«سال‌ها پیش، نیرویی قدیمی بیدار شد… نیرویی که نه به نور ت

«سال‌ها پیش، نیرویی قدیمی بیدار شد… نیرویی که نه به نور تعلق دارد و نه به سایه. چیزی میان این دو را می‌بلعد و از تضادشان تغذیه می‌کند.»

آب رودخانه ناگهان شکافت. آن زخم سیاه در عمق، تپید.

بومگیو حس کرد نفسش گرفته شده. سرمایی خزنده از رشته‌ی سرخ بالا آمد و تا شانه‌هایش رسید.

یوگو ادامه داد:

«نامش را “خلأ” گذاشتیم. هر بار که نور و سایه با نفرت به هم برخورد کردند، قوی‌تر شد.»

تصویری در هوا شکل گرفت— میدان‌های جنگ، شعله‌های سفید و مه‌های تیره که به هم می‌پیچیدند… و در میانشان، سایه‌ای بی‌شکل که بزرگ‌تر می‌شد.

یونجون مشت‌هایش را گره کرد. “پس پیوند… برای متوقف کردن جنگ بود؟”

«بیشتر .» صدای یوگو عمیق‌تر شد.

«شما دو نفر، وقتی هماهنگ شید، می‌تونید انرژی نور و سایه را نه در تقابل، بلکه در هم‌آمیزی آزاد کنید. اون نیرو چیزی رو خلق ميكنه که خلأ قادر به بلعیدنش نیست.»

بومگیو زمزمه کرد: “چیزی مثل… تعادل؟”

برای اولین بار، تصویر یوگو لبخند زد.

«چیزی فراتر از تعادل. تولد سپیده‌دم.»

رشته‌ی سرخ ناگهان از مچ‌هایشان جدا شد و در هوا پیچید. نور سفید بومگیو و مه تیره‌ی یونجون در آن حل شدند. برای لحظه‌ای کوتاه، رنگی تازه شکل گرفت— نه سفید، نه سیاه— بلکه درخششی نقره‌ای-بنفش، زنده و تپنده.

اما همان لحظه، زخم سیاه در عمق رودخانه غرید.

زمین لرزید.

یوگو ناگهان جدی شد.

اما بدانید… خلأ از بیداری شما آگاه می‌شود. و وقتی کامل شوید، به سراغتان خواهد آمد.»

تصویرش شروع به محو شدن کرد.

یونجون با اضطراب گفت: “پدر! چطور شکستش بدهیم؟!”

آخرین کلمات یوگو در هوا پیچید:

«وقتی یکی از شما سقوط کند… دیگری باید انتخاب کند. قدرت… یا قلب.»

و تصویر ناپدید شد.

سکوت.

فقط صدای نفس‌های بریده‌ی دو شاهزاده باقی ماند.

بومگیو آرام گفت:

“قدرت یا قلب… یعنی چی؟”

در همان لحظه، رشته‌ی سرخ دوباره روی مچشان ظاهر شد— اما این بار، ترک ظریفی روی آن دیده می‌شد.

یونجون با نگرانی نگاهش کرد.

“فکر می‌کنم… خلأ همین حالا واکنش نشون داده.”
دیدگاه ها (۱۲)

محفل؟

.هوا ناگهان سنگین شد.نه بادی می‌وزید، نه آبی موج می‌زد— اما ...

مه روی رودخانه سنگین‌تر شده بود، تا حدی که بومگیو به سختی یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط