# 🌑 رقصِ آخرین ماه

# 🌑 رقصِ آخرین ماه
(#Dance_of_the_Last_Moon)

## فصل اول: سایه‌هایی از جنسِ سکوت
#Part2

سکوت در "آرکِ نِهیلیوس" سکوتِ معمولی نبود؛ سکوت، یک موجودِ زنده بود. موجودی که در گوش‌های هیونجین می‌خزید و با هر بازدمِ او، سنگین‌تر می‌شد. اما در آن لحظه‌یِ خاص، از میانِ این سنگینی، چیزی تغییر کرد.

یک لرزش.

نه لرزشی که زمین را تکان دهد، بلکه لرزشی که در اعماقِ استخوان‌های هیونجین نشست. انگار تار و پودِ واقعیت، برای لحظه‌ای کوتاه، از هم گسیخته شد. او چشمانش را باز کرد. همان بالکنِ مرمرین، همان افقِ خاکستری، اما چیزی در هوا متفاوت بود. رایحه‌ای که پیش از این هرگز در این دنیایِ بی‌روح حس نکرده بود؛ بویی شبیه به اوزونِ بعد از یک طوفان، یا شاید بویِ سردِ ستاره‌ای که تازه در حالِ سوختن است.

هیونجین به دست‌هایش خیره شد. سایه‌هایی که معمولاً مانند حیواناتِ وحشی در گوشه‌یِ چشم او کمین کرده بودند، حالا با اضطراب در حالِ عقب‌نشینی بودند. آن‌ها از این لرزش می‌ترسیدند. آن‌ها از چیزی که در حالِ نزدیک شدن بود، هراس داشتند.

او از لبه‌یِ بالکن بلند شد. پاهایِ برهنه او روی مرمرِ سرد، صدایِ خش‌خشی ایجاد نکرد، اما او حس کرد که زمین زیرِ پایش، دیگر مثلِ پیش نیست. گویی سنگ‌ها، زیرِ بارِ وجودِ او، ناله می‌کردند.

«چیزی... در حالِ تغییر است؟»

او این را با خود گفت، اما حتی صدایِ افکارش هم در آن فضایِ سنگین، گم شد. او به سمتِ سالنِ اصلیِ قصر حرکت کرد. راهروهایی که با ستون‌هایِ عظیم و تزییناتِ جادوییِ از یاد رفته مزین شده بودند، حالا شبیه به تونل‌هایِ یک هیولایِ باستانی به نظر می‌رسیدند. هر قدمی که برمی‌داشت، انگار از یک لایه‌یِ غلیظ از مایع عبور می‌کرد.

ناگهان، در انتهایِ راهرویِ طولانی، نوری دید.

نه، نور نبود. بیشتر شبیه به یک شکافِ کوچک در تاریکی بود؛ شکافی که از آن، رنگی فراتر از خاکستر بیرون می‌زد. رنگی که هیونجین حتی نامش را هم در حافظه‌یِ آسیب‌دیده‌ی خود نمی‌یافت. رنگی که به او یادآوری می‌کرد، جایی در خارج از این قفسِ ابدی، هنوز چیزی به نام "تغییر" وجود دارد.

قلبش، که مدت‌ها بود مثلِ یک ساعتِ خراب، به آرامی و بی‌هدف می‌تپید، ناگهان با شدتی که او را به لرزه انداخت، شروع به ضرب گرفتن کرد. او می‌دانست که این لرزش، پایانِ آن سکوتِ امن (و مرگبار) است. چیزی، یا کسی، مرزهایِ دنیایِ او را شکسته بود.

او به سمتِ آن شکافِ نور، با قدم‌هایی لرزان اما کنجکاویِ ناخواسته، به راه افتاد. او نمی‌دانست که با هر قدم، دارد به سمتِ سرنوشتی می‌رود که در آن، نه تنها خاطراتش، بلکه تمامِ هستی‌اش قرار است در برابرِ چشم‌هایِ ستاره‌ایِ کسی، دوباره تعریف شود.
دیدگاه ها (۰)

# 🌑 رقصِ آخرین ماه (#Dance_of_the_Last_Moon)## فصل اول: سایه...

#رقصِ_آخرین_ماه#Dance_of_the_Last _Moon..‿︵‿︵‧˚₊୨🌑୧‧₊˚︵‿︵‿.....

# سایه محافظ ## پارت پانزدهم### پژواکِ قدرتفضایِ درونِ بنا، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط