتاق و وسایل خودم رو جمع کردم و بعد با تهیونگ رفتیم به یه خونه نسبتا کوچک تر بود اما حالا حالمون بهتر بود ته کلید اون عمارت قبلی رو داد به یکی از نگهباناش تا ببره برای پدربزگش و بعد من رو سمت اتاق راهنمایی کرد
ته : میدونم کوچیکه اما حداقل بهتر از خیابونه
ا.ت: برای منی که تمام عمرم رو توی اون خونه خرابه بودم مقل قصره
ته: کمی خندید و گفت ممنونم ا.ت
ا.ت: بابت ؟
ته : برای اینکه با تهوین نرفتی و عشق رو به قدرت ترجیح دادی چون تو تنها کسی هستی که برام مونده
ا.ت: بیخیال به نظرم که شوهر خودم خیلی بهتر از تهوین عوضیه ( با چشمک ))
ته: البته خانم خانوما حالا بیا بکم استراحت کنیم
ا.ت و ته فتن توی تخت و هردوشون خوابیدن
صبح روز بعد ؛؛؛؛؛
ته : از خواب بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد این ور و اون ور رو نگاه کردم اما ا.ت رو ندیدم اما بوی خوبی از اشپزخونه حس کردم برای همین رفتم توی اشپزخونه و دیدم ا.ت درحال اشپزیه از پشت بغلش کردم و گقتم چی میپزی خانم کوچولو
ا.ت: اولا صبح بیخر
دومان من کوچولو نیستم
سومن املت
ته: چرا کوچولویی البته برای من
ا.ت : تو خیلی درازی
ته : همه ی دختر ها ارزوشونه شوهرشون دراز باشه
ا.ت: و همه ی مرد ها هم ارزوشونه دخترشون کوچولو
ته: حرف حق جواب نداره حالا بیا بخوریم من باید زود برم سر کار نمیتونم عقب بیفتم
ا.ت: سر کار ؟ اما مگه
ته: دیشب که بهت گفتم من که تموم عمرم رو برای پدربزرگم کار نمیکردم درسته که دیگه با پدربزرگم کار نمیکنم اما هنوز باند خودمو دارم
ا.ت : ممنم میخوام کار کنم
ته: چی؟ اصلان نمیشه
ا.ت: چراا؟
ته: چون نه
ا.ت: ته گوش کن ما دیگه اون تازه عروس و دوماد ناز پرورده نیستیم که همه چیز برامون فراهم باشه باید خودمون تلاش کنیم درزمن اگه دباره شکست بخوری میتونی از من کمک بگیری
ته: باشه خانم کوچولو اما باید پیش خودم کار کنی
ا.ت: باشه
ته ویو : دست ا.ت رو گرفتم و سوار ماشین کردمش انقدر عصبانی بودم که هیچی برام مهم نبود داشتم با سرعت ۱۰۰۰ میرفتم اون عوضی چطور تونست اینکارار رو با من بکنه که دستی روی شونم من و از فکر بیرون اورد اوه درسته ا.ت از سرعتم ترسیده بود و حالا یادم میاد اون اون الان مم من و انتخاب کرد نه تهوین رو اخه چراا چرا تهوین رو انتخاب نکرد اون الا قدرتمند بود
دست ا.ت باعث شد سرعت ماشین رو کم کنم و به چشمای ا.ت نگاه کردم و کمکم ماشین رو نگه داشتم و نگاهم رو از ا.ت گرفتم و گفتم
ته: همه چیز تموم شد دیگه آزادی میتونی بری
ا.ت: چی؟
ته : بیخیال ا.ت حوصله ی بازی ندارم میدونم میخوای بری دیگه نیازی بهت نیست
ا.ت: چی داری میگی بعد از همه چیز حالا بهم میگی برو من نمیتونم نمیتونم اگه میخاستم تنهات بزارم با تهوین ازدواج میکردم و مثل انها ترکت میکردم
ته: پس چی برای چی موندی
ا.ت : چون میخوام کنارت باشم ته من دوست دارم
ته: چه چی؟
ا.ت : اره من دوست دارم نمیدونم چجوری اما میدونم که تو هم منو دوست داری
ته: معلومه که دوست دارم از همون لحظه ی اول که دیدمت
ا.ت: پس ازم نخوا که برم و تنهات بزارم چون اینجوری خودم نابود میشم میخوام میخوام کنارت بمونم و بعد
تهیونگ لبهاشو بوسید و هردو با بوسه ساکت شدند
ذهن ته: باورم نمیشد من من همه چیزم رو از دست دادم اما این دختر این دختر رو نه چرا میخواست باهام بمونه چطور میتونست بهم عشق بورزه من یه ادم کثیفم که کلی ادم کشته و در اخر به هیچی نرسیده اما حالا یه چیز بهتر دارم من ا.ت رو دارم
بعد از چند دیقه ته اروم تر شده بود برای همین رفتن به خونه
ته: ا.ت وسایلتو جمع کن ما دیگه یه لحظه هم تو این خراب شده نمیمونیم
ا.ت: باشه اما کجا میریم
ته: بیخیال دختر من دیگه انقدر هم بدبخت نشدم میریم خونه ی من
ا.ت: خونه ی تو؟
ته: اره حالا برو وسایلتو جمع کن این خونه از اون عوضی پدربزرگم بهم رسیده دیگه نمیخوام هیچ اثری از اون تو زندگیم باشه
ا.ت: رفتم توی اتاق و وسایل خودم رو جمع کردم و بعد با تهیونگ رفتیم به یه خونه نسبتا کوچک تر بود اما حالا حالمون بهتر بود ته کلید اون عمارت قبلی رو داد به یکی از نگهباناش تا ببره برای پدربزگش و بعد من رو سمت اتاق راهنمایی کرد
ته : میدونم کوچیکه اما حداقل بهتر از خیابونه
ا.ت: برای منی که تمام عمرم رو توی اون خونه خرابه بودم مقل قصره
ته: کمی خندید و گفت ممنونم ا.ت
ا.ت: بابت ؟
ته : برای اینکه با تهوین نرفتی و عشق رو به قدرت ترجیح دادی چون تو تنها کسی هستی که برام مونده
ا.ت: بیخیال به نظرم که شوهر خودم خیلی بهتر از تهوین عوضیه ( با چشمک ))
ته: البته خانم خانوما حالا بیا بکم استراحت کنیم
ا.ت و ته فتن توی تخت و هردوشون خوابیدن
صبح روز بعد ؛؛؛؛؛
ته : از خواب بیدار شدم سرم خیلی درد میکرد این ور و اون ور رو نگاه کردم اما ا.ت رو ندیدم اما بوی خوبی از اشپزخونه حس کردم برای همین رفتم توی اشپزخونه و دیدم ا.ت درحال اشپزیه از پشت بغلش کردم و گقتم چی میپزی خانم کوچولو
ا.ت: اولا صبح بیخر
دومان من کوچولو نیستم
سومن املت
ته: چرا کوچولویی البته برای من
ا.ت : تو خیلی درازی
ته : همه ی دختر ها ارزوشونه شوهرشون دراز باشه
ا.ت: و همه ی مرد ها هم ارزوشونه دخترشون کوچولو
ته: حرف حق جواب نداره حالا بیا بخوریم من باید زود برم سر کار نمیتونم عقب بیفتم
ا.ت: سر کار ؟ اما مگه
ته: دیشب که بهت گفتم من که تموم عمرم رو برای پدربزرگم کار نمیکردم درسته که دیگه با پدربزرگم کار نمیکنم اما هنوز باند خودمو دارم
ا.ت : ممنم میخوام کار کنم
ته: چی؟ اصلان نمیشه
ا.ت: چراا؟
ته: چون نه
ا.ت: ته گوش کن ما دیگه اون تازه عروس و دوماد ناز پرورده نیستیم که همه چیز برامون فراهم باشه باید خودمون تلاش کنیم درزمن اگه دباره شکست بخوری میتونی از من کمک بگیری
ته: باشه خانم کوچولو اما باید پیش خودم کار کنی
ا.ت: باشه
- ۹.۸k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط