Second Chance
Second Chance
Season ²
Part ¹
صدای باران آرام روی شیشه میخورد.
آسمان خاکستری بود و شهر، مثل همیشه پر از صدای ماشینها و رفتوآمد آدمها.
اما پسری که کنار پنجره ایستاده بود...
احساس میکرد چیزی در این دنیا برایش ناآشناست.
جونگکوک آرام چشمانش را باز کرد.
باز هم همان خواب تکراری.
یک جنگل بزرگ...
یک نور سفید...
و یک چهره که هر بار قبل از اینکه بتواند آن را ببیند، محو میشد.
نمیدانست چرا.
نمیدانست چه کسی است.
اما هر بار که از خواب بیدار میشد، حس عجیبی در قلبش باقی میماند.
حس دلتنگی برای کسی که حتی اسمش را نمیدانست.
آرام زیر لب گفت:
+من... چی رو فراموش کردم؟
جوابی وجود نداشت.
فقط صدای باران بود که سکوت اتاق را پر میکرد.
...
در طرف دیگر شهر...
پسری دیگر به آسمان نگاه میکرد.
تهیونگ.
او هم مدتی بود خوابهای عجیبی میدید.
جاهایی که هیچوقت نرفته بود.
لباسهایی که هیچوقت نپوشیده بود.
و صدایی که همیشه نامی را صدا میزد، اما وقتی بیدار میشد، دیگر چیزی به یاد نمیآورد.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
+چرا حس میکنم یه نفر رو گم کردم؟
خودش هم نمیدانست چرا این سؤال هر روز در ذهنش تکرار میشود.
...
دو نفر.
دو زندگی جدا.
دو قلب که هنوز نمیدانستند روزی چقدر به هم نزدیک خواهند شد.
اما سرنوشت...
آرام و بیصدا شروع به حرکت کرده بود.
چون بعضی آدمها...
حتی اگر یک بار از هم جدا شوند،
باز هم راهی برای پیدا کردن یکدیگر پیدا میکنند.
و این بار...
داستان آنها تازه شروع شده بود.
~~~
ادامه دارد...
چرا حس میکنم کاور خیلی تابلوئه؟💔 از دفعه بعدی از چاتا پی تی کمک نمیگیرم 🥀
Season ²
Part ¹
صدای باران آرام روی شیشه میخورد.
آسمان خاکستری بود و شهر، مثل همیشه پر از صدای ماشینها و رفتوآمد آدمها.
اما پسری که کنار پنجره ایستاده بود...
احساس میکرد چیزی در این دنیا برایش ناآشناست.
جونگکوک آرام چشمانش را باز کرد.
باز هم همان خواب تکراری.
یک جنگل بزرگ...
یک نور سفید...
و یک چهره که هر بار قبل از اینکه بتواند آن را ببیند، محو میشد.
نمیدانست چرا.
نمیدانست چه کسی است.
اما هر بار که از خواب بیدار میشد، حس عجیبی در قلبش باقی میماند.
حس دلتنگی برای کسی که حتی اسمش را نمیدانست.
آرام زیر لب گفت:
+من... چی رو فراموش کردم؟
جوابی وجود نداشت.
فقط صدای باران بود که سکوت اتاق را پر میکرد.
...
در طرف دیگر شهر...
پسری دیگر به آسمان نگاه میکرد.
تهیونگ.
او هم مدتی بود خوابهای عجیبی میدید.
جاهایی که هیچوقت نرفته بود.
لباسهایی که هیچوقت نپوشیده بود.
و صدایی که همیشه نامی را صدا میزد، اما وقتی بیدار میشد، دیگر چیزی به یاد نمیآورد.
تهیونگ دستش را روی قلبش گذاشت.
+چرا حس میکنم یه نفر رو گم کردم؟
خودش هم نمیدانست چرا این سؤال هر روز در ذهنش تکرار میشود.
...
دو نفر.
دو زندگی جدا.
دو قلب که هنوز نمیدانستند روزی چقدر به هم نزدیک خواهند شد.
اما سرنوشت...
آرام و بیصدا شروع به حرکت کرده بود.
چون بعضی آدمها...
حتی اگر یک بار از هم جدا شوند،
باز هم راهی برای پیدا کردن یکدیگر پیدا میکنند.
و این بار...
داستان آنها تازه شروع شده بود.
~~~
ادامه دارد...
چرا حس میکنم کاور خیلی تابلوئه؟💔 از دفعه بعدی از چاتا پی تی کمک نمیگیرم 🥀
- ۶۳۶
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط