وقتی بزرگ می شی ...

وقتی بزرگ می شی ...
دیگه خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خونند دست تکون بدی

وقتی بزرگ میشی ...
خجالت می کشی دلت شور بزنه برای جوجه قمری هایی که مادرشون بر نگشته

فکر می کنی آبروت می ره اگه یه روز مردم - همونهایی که خیلی بزرگ شده اند - دلشوره های قلبت رو ببینند و به تو بخندند

وقتی بزرگ می شی ...
دیگه نمی ترسی که نکنه فردا صبح خورشید نیاد ، حتی دلت نمی خواد پشت کوهها سرک بکشی و خونۀ خورشید رو از نزدیک ببینی

دیگه دعا نمی کنی برای آسمون که دلش گرفته ، حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکای آسمون رو پاک می کردی

وقتی بزرگ می شی ...
قدت کوتاه میشه ، آسمون بالا می ره و تو دیگه دستت به ابرا نمی رسه و برات مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرا ستاره ها چی بازی می کنند
اونا اونقدر دورند که تو حتی لبخندشونم نمی بینی
و ماه - همبازیه قدیم تو - انقدر کمرنگ میشه که اگه تموم شب رو هم دنبالش بگردی پیداش نمی کنی

وقتی بزرگ میشی ...
دور قلبت سیم خاردار می کشی و در مراسم تدفین درختا شرکت می کنی و فاتحۀ تموم آوازها و پرنده ها رو می خونی
و یه روز یادت می افته که تو سالهاست چشمات رو گم کردی و دستات رو در کوچه های کودکی جا گذاشتی


اون روز دیگه خیلی دیر شده ... فردای اون روز تو رو به خاک میدند و می گن :
آدم خیلی بزرگی بود
دیدگاه ها (۸)

كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود.... كاش در شهر ...

کاش فریاد انقدر بی صدا بود که حرمت سکوت را نمی شکست, کاش سکو...

کاش می دانستی که روزهایم بی تو چه سوت و کور است.... کاش می ...

این دیگه فکر نداره وقتی میشنوی میگم.... تو برو باهام نمون، ...

یه وقت‌هایی حقیقت رو می‌دونی، اما دلت نمی‌خواد باورش کنی.تا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط