گفتم مسعود دست بردار تو منو پیش فرناز نابود کردی کم بود

گفتم مسعود دست بردار تو منو پیش فرناز نابود کردی کم بود حالا یکی دیگه اضافه شد . تو را خدا مسعود . فقط خواجه شیراز به دیوونه بودن ما شک داشت که اونم مطمئن شد
مسعود دوتا سیگار روشن کرد و یک نخ به من داد و شانه هایم را گرفت وگفت مرتضی تو ادمی نیستی که از بدنامی بترسی ما سالها تعریف کردیم و خندیدم . من میدونم تو ناراحت نیستی که من به فرناز گفتم تو از چیز دیگه ای نگرانی حرف دلت را بزن ...
جان خودم اگر خنده های فرناز را میدیدی به من حق میدادی
تو نمیدونی چطور می خنده
مرتضی دیوونم کرده . فقط قصه دیوونه بازی های منو تو فرناز را می خندونه غش میکنه از خنده میگه تا حالا ندیده بودم یه دختر بخنده ب من
هیچ دختری را از نزدیک ندیدم . رفته به دوستش گفته چندتا پسر پیدا کردم یکی از یکی دیوونه تر
زن دوست تر
گفته باورتون نمیشه . انگار از دارالمجانین امده اند
دیوونه هایی که زنجیر پاره کردن .
به دوستش گفته بوده یک روز باهاشون باش از همه چیز میشنوی . غیر از سکس و سایز اندام و رنگ لباس زیر

دوستش هم اصرار میکنه که باید ببینمشون حالا یا تو بیا تهران .یا اون میاد ساوه
گفتم مسعود ترمز کن
سر گردنه دنده معکوس بگیر درست

گفتم‌ من نگرانم که تو و فرناز اسیر بشین و به هم نرسید
مسعود گغت
سخت نگیر بعد از سالها یک دختر از ما خوششون اومده

بیا ازین تنهایی در بیاییم ما نیاز داریم با دخترها حرف بزنیم . به عشقمون به رفاقتمون قسم خنده های فرناز منو جوان وامید وار میکنه
دیگه احساس بدبختی نمیکنم‌ احساس تنهایی و بی کسی ندارم . مرتضی فرناز مثل کوه تکیه گاه من شده دهنش قرصه مطمئن باش
تازه بگه . شرح دیوونگی ما را همه عالم میدونن
گفتم مسعود جان من نگران چیز دیگه ای هستم . درست گفتی من اگرناراحت بودم خودم داستان قبرستان را تعریف نمیکردم یا گدایی جلو امام زاده را
خودت بودی که با خنده و با تمام جزییات باخت قبرستون را برا ابجی فرناز گفتم (عادت شده بود . دوست دختر یا خانوم رفیقمون را ابجی صدا میکردبم )
ولی من نگران چیز دیگم مسعود پرسید چیز نگران کننده ای وجود نداره
فرناز به فکر ازدواج نیست اصلا حرفی از ازدواح نمی زنه یا از درس می پرسه و میگه بخون یا اصرار داره ی زبان خارجی یاد بگیرم .راستی قراره برم کلاس زبان دویچه
یا میگه از خاطراتت بگو
من تا حالا هیچ چیزی از خانوادم نگفتم و فرناز هم نپرسیده.
اگر قصدی داشت تاحالا پرسیده بود .
پرسیدم اگر برایش خاستگار امد چه ؟
مسعود گفت
برای خوشبختی اش دعا میکنم من که عادت به نرسیدن و نداشتن دارم
فرناز هم مانند تمام ارزوهایی که از دست دادم ....به قول دکتر شریعتی
ما با ارث پدر زنده ایم
فقر و قناعت
درین صحبت بودیم که شخصی امد و گفت جوونا
پایان ۳۷
دیدگاه ها (۰)

گفت مرتضی خجالت بکش من دارم سکته میکنم تو مسخره بازی میکنی ...

من عاشق پریسا هستم درست میخام همیشه ته قلب پریسا باشم درستول...

قلیان ساز شد . دست مسعود عجیب بود در ساز کردن قلیان . نمی د...

حامد جان تو که وضع مارا میدونی یه خونه درب و داغون خرج دانشگ...

دختره یه جا نشسته گریه میکنهزاری میکنهقلبش شکستهدرست نمیشهما...

وقتی حسودی میکنه P²وقتی رسیدیم زود تر از من پیاده شد وارد خو...

و هیچوقت نمی‌خوام که بری . آت :کوکی چجوری میتونی آنقدر خوب م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط