──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب⁷⁵
صدای آروم پرندهها با صحبتهای دور میز قاطی شده بود.
دوهیون مشغول خوردن صبحونه بود و مینهیوک،مثل همیشه با لبخند گرمش چیزی براش تعریف میکرد.
جیان کمی اونطرفتر نشسته بود و فنجون چای رو بین انگشتهاش گرفته بود.
و جونگکوک..
برخلاف همیشه،لباس رسمی به تن نداشت؛یه پیرهن سادهی طوسی و شلوار راحتی مشکی پوشیده بود.
آستینهای پیراهنش رو تا زده بود و ساکت،به صندلیش تکیه داده بود.
همین که صدای قدم هام رو شنید،نگاهش برای لحظهای به سمتم چرخید.
نگاهمون به هم گره خورد..
قلبم بیاختیار،ضربه محکمی توی سینهم کوبید.
اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم،هیچ واکنش خاصی نشون نداد.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد و دوباره چشمهاشو به فنجون قهوهش دوخت.
انگار نه انگار دیشب..
انگار نه انگار اون کلمه رو گفته بود.
«عاشقتم..»
آروم نفس کشیدم و سعی کردم افکارمو کنار بزنم.
مینهیوک با دیدنم،لبخندی زد و با دست به صندلی خالی کنار جونگکوک اشاره کرد.
_صبح بخیر،خانم کیم،بفرمایید
آروم جلو رفتم و نشستم.
دوهیون با ذوق نگاهم کرد و گفت:رزا!..امروز هم میای باهم توی باغ قدم بزنیم؟
لبخند زدم و گفتم:چرا که نه
دوهیون با رضایت سر تکون داد و دوباره مشغول صبحونه شد.
برای چند لحظه همهچیز عادی به نظر میرسید.
تا اینکه جیان خیلی آرام پرسید:تهیونگ..اون چرا نیست؟
مینهیوک فنجونشو روی میز گذاشت و جواب داد:صبح زود همراه هیونگ رفت
جونگکوک بدون اینکه سرشو بالا بیاره،گفت:احتمالاً تا عصر برنمیگردن
و بعد سکوت کوتاهی سر میز نشست.
نمیدونستم چرا..
اما نبودن تهیونگ باعث شده بود فضای این میز،کمی راحتتر به نظر برسه.
شاید چون اون غم سنگینی که به همراه داشت به من هم سرایت میکرد.
مینهیوک نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
_تو دیشب،خیلی نوشیدی..حالت بهتره؟
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت و گفت:خوبم
مینهیوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
_خوبه..چون دیشب یه چیزهایی میگفتی که..
جونگکوک فوراً نگاه هشدارآمیزی بهش انداخت.
مینهیوک جملهش رو خورد و سعی کرد خندهشو کنترل کنه.
_فقط فکر کردم یادت نمیاد..
جونگکوک خیلی آرام گفت:عمو
مینهیوک خندید و گفت:باشه،چیزی نمیگم
نگاهم ناخودآگاه روی جونگکوک ثابت موند.
پس یادش بود..
نگاهمو ازش گرفتم و به بشقابم دوختم.
ناخوداگاه لبخند ریزی زدم و مشغول خوردن صبحونه شدم.
بعد از چند دقیقه..وسط اون فضای آروم،متوجه شدم جونگکوک هنوز چیزی نخورده.
فنجون قهوهش رو روی میز گذاشت.
آروم از جاش بلند شد و گفت:من دیگه سیر شدم
مینهیوک با تعجب به بشقاب تقریباً دستنخوردهش نگاه کرد.
_تو چیزی نخوردی که..
جونگکوک شونهای بالا انداخت و گفت:اشتها ندارم
بعد نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:رزا..
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
نـقــاب⁷⁵
صدای آروم پرندهها با صحبتهای دور میز قاطی شده بود.
دوهیون مشغول خوردن صبحونه بود و مینهیوک،مثل همیشه با لبخند گرمش چیزی براش تعریف میکرد.
جیان کمی اونطرفتر نشسته بود و فنجون چای رو بین انگشتهاش گرفته بود.
و جونگکوک..
برخلاف همیشه،لباس رسمی به تن نداشت؛یه پیرهن سادهی طوسی و شلوار راحتی مشکی پوشیده بود.
آستینهای پیراهنش رو تا زده بود و ساکت،به صندلیش تکیه داده بود.
همین که صدای قدم هام رو شنید،نگاهش برای لحظهای به سمتم چرخید.
نگاهمون به هم گره خورد..
قلبم بیاختیار،ضربه محکمی توی سینهم کوبید.
اما برخلاف چیزی که انتظار داشتم،هیچ واکنش خاصی نشون نداد.
فقط چند ثانیه نگاهم کرد و دوباره چشمهاشو به فنجون قهوهش دوخت.
انگار نه انگار دیشب..
انگار نه انگار اون کلمه رو گفته بود.
«عاشقتم..»
آروم نفس کشیدم و سعی کردم افکارمو کنار بزنم.
مینهیوک با دیدنم،لبخندی زد و با دست به صندلی خالی کنار جونگکوک اشاره کرد.
_صبح بخیر،خانم کیم،بفرمایید
آروم جلو رفتم و نشستم.
دوهیون با ذوق نگاهم کرد و گفت:رزا!..امروز هم میای باهم توی باغ قدم بزنیم؟
لبخند زدم و گفتم:چرا که نه
دوهیون با رضایت سر تکون داد و دوباره مشغول صبحونه شد.
برای چند لحظه همهچیز عادی به نظر میرسید.
تا اینکه جیان خیلی آرام پرسید:تهیونگ..اون چرا نیست؟
مینهیوک فنجونشو روی میز گذاشت و جواب داد:صبح زود همراه هیونگ رفت
جونگکوک بدون اینکه سرشو بالا بیاره،گفت:احتمالاً تا عصر برنمیگردن
و بعد سکوت کوتاهی سر میز نشست.
نمیدونستم چرا..
اما نبودن تهیونگ باعث شده بود فضای این میز،کمی راحتتر به نظر برسه.
شاید چون اون غم سنگینی که به همراه داشت به من هم سرایت میکرد.
مینهیوک نگاه کوتاهی به جونگکوک انداخت.
_تو دیشب،خیلی نوشیدی..حالت بهتره؟
جونگکوک نگاه کوتاهی بهش انداخت و گفت:خوبم
مینهیوک لبخند شیطنتآمیزی زد.
_خوبه..چون دیشب یه چیزهایی میگفتی که..
جونگکوک فوراً نگاه هشدارآمیزی بهش انداخت.
مینهیوک جملهش رو خورد و سعی کرد خندهشو کنترل کنه.
_فقط فکر کردم یادت نمیاد..
جونگکوک خیلی آرام گفت:عمو
مینهیوک خندید و گفت:باشه،چیزی نمیگم
نگاهم ناخودآگاه روی جونگکوک ثابت موند.
پس یادش بود..
نگاهمو ازش گرفتم و به بشقابم دوختم.
ناخوداگاه لبخند ریزی زدم و مشغول خوردن صبحونه شدم.
بعد از چند دقیقه..وسط اون فضای آروم،متوجه شدم جونگکوک هنوز چیزی نخورده.
فنجون قهوهش رو روی میز گذاشت.
آروم از جاش بلند شد و گفت:من دیگه سیر شدم
مینهیوک با تعجب به بشقاب تقریباً دستنخوردهش نگاه کرد.
_تو چیزی نخوردی که..
جونگکوک شونهای بالا انداخت و گفت:اشتها ندارم
بعد نگاه کوتاهی به من انداخت و گفت:رزا..
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریون
- ۱.۶k
- ۲۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط