به آیینه ی بزرگی که گوشه ای از اتاق خوابش که قسمت کوچکی ا

به آیینه ی بزرگی که گوشه ای از اتاق خوابش که قسمت کوچکی از کاخش را فتح کرده بود نگاه کرد . ایینه ای نقره
فام با طال کوب هایی به شکل رز … از ذهنش گذر کرد:
این هم سرنوشت من . آیینه ی جادویی سفید برفی مرا هم دامن گیر کرده است . اما من کجا و سرنوشت افسانه ای سفید برفی کجا؟
پیشنهاد ما
بخشی از رمان
کاتیا لبخندی زد و به در بسته ی قهوه ای رنگ که باالی پله ها پشت شاخه های درخت انجیر بود خیره شد .
در به شدت باز شد و علیرضا پسر مریم خانوم وارد خانه شد .
مریم با خشم-تا حاال کجا بودی ؟
علیرضا بیخیال گفت : بیرون . بتوچه؟
کاتیا که از لحن حرف زدن علیرضا تعجب کرد گفت :
تو چه بی ادبی !!علیرضا که تازه متوجه ی کاتیا شده بود گفت :
تو اینجا چیکار میکنی باز؟ برو خونتون!!مریم-کاتیا از این به بعد پیش ما زندگی میکنه .
علیرضا با اعتراض-آخه چرا؟ مگه خودشون خونه ندارن؟
مریم تنها گفت نه و به سمت ساختمان حرکت کرد .
علیرضا با تعجب رو به کاتیا گفت : نه؟؟؟!!
کاتیا زد زیر گریه و گفت نه. علیرضا هم نمیدانست چکار کند تنها داد زد :
مامان … مامـــان … بیا این داره گریه میکنه و به سمت زیر زمین رفت.افتاده هراسان به سمت مریم که نمی دانست چه اتفاقی کاتیا رفت و با نگرانی پرسید:
چی شده ؟کاتیا با گریه گفت : من هیچ کس رو ندارم … همیشه تنها میمونم.
و دوباره گریه سر داد . مریم با تعجب گفت :
عزیزم … تو همیشه من رو داری … حاالم گریه نکن برو و بازی کن .. بدو دخترم .کاتیا لبخندی زد و گفت : خوشحالم که شما رو دارم و به سمت گلهای حیاط حرکت کرد …
، با دیدن برگها که نور آفتاب آنها را شفاف و قطرات آب که نشان از آبیاری شدنشان داشت به آن طراوت داده بود
لبخند پهنی زد . دلش میخواست به برگها دست بزند . اما میترسید مریم خانوم دوست نداشته باشد . چشمانش را
سمت گلدون هایی که به طرز زیبایی کنار باغچه چیده شده بودنـد چرخاند…
پیشنهاد نودهشتیا



https://98iia.com/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d9%85%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87-%d8%ac%d8%b1%d9%85-%da%a9%d8%af%d8%a7%d9%85-%da%af%d9%86%d8%a7%d9%87-%d9%86%da%a9%d8%b1%d8%af%d9%87-%d9%86%d9%88%d8%af%d9%87/
دیدگاه ها (۱)

ژانر:عاشقانهمقدمه:به گذشته بر میگردمبه همون روز آشناییبه عاش...

مقدمهکودکی هایم در میان برق ناجوانمردانه ی زندگی گم شد . به ...

ariel رمان گفته بودی دوستم داری بی اندازهکاربر انجمن نودهشتی...

نام: رمان چادرت را می بویمنویسنده:moon shineژانر:عاشقانهخلاص...

ازدواج قرار دادی ۶۹

وقتی جلوی پدر مادرت میبوست....به فامیلا نگاه کردم. کوک فشاری...

مافیایه عشق P:35هیونجین: من ...من دوس...با تقه ای که به در خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط