پارت سوم《دلم برات تنگ شده مامانی》
پارت سوم《دلم برات تنگ شده مامانی》
《Custom kiss》
تارا با یه لبخند راضی یه چرخش ریزی میخوره که چشمش به قفسه کتاب ها یعنی کتاب{ستاره یه افسانه ای} میخوره و...
میره سمت قفسه کتاب ها و درست همونجایی که کتاب فقط یه قفسه بالا بود زل میزنه و میگه...
تارا: هنوز هم همون کتاب رو داری که...
تهیونگ که تا به الان داشت با ذوق کتاب رو نگاه میکرد...یادش میاد که صدای تارا میاد و با لبخند سرش رو بلند میکنه تا جوابش رو بده که لبخندش با دیدن صحنه ی روبه روش محو میشه...
تارا کتاب رو گرفته بود تو دستش و درست همون جلدی که اسم کتاب روش نوشته شده بود{ستاره یه افسانه ای} رو کرده بود سمت تهیونگ...
تهیونگ با یه حالت تُخص و سرد که انگار حال خوبش گند زده شده بود توش میگه...
تهیونگ: چرا نباید هنوز هم داشته باشمش؟
(سرش رو دوباره با حالت سرد میندازه پایین و میره سمت تارا)
ته: بدش به من
تارا کتاب رو میده به تهیونگ و یه قدم میره عقب و با حالتی نگران و شاکی میگه...
تارا: تهیونگ خیلی وقته که گذشته بیخیالش شو...ببین الان چند سالته...تو الان باید...
حرفش کامل نشده بود که تهیونگ با کمی عصبانیت داد میزنه...
ته: آره خیلی وقته که گذاشته...
خیلی وقته...
(بغض تو گلوش جمع میشه ولی سعی میکنه خودش رو کنترل کنه)
اما ببینم تارا این آدمی که جلوت وایساده، یه آدم بی عرضه و ابلحه که
حتی نتونست قاتل مادرش رو پیدا کنه...حالا انتقام رو درسته جَنمِش رو ندارم ولی...ولی حداقل که باید بدونم کی مادرم رو کشته...
دیگه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و اشک تو چشماش جمع میشه و اشکاش آروم آروم سرازیر میشن
تارا یه قدم بهش نزدیک میشه و با دوتا دستاش اشکای تهیونگ رو پاک میکنه و صورتش رو قاب میکنه و میگه...
تارا: ببین تهیونگ تو بی عرضه نیستی...تو ابلحم نیستی...تو فقط مادرت رو دوس داشتی و داری
درضمن سر صحنه مرگ مادرت هیچکس قاتل نبود...فقط یه اتفاق بود که برا۶۰ درصد مردم میفته...
بعضیا نجات پیدا میکنن...بعضیا زخمی میشن...بعضیا هم مثل مادرت...
تهیونگ که هنوز با چشمای گریه و قرمز به تارا زل زده بود...دستاش رو پس میزنه و با حرص میگه...
ته: فقط یه اتفاق؟
هه جدی تارا؟
توهم؟
انتظار نداری که حرفت رو باور کنم؟!...
تهیونگ سعی میکنه خودش رو آروم کنه چون حالت نگرانی تارا رو درباره خودش میبینه و خودش رو کنترل میکنه و ادامه میده...
میدونی بابام هم دقیقا همین حرف هارو میزنه...دقیقا مثل تو...تقصیر توهم نیست...همه فک میکنن مادرم اتفاقی مرده...آخه...آخه من نمیفهمم مادرم حتی میترسید به پریز برق دست بزنه...بعد چطور...
اشکاش سرازیر میشن
تارا: تهیونگ من میفهممت...می...
با دادی که تهیونگ زد تارا ترسید و عقب رفت...
ته: میفهمی؟ (با داد شدید)
جدی؟ نه عبابا (از حرص ادا درمیاره)
(یه نیشخند کج با اون چشمای گریونش میزنه و میگه)
تو اگه منو میفهمیدی الان مثل بقیه به هم نمیگفتی
یه اتفاق بود! یا هنوز هم چرا وسیله هاش رو داری!
یه نگاه به صورت ترسیده یه تارا میندازه و سعی میکنه آروم باشه...
میره عقب و رو مبل میشینه... کف دستاش رو میزاره رو پیشونیش و ماساژه اش میده و بعد چشماش رو میبنده و میگه...
ته: تارا برو...برو امروز حوصله ندارم...
تارا با حالتی نگران میخواد بره حالش رو بپرسه ولی با یاد آوری چند دقیقه پیش میترسه دوباره حال تهیونگ بد بشه...پس اروم بدون اینکه چیزی بگه میره سمت در که صدای تهیونگ مانعش میشه...
ته: امروز عصر ساعت هشت و نیم میام دنبالت...تا بریم همون رستورانی که میخواستی...پس حاضر شو
(سرد و بی اعصاب)
تارا: بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه میگه...
باشه و بعد آروم دستگیره در رو میچرخونه و میره...
تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد تارا رفته سرش رو بالا میاره و میزاره روی
تاج مبل و چشماش رو میبنده و میگه...
ته: دلم برات تنگ شده مامانی...
ایکاش پیشم بودی...
^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام نویسنده صحبت میکنه:
امیدوارم خشتون اومده باشه...
امیدوارم لذت برده باشید...
با یه حمایت کوچیک میتونی من رو برا ادامه دادن رمان خوشحال و امیدوار کنی...🫴
و برای منظم خوندن پارت ها میتونید برید داخل کالکشن...💅
نویسنده شاهدخت دوستتون داره👄🎀
《Custom kiss》
تارا با یه لبخند راضی یه چرخش ریزی میخوره که چشمش به قفسه کتاب ها یعنی کتاب{ستاره یه افسانه ای} میخوره و...
میره سمت قفسه کتاب ها و درست همونجایی که کتاب فقط یه قفسه بالا بود زل میزنه و میگه...
تارا: هنوز هم همون کتاب رو داری که...
تهیونگ که تا به الان داشت با ذوق کتاب رو نگاه میکرد...یادش میاد که صدای تارا میاد و با لبخند سرش رو بلند میکنه تا جوابش رو بده که لبخندش با دیدن صحنه ی روبه روش محو میشه...
تارا کتاب رو گرفته بود تو دستش و درست همون جلدی که اسم کتاب روش نوشته شده بود{ستاره یه افسانه ای} رو کرده بود سمت تهیونگ...
تهیونگ با یه حالت تُخص و سرد که انگار حال خوبش گند زده شده بود توش میگه...
تهیونگ: چرا نباید هنوز هم داشته باشمش؟
(سرش رو دوباره با حالت سرد میندازه پایین و میره سمت تارا)
ته: بدش به من
تارا کتاب رو میده به تهیونگ و یه قدم میره عقب و با حالتی نگران و شاکی میگه...
تارا: تهیونگ خیلی وقته که گذشته بیخیالش شو...ببین الان چند سالته...تو الان باید...
حرفش کامل نشده بود که تهیونگ با کمی عصبانیت داد میزنه...
ته: آره خیلی وقته که گذاشته...
خیلی وقته...
(بغض تو گلوش جمع میشه ولی سعی میکنه خودش رو کنترل کنه)
اما ببینم تارا این آدمی که جلوت وایساده، یه آدم بی عرضه و ابلحه که
حتی نتونست قاتل مادرش رو پیدا کنه...حالا انتقام رو درسته جَنمِش رو ندارم ولی...ولی حداقل که باید بدونم کی مادرم رو کشته...
دیگه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و اشک تو چشماش جمع میشه و اشکاش آروم آروم سرازیر میشن
تارا یه قدم بهش نزدیک میشه و با دوتا دستاش اشکای تهیونگ رو پاک میکنه و صورتش رو قاب میکنه و میگه...
تارا: ببین تهیونگ تو بی عرضه نیستی...تو ابلحم نیستی...تو فقط مادرت رو دوس داشتی و داری
درضمن سر صحنه مرگ مادرت هیچکس قاتل نبود...فقط یه اتفاق بود که برا۶۰ درصد مردم میفته...
بعضیا نجات پیدا میکنن...بعضیا زخمی میشن...بعضیا هم مثل مادرت...
تهیونگ که هنوز با چشمای گریه و قرمز به تارا زل زده بود...دستاش رو پس میزنه و با حرص میگه...
ته: فقط یه اتفاق؟
هه جدی تارا؟
توهم؟
انتظار نداری که حرفت رو باور کنم؟!...
تهیونگ سعی میکنه خودش رو آروم کنه چون حالت نگرانی تارا رو درباره خودش میبینه و خودش رو کنترل میکنه و ادامه میده...
میدونی بابام هم دقیقا همین حرف هارو میزنه...دقیقا مثل تو...تقصیر توهم نیست...همه فک میکنن مادرم اتفاقی مرده...آخه...آخه من نمیفهمم مادرم حتی میترسید به پریز برق دست بزنه...بعد چطور...
اشکاش سرازیر میشن
تارا: تهیونگ من میفهممت...می...
با دادی که تهیونگ زد تارا ترسید و عقب رفت...
ته: میفهمی؟ (با داد شدید)
جدی؟ نه عبابا (از حرص ادا درمیاره)
(یه نیشخند کج با اون چشمای گریونش میزنه و میگه)
تو اگه منو میفهمیدی الان مثل بقیه به هم نمیگفتی
یه اتفاق بود! یا هنوز هم چرا وسیله هاش رو داری!
یه نگاه به صورت ترسیده یه تارا میندازه و سعی میکنه آروم باشه...
میره عقب و رو مبل میشینه... کف دستاش رو میزاره رو پیشونیش و ماساژه اش میده و بعد چشماش رو میبنده و میگه...
ته: تارا برو...برو امروز حوصله ندارم...
تارا با حالتی نگران میخواد بره حالش رو بپرسه ولی با یاد آوری چند دقیقه پیش میترسه دوباره حال تهیونگ بد بشه...پس اروم بدون اینکه چیزی بگه میره سمت در که صدای تهیونگ مانعش میشه...
ته: امروز عصر ساعت هشت و نیم میام دنبالت...تا بریم همون رستورانی که میخواستی...پس حاضر شو
(سرد و بی اعصاب)
تارا: بدون اینکه حرف اضافه ای بزنه میگه...
باشه و بعد آروم دستگیره در رو میچرخونه و میره...
تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد تارا رفته سرش رو بالا میاره و میزاره روی
تاج مبل و چشماش رو میبنده و میگه...
ته: دلم برات تنگ شده مامانی...
ایکاش پیشم بودی...
^پایان^
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
سلام نویسنده صحبت میکنه:
امیدوارم خشتون اومده باشه...
امیدوارم لذت برده باشید...
با یه حمایت کوچیک میتونی من رو برا ادامه دادن رمان خوشحال و امیدوار کنی...🫴
و برای منظم خوندن پارت ها میتونید برید داخل کالکشن...💅
نویسنده شاهدخت دوستتون داره👄🎀
- ۱۷۷
- ۱۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط