بیشتر مردم زندگی نمی‌کنند، فقط باهم مسابقه دو گذاشته اند.

بیشتر مردم زندگی نمی‌کنند، فقط باهم مسابقه دو گذاشته اند. می‌خواهند به هدفی در افق دوردست برسند ولی در گرماگرم رفتن آنقدر نفس شان بند می‌آید و نفس نفس می‌زنند که چشم شان زیبایی‌ها و آرامش سرزمینی را که از آن می‌گذرند نمی‌بینند و بعد یک وقت چشم شان به خودشان می‌افتد و می‌بینند پیر و فرسوده هستند و دیگر فرقی برایشان نمی‌کند به هدف شان رسیده اند یا نرسیده اند.
دیدگاه ها (۱)

میان نفسهایت حبسم کنمن...بی تو بودن را بلد نیستم...

مرا تحربم چشمانت کمر خم می کند

من در این خلوت خاموش سکوت اگر زیادتو یادی نکنم می شکنم

روزها دیگر نمی‌گذرند؛ تکرار می‌شوند. شبیه به قطره‌های یکنواخ...

بدون کامنت خوندی خدا از توی هلقومت بکشش بیرون ۳۷

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط