🧁 پارت پنجم | اولین روزِ همکاری

🧁 پارت پنجم | اولین روزِ همکاری

صبح شنبه، حیاط مؤسسه‌ی خیریه لبخند فردا از همیشه شلوغ‌تر بود.

داوطلب‌ها مشغول تزئین سالن بودند.

بادکنک‌های رنگی، روبان‌های آبی و صورتی و میزهایی که قرار بود تا چند ساعت دیگر پر از شیرینی شوند، یکی‌یکی آماده می‌شدند.

در همان لحظه، یک ون سفید جلوی مؤسسه توقف کرد.

روی بدنه‌ی آن نوشته شده بود:

Sweet Dream

درِ ماشین باز شد و لیانا همراه مینا، با چند جعبه‌ی بزرگ کیک و شیرینی پیاده شدند.

جنگکوک که از دور آن‌ها را دیده بود، با لبخند به استقبالشان رفت.

ـ صبح بخیر، خانم کیم.

لیانا هم لبخند زد.

ـ صبح بخیر، آقای جئون.

جنگکوک نگاهی به جعبه‌ها انداخت و با تعجب گفت:

ـ مگه قرار نبود فقط برای پنجاه نفر شیرینی بیارین؟

مینا خندید و قبل از اینکه لیانا چیزی بگوید، گفت:

ـ بهش گفتیم پنجاه نفر کافیه، ولی خودش برای صد نفر شیرینی درست کرده!

لیانا با خجالت لبخند زد.

ـ گفتم... شاید یه مهمون ناخونده هم اومد.

جنگکوک آرام خندید.

ـ شما همیشه بیشتر از چیزی که لازمه، به فکر بقیه هستین.

---

چند دقیقه بعد، هر چهار نفر مشغول چیدن شیرینی‌ها روی میزها بودند.

در همین حین، پسربچه‌ای حدود هفت ساله به نام «یون» آرام به لیانا نزدیک شد.

ـ خانم...

لیانا روی زانو نشست تا هم‌قد او شود.

ـ جانم؟

پسرک با خجالت به کاپ‌کیک شکلاتی اشاره کرد.

ـ می‌شه... اینو بخورم؟

لیانا لبخند زد و یکی از کاپ‌کیک‌ها را برداشت.

ـ البته که می‌شه.

اما قبل از اینکه آن را به یون بدهد، کمی خامه روی بینی پسرک مالید.

یون برای چند ثانیه ماتش برد.

بعد با صدای بلند خندید.

چند کودک دیگر هم دورشان جمع شدند.

لحظه‌ای بعد، همه‌ی بچه‌ها با صورت‌های خامه‌ای دنبال لیانا می‌دویدند و صدای خنده‌شان تمام حیاط را پر کرده بود.

---

جنگکوک از دور به آن صحنه نگاه می‌کرد.

تهیونگ کنار او ایستاد و آرام گفت:

ـ خیلی وقته ندیدم بچه‌ها این‌قدر خوشحال باشن.

جنگکوک لبخند زد، در حالی که نگاهش هنوز روی لیانا بود.

ـ انگار بلدِ چطور دل آدم‌ها رو شاد کنه...

---

بعد از پایان جشن، همه‌ی بچه‌ها با خوشحالی به خانه‌هایشان برگشتند.

وقتی آخرین مهمان هم رفت، لیانا مشغول جمع کردن میزها شد.

جنگکوک سریع جلو رفت.

ـ اجازه بدین کمک کنم.

لیانا با خنده گفت:

ـ مدیر مؤسسه نباید میز جمع کنه.

جنگکوک یکی از جعبه‌ها را برداشت و جواب داد:

ـ وقتی کنار یه قناد مهربون کار می‌کنه، دیگه فقط مدیر نیست... همکاره.

هر دو خندیدند.

برای اولین بار، گفت‌وگویشان آن‌قدر راحت شده بود که انگار مدت‌هاست همدیگر را می‌شناسند.

وقتی لیانا آماده‌ی رفتن شد، جنگکوک او را تا جلوی در خروجی همراهی کرد.

قبل از خداحافظی، گفت:

ـ امروز... فقط بچه‌ها خوشحال نشدن.

لیانا با تعجب پرسید:

ـ یعنی؟

جنگکوک با لبخندی آرام پاسخ داد:

ـ من هم بعد از مدت‌ها، از ته دل خندیدم.

لیانا برای لحظه‌ای سکوت کرد.

بعد لبخندی زد که از هر حرفی زیباتر بود.

او سوار ماشین شد و رفت.

اما هر دو، تا مدت‌ها به همان لحظه‌ی خداحافظی فکر می‌کردند...

بی‌آنکه بدانند، این فقط آغاز احساسی بود که هر روز، آرام‌تر و عمیق‌تر در قلبشان ریشه می‌دواند.

ادامه دارد...🧁⃢💍
دیدگاه ها (۴)

🧁 پارت ششم | جشنی که هیچ‌کس فراموش نکردیک هفته بعد...امروز، ...

🧁 پارت چهارم | اولین ملاقاتصبح روز بعد، آسمان سئول صاف و آفت...

فالوشهههه لیدی هاااا¿¡@carolxin

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط