اگر قصری بنا کردم

اگر قصری بنا کردم
نمیگویم که معمارم
من آن نقاش بی رنگم
که بر دیوار احساست
کشیدم مهربانی را
زدم یک کاشی آبی
به حوض ماهی قرمز
کشیدم برق چشمم را
به هر دهلیز خاموشی
برای روشنایی ها...
دیدگاه ها (۵)

اشکهایَم حرف ِ رفتن را زَدی سیلاب شُدرامسَر هم چشمهایَش...

همه ی آنهایی که گفته بودند «بی تو می میرم»بی هم زنده اندبه ک...

من به بند تواسیرم تو زمن بی خبری؟آفرین! معرفت این است که ز م...

➕ الـو...➖ الـو بفرمایید...➕ نمی‌شناسے؟؟؟➖ نه شماااا؟؟؟➕ من ...

«فصل۲ The magic of lov »part ۱۰۲تهیونگ-کر به نظر میرسم؟ با ...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت ۱۰

#داستان_آموزنده #تلنگر "اجازه دهیم پدربزرگ دست به دیوار بزند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط