loveingorhateing

#loveing_or_hateing
#Part31


ویو نویسنده
سه بامداد نامجون همراه با یونجون برگشت عمارت (یونجون بی هوش بود)
تهیونگ بدن بی جون او را از دست نامجون گرفت و گفت
_مطمئنی دیگه خودشه؟؟
نامجون سری تکون داد و گفت
_اره یوه دونگ سانگ
تهیونگ گفت
_حله میخوای اینجا بمونی یا میخوای بری خونه؟؟
نامجون گفت
_جین گفته که میخواد برم پیشش و تو کار های عروسی بهش کمک کنم
تهیونگ گفت
_باشه برو
نامجون چشمی گفت و از آنجا دور شد
تهیونگ بدن بی جون او را به اتاق شکنجه برد و او را به صندلی بست
جئون آمد و گفت
_هنوزم بی هوشه؟
تهیونگ با سرش حرف او را تایید کرد
جئون رو به بادیگاردش گفت
_برو یه سطل آب سرد بیار
بادیگارد چشمی گفت و یک سطل آب آورد
جئون گفت
_بریز روش!
بادیگارد آب را روی بدن یونجون ریخت
یونجون وحشت زده از خواب پرید و گفت
_من کجام؟تو کی ای؟؟چرا منو آوردین اینجا؟؟؟
تهیونگ یک قدم جلو تر آمد و گفت
_کیم تهیونگ!
یونجون هول شد و دست و پاهایش رو گم کرد و با لکنت گفت
_آقای کیم من چه کاری انجام کردم که منو آوردین اینجا؟
جئون یک قدم جلو تر آمد و گفت
_حروم زاده اون حرفایی رو که به ا.ت زدی رو یادت رف مادرجnده؟
تهیونگ میله ای برداشت و آن میله را به سر یونجون کوبید
_آییییییییییییی
یونجون داد بلندی زد
تهیونگ شروع به ضربه زدن کرد
التماس و داد های یونجون تنها چیزی بود که از آن اتاق شنیده می‌شد
تهیونگ عربده کشید
_اسید رو بیاریددددددددد
بعد از اینکه اسید را ریختن روی بدن یونجون
صحنه ای وحشتناک ولی لذت بخشی نمیان شد حل شدن بدن یونجون جلوی چشم آنها مثل یک لذت بی پایان بود
جیغ و داد های او کل عمارت را فرا گرفته بود
بعد از آنکه کل بدنش حل شد جسدش را در زیر زمین گذاشتند
(وقتی یه روانی نویسنده بشه همین میشه دیگه چه انتظاری از مته روانی دارین؟)
چرا که آن لحظه یه خاطره عجیب ولی لذت بخش برای آنها بود
جئون گفت
_داداش من خستم بریم بخوابیم؟
تهیونگ سری تکون داد و گفت
_اره داداش بیا بریم
جئون گفت
_ولی خوب شد ا.ت زود تر از ما خوابید و اون لحظه رو ندید
تهیونگ جواب داد
_موافقم
بعد از آن هر کدام به سمت اتاق‌شان رفتند و خوابیدند





منتظر پارتای بعدی باشید گوگولیا



خمارییییییییی
نویسنده:#اد_تهیونگ
دیدگاه ها (۳)

#loveing_or_hateing #Part32ویو ا.ت صبح بیدار شدمو رفتم دستشو...

#loveing_or_hateing #Part33از‌ خواب پریدم و دیدم ساعت ۸ شبهه...

#loveing_or_hateing #Part30ویو ا.ت یعنی اونا داشتن چی میگفتن...

#loveing_or_hateing #Part29چون سولی و جین تو اون اتاق بودن ر...

#loveing_or_hateing #Part41که یهو تن بی جون و بدن پر از خون ...

"The Rift Between Us"part"15 ,, روی ,,هوای خنکی از پنجره به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط