سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۶
سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۶
(موقعیت:خوابگاه_UA)(زمان ۱۹:۰۹)
سینی چایی رو برداشتم و رفتم طرف میز. چایی رو روی میز گزاشتم و گفتم"بچه ها. چایی ریختم. بیاید تا سرد نشده" پسر ها با کله های خیس و حوله های روی کله هاشون اومدن تو حال. کریشیما گفت"وای پسر. به این دوش نیاز داشتم"
تقریبا دو ماه از اتفاق زمین بتا و دستگیری نفوذی میگذشت. تازه میدوریا رو برگردونده بودیم. وقتی شیگاراکی فهمیده بود میدوریا وارث یکی برای همه است اومد بگیرتش. میدوریا هم برای محافظت از ما از ua رفت. ولی الان برگشته. همه اومدن سر میز نشستن و شروع کردیم خوردن. وقتی همه فنجوناشون رو برداشتن یه فنجون موند روی میز.
یائوروزو:هانا؟چند تا چایی ریختی؟"
هانا: ۲۱ تا
مینا:آئویاما رو هم حساب کردی؟
هانا"اوه... آره... فراموش کردم بازداشته
آئویاما بازداشت بود. به جرم جاسوسی برای یکی برای همه. فنجون رو برداشتم و روی اُپِن گزاشتم. بعد برگشتم و روی کاناپه نشستم.
هاگاگوره:بچه ها... به نظرتون نقشه استاد جواب میده؟
دنکی:حتما جواب میده. امممم. فکر کنم
شوتو:ریسک داره
اوچاکو:آره...
همه سرشونو پایین انداختن. نگاشون کردم و گفتم"هی هی!این چه قیافه هایی عه؟ ما از کلی اتفاق پیروز بیرون اومدیم. USJ ، ساپورو ، مبارزه با شیگاراکی. از اینم پیروز بیرون میایم!" بعد دستمو گزاشتم وسط میز و گفتم"کی با منه؟" اوراراکا دستشو گزاشت و گفت"من!" بعد میدوریا"منم هستم!" بعد به ترتیب ایدا ، شوتو ، یائوروزو ، هاکاگوره ، مینا ، کریشیما ، کامیناری ، سرو ، جیرو ، سویو ، توکویامی ، شوجی ، مینتا ، کوتا ، اوجیرو و ساتو دستاشونو گذاشتن.
همه نگاه ها سمت کاتسوکی چرخید. کاتسوکی آهی کشید و دستشو گزاشت و گفت"خیلی خب. منم هستم" لبخند زدم و گفتم"پس به سوی..." "فراتر از قدرتتتتت!!!!!!!"
(موقعیت: UA) (زمان ۷:۰۰)
قرار شد آئویاما همه برای یکی رو بکشه مرکز توکیو. میدوریا هم به عنوان طعمه باشه. همه نگران بودیم. من کنار کاتسوکی وایساده بودم. یهو دستش رو بالای دستم حس کردم. احساس کردم میخواد دستمو بگیره ولی یچیزی بهش اجازه نمیده. آروم دستم رو بالا بردم و دستش رو گرفتم. به قیافه اش نگاه کردم. اخم کرده بود و یکم قرمز شده بود. آروم گفتم"نگرانی؟" پوزخندی زد و گفت"نگران؟من؟" دروغ میگفت. دستش یخ کرده بود. دستش آروم روی دستم سر خورد و انگشتاش بین انگشتام گره خورد. آروم گفتم"هی. باهم انجامش میدیم. خیلی خب؟" آهی کشید و گفت"خیلی خب. باهم"بعد فشارش رو دستم کم شد. آروم دستشو ول کردم. یهو نیتو(همون رو مخ کلاس B¹) یه دروازه باز کرد و همه پریدن تو دروازه...
(موقعیت:خوابگاه_UA)(زمان ۱۹:۰۹)
سینی چایی رو برداشتم و رفتم طرف میز. چایی رو روی میز گزاشتم و گفتم"بچه ها. چایی ریختم. بیاید تا سرد نشده" پسر ها با کله های خیس و حوله های روی کله هاشون اومدن تو حال. کریشیما گفت"وای پسر. به این دوش نیاز داشتم"
تقریبا دو ماه از اتفاق زمین بتا و دستگیری نفوذی میگذشت. تازه میدوریا رو برگردونده بودیم. وقتی شیگاراکی فهمیده بود میدوریا وارث یکی برای همه است اومد بگیرتش. میدوریا هم برای محافظت از ما از ua رفت. ولی الان برگشته. همه اومدن سر میز نشستن و شروع کردیم خوردن. وقتی همه فنجوناشون رو برداشتن یه فنجون موند روی میز.
یائوروزو:هانا؟چند تا چایی ریختی؟"
هانا: ۲۱ تا
مینا:آئویاما رو هم حساب کردی؟
هانا"اوه... آره... فراموش کردم بازداشته
آئویاما بازداشت بود. به جرم جاسوسی برای یکی برای همه. فنجون رو برداشتم و روی اُپِن گزاشتم. بعد برگشتم و روی کاناپه نشستم.
هاگاگوره:بچه ها... به نظرتون نقشه استاد جواب میده؟
دنکی:حتما جواب میده. امممم. فکر کنم
شوتو:ریسک داره
اوچاکو:آره...
همه سرشونو پایین انداختن. نگاشون کردم و گفتم"هی هی!این چه قیافه هایی عه؟ ما از کلی اتفاق پیروز بیرون اومدیم. USJ ، ساپورو ، مبارزه با شیگاراکی. از اینم پیروز بیرون میایم!" بعد دستمو گزاشتم وسط میز و گفتم"کی با منه؟" اوراراکا دستشو گزاشت و گفت"من!" بعد میدوریا"منم هستم!" بعد به ترتیب ایدا ، شوتو ، یائوروزو ، هاکاگوره ، مینا ، کریشیما ، کامیناری ، سرو ، جیرو ، سویو ، توکویامی ، شوجی ، مینتا ، کوتا ، اوجیرو و ساتو دستاشونو گذاشتن.
همه نگاه ها سمت کاتسوکی چرخید. کاتسوکی آهی کشید و دستشو گزاشت و گفت"خیلی خب. منم هستم" لبخند زدم و گفتم"پس به سوی..." "فراتر از قدرتتتتت!!!!!!!"
(موقعیت: UA) (زمان ۷:۰۰)
قرار شد آئویاما همه برای یکی رو بکشه مرکز توکیو. میدوریا هم به عنوان طعمه باشه. همه نگران بودیم. من کنار کاتسوکی وایساده بودم. یهو دستش رو بالای دستم حس کردم. احساس کردم میخواد دستمو بگیره ولی یچیزی بهش اجازه نمیده. آروم دستم رو بالا بردم و دستش رو گرفتم. به قیافه اش نگاه کردم. اخم کرده بود و یکم قرمز شده بود. آروم گفتم"نگرانی؟" پوزخندی زد و گفت"نگران؟من؟" دروغ میگفت. دستش یخ کرده بود. دستش آروم روی دستم سر خورد و انگشتاش بین انگشتام گره خورد. آروم گفتم"هی. باهم انجامش میدیم. خیلی خب؟" آهی کشید و گفت"خیلی خب. باهم"بعد فشارش رو دستم کم شد. آروم دستشو ول کردم. یهو نیتو(همون رو مخ کلاس B¹) یه دروازه باز کرد و همه پریدن تو دروازه...
- ۲۰۲
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط