ایتسوکی بله همینجا بودم

ایتسوکی: بله ........ همینجا بودم.

هیروشی: جن ای چیزی هستی؟

ایتسوکی: هه.... نه.

آنیا: بیاین بریم. خونه.


بکی: نه نریننن

آنیا: ببخشید ولی باید بریم....

هیروشی: خاله تورخدا من با آسامی یه کاری دارم بزارید بگم بش


انیا: همینجا...

هیروشی: نعههه

آنیا: سریع باشید پس

میرن طبقه بالا تو راهرو

هیروشی: خب....یکچیزی واقعیت نداشت

آسامی: ه؟

هیروشی: من زنده میمونم

آسامی جیغ می‌کشه: چیییییی؟؟؟؟ واقعااااااااا😭وای خدایا مرسییییی

هیروشی: و اینکه چیزی که حقیقت نداشته این بوده که من اصن از همون اول قرار نبوده بمیرم.

آسامی یهو خوشحالی هاش تموم میشه

آسامی: ها؟؟؟؟ چیی میگی؟ دکترا اشتباه کرده بودن؟


هیروشی: نه...خب اصلا من کبد چپم مشکلی نداشته.

آسامی: پس کبد راستت بوده؟

هیروشی: ای خدا نه. منظورم اینه من به تو دروغ گفتم که قراره بمیرم و کبدم مشکل داره

آسامی: چی؟؟ جدی میگی؟

هیروشی: اره...

آسامی شروع می‌کنه به زدن هیروشی: تو با احساسات من بازییی کردی خودخواهههههه

هیروشی: آی درد داره نزننننن

آسامی: چرا اینکارووو کردی؟؟؟

هیروشی: که بتونیم بریم بیرون.....

آسامی:خب عادی هم میگفتی می‌رفتیم...

هیروشی: برو پایین بعدا حرف میزنیم
دیدگاه ها (۱۶)

میرن پایینصورت و نصف بازوی هیروشی کبودهآسامی خوشحاله آنیا: چ...

کسانی که آواتار رو دیدن اعلام کنننننددددددددمن میمیرم براششش...

دوستاننننن اصلا نمیشه پارت گذاشت منم اینترنت ندارم😀😭امشب شای...

بکی در رو باز می‌کنه بکی: سلاممممممم آنیا جونمممآنیا: سلام ب...

spy×familyفصل ۳ پارت•۳۷•شب شده و همه میرن بخوابنآنیا خمیازه ...

رمان حسم به تو.... فصل2 بعد از دوست شدن

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط