سلام *Childhood love*
سلام *Childhood love*
part:2
+نمیشه پدر جین من رو تهدید کرده که بایدپ با پسرش ازدواج کنم و حتی حق ندارم طلاق بگیرم وگرنه مونبین رو میکشه.
کسی که دیوانه وار عاشقشم رو نمیتونم از دست بدم.
*ویو یک هفته پیش*
پ.ا:تو چطور جرئت میکنی که به من بگی تک دخترم رو بدم به پسر خیانتکاری مثل توووو(عصبی)
پ.ج:تنها راه پایان دادن بین دشمنی ما اینه بفهم(جدی)
پ.ا:از من میخوای دخترم رو با پسرت معامله کنممممممم؟!!
دختر من محموله نیست که بخوام با تو معامله اش کنم(جدی و عصبی)
حالا هم گمشو از خونه ی من بیرون(سرد و جدی)
دقیقا زمانی که پدر جین با خشم داشت خونه رو ترک میکرد ات از راه میرسه.
+پدر چیزی شده؟!
چرا انقدر عصبی هستید؟
قبل از اینکه پدرش چیزی بگه
پ.ج:یا با پسر من ازدواج میکنی یا هم دیگه اون دوست پسر عزیزت رو نمیبینی(جدی و سرد)
ات فقط با اشک به یک نقطه خیره موندهنوز حرف ها رو نتونسته بود هضم کنه.
توی دو راهی گیر کرده بود.
یک راه ازدواج با شخصی بود که دوستش نداره و دیگری مرگ عزیز ترین فرد زندگیش...
پدر و مادرش با دیدن اشک های دخترشان او را در آغوش گرفتن و ات را به سمت اتاقش بردند.
ات روی تخت دراز کشید.
م.ا:عزیزم گریه نکن ما تو رو به پسر اون خیانتکار نمیدیم.
+در این صورت مونبین رو میکشه(با اشک)
م.ا:نه عزیزم نگران انباش پدرت همه چیز رو حل میکنه الان هم یکم استراحت کن تا حالت بهتر بشه باشه؟
+چشم...
م.ا:پس من میرم با پدرت حرف بزنم.
بعد از اینکه مادرش رفت حتی نمی تونست ذره ای ذهنش رو از اتفاقات اخیر دور کنه.
بدجوری میترسید...
یعنی بدون مونبین میتونه زندگی کنه؟!
*ساعت 8:30 شب*
ات بلاخره تصمیمش رو گرفت و رفت طبقه ی پایین تا با پدر و مادرش در مورد تصمیمش صحبت کنه.
+من تصمیمم رو گرفتم(جدی)
پ.ا:خوب فکر هات رو کردی؟
اصلا نمیخواد خودم حلش میکنم باشه؟
م.ا:پدرت راست میگه دخترم.
+اما من تصمیمم رو گرفتم و میخوام.....
فردا صبح یک پارت آپلود میکنم ولی بعد از ظهر میرم یک جایی و نت ندارم اونجا پس فردا جبران میکنم و پارت هدیه براتون میزارم💋✨❤️
نظرتون رو بگید✨😘
part:2
+نمیشه پدر جین من رو تهدید کرده که بایدپ با پسرش ازدواج کنم و حتی حق ندارم طلاق بگیرم وگرنه مونبین رو میکشه.
کسی که دیوانه وار عاشقشم رو نمیتونم از دست بدم.
*ویو یک هفته پیش*
پ.ا:تو چطور جرئت میکنی که به من بگی تک دخترم رو بدم به پسر خیانتکاری مثل توووو(عصبی)
پ.ج:تنها راه پایان دادن بین دشمنی ما اینه بفهم(جدی)
پ.ا:از من میخوای دخترم رو با پسرت معامله کنممممممم؟!!
دختر من محموله نیست که بخوام با تو معامله اش کنم(جدی و عصبی)
حالا هم گمشو از خونه ی من بیرون(سرد و جدی)
دقیقا زمانی که پدر جین با خشم داشت خونه رو ترک میکرد ات از راه میرسه.
+پدر چیزی شده؟!
چرا انقدر عصبی هستید؟
قبل از اینکه پدرش چیزی بگه
پ.ج:یا با پسر من ازدواج میکنی یا هم دیگه اون دوست پسر عزیزت رو نمیبینی(جدی و سرد)
ات فقط با اشک به یک نقطه خیره موندهنوز حرف ها رو نتونسته بود هضم کنه.
توی دو راهی گیر کرده بود.
یک راه ازدواج با شخصی بود که دوستش نداره و دیگری مرگ عزیز ترین فرد زندگیش...
پدر و مادرش با دیدن اشک های دخترشان او را در آغوش گرفتن و ات را به سمت اتاقش بردند.
ات روی تخت دراز کشید.
م.ا:عزیزم گریه نکن ما تو رو به پسر اون خیانتکار نمیدیم.
+در این صورت مونبین رو میکشه(با اشک)
م.ا:نه عزیزم نگران انباش پدرت همه چیز رو حل میکنه الان هم یکم استراحت کن تا حالت بهتر بشه باشه؟
+چشم...
م.ا:پس من میرم با پدرت حرف بزنم.
بعد از اینکه مادرش رفت حتی نمی تونست ذره ای ذهنش رو از اتفاقات اخیر دور کنه.
بدجوری میترسید...
یعنی بدون مونبین میتونه زندگی کنه؟!
*ساعت 8:30 شب*
ات بلاخره تصمیمش رو گرفت و رفت طبقه ی پایین تا با پدر و مادرش در مورد تصمیمش صحبت کنه.
+من تصمیمم رو گرفتم(جدی)
پ.ا:خوب فکر هات رو کردی؟
اصلا نمیخواد خودم حلش میکنم باشه؟
م.ا:پدرت راست میگه دخترم.
+اما من تصمیمم رو گرفتم و میخوام.....
فردا صبح یک پارت آپلود میکنم ولی بعد از ظهر میرم یک جایی و نت ندارم اونجا پس فردا جبران میکنم و پارت هدیه براتون میزارم💋✨❤️
نظرتون رو بگید✨😘
- ۱۶۵
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط