تمام هستی من(واقعی) #پارت_یازدهم

تمام هستی من(واقعی) #پارت_یازدهم
امشب مردی رو که دوستش دارم توی لباس دامادی میبینم ولی عروس بجای اینکه من باشم یه کس دیگه هست....چـــــــراااااا؟؟؟؟؟ مادر بابک از کنارمون گذشت..برادرم سلام کرد.. مادر بابک با دیدن من سلام تو دهنش ماسید..مظلوم سلام کردم..جواب نشنیدم.. تو کله ام پتک می کوبیدن..شاید صدای دلم بود که از کله ام میومد؟
چیزی که نباید بود می شد..عروسو داماد کنار ما بودن..بابک عین کوه یخ به سلامم جواب داد... وااااای چقدر خوشگل شده بود تو این لباس!!!!..
خانومش..مهربون وآروم دستمو گرفت.. نـــــــه اشکهای من وقتش نیت که الان مثل بارون ببارن.. نباید بیان..عروس خوشکله؟ مهربونه! اگه عاشقی باید خوشحال باشی..من قوی ام..همیشه بودم.. حالا بیشتر..لبخند زدم..احمقانه..بچه گانه..ماسک دلقک..بالاخره لبخند بود..بابک که اونم نزده بود. .باید برای بابک خوشحال باشم که خانومش مهربونه خانمه..خوب نمی تونستم خوشحال باشم..یعنی من خودخواهم؟
 یعنی پست بودم؟ یعنی حسود بودم؟
دیدگاه ها (۴)

لطفا بخونید👇حرف یه پسر هستش گوش کنیدپسراعاشقش کردم.وابسته اش...

تمام هستی من(واقعی) #پارت_دوازدهمبه بهانه ای کلید و گرفتم..م...

البته این که چیزی نیس،شده عکسش رو یواشکی می بینم و تا صبح نم...

ببینم کی درست میگه😉

Part 23:ALEXANDER:.....صبح زود بیدار شدم ، نمیدونم چرا ولی ب...

چند پارتی از لینو: (وقتی مافیا بود و تو خدمتکارش بودی و اون....

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۷۳اون روزی که چشماي خاکستری و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط