P20
P20
جیمین مشغول همزدن سوپ بود،جینا امروز برای ناهار میومد خونه جیمین،ا/ت هم آچا رو از مدرسه برمیداشت تا بیان ناهار خونه جیمین،جینا همانطور که موهاش رو میبافت وارد آشپزخونه شد و روی صندلی نشست،جیمین موهاش رو دم اسبی بسته بود ولی خیلی کوچولو بود،جینا گفت:چیشده که موهاتو بلند میکنی؟جیمین نزدیک صندلی شد و روش نشست و گفت:ا/ت موهای بلندم رو دوست داره میگه بهم میاد.جینا آه کشید و گفت:عشق چه ها که نمیکند.همون لحظه در خونه باز شد و ا/ت و آچا وارد خونه شدن،آچا بدون سلام و احوالپرسی مستقیم به اتاقش رفت و در رو پشت سرش بست،ا/ت همراه با این حرکات آچا میگفت:آچا وایسا میتونیم باهم صحبت کنیم.جیمین و جینا از آشپزخونه خارج شدند،ا/ت پایین پله ها ایستاده بود،جیمین گفت:چی شده ا/ت؟آچا چشه؟ا/ت آروم گفت:جیمین.جیمین گفت:بله عزیزم،آچا چش شده؟ا/ت گفت:جیمین فکر کنم آچا با سوسی روبهرو شده.جینا هین کشید،جیمین گفت:چی؟ا/ت گفت: وقتی من رسیدم جلوی مدرسه بچه ها بیرون اومده بودن،امروز زود بچه هارو از مدرسه بیرون آورده بودند،وقتی رسیدم دیدم آچا داره با یه خانوم صحبت میکنه،فکر کردم مامان رفیقشه ولی وقتی خانوم رو دیدم فهمیدم سوسی هست،سوسی وقتی دید من نزدیک آچا میشم رفت،ولی وقتی آچا تو ماشین نشست فقط بهم یه جمله گفت:(مامان من زنده هست؟)دیگه تا الان که اومدیم باهام حرف نزد.جیمین به میله پله تکیه داد و گفت:اون کیری از کجا فهمیده آچا اونجاست؟جینا گفت:بهتره بری مدرسهاش.ا/ت گفت:جیمین.جیمین به صورت ا/ت نگاه کرد،با اینکه اوکی نبود ولی گفت:جونم؟ا/ت گفت:میدونم خوشت نمیاد،حتی برای منم گفتن این حرف بده ولی بهتره با سوسی حرف بزنی تا بدونی چی میخواد.جیمین گفت:مگه باید چیزی بخواد؟ا/ت گفت:نمیدونم،شاید میخواد دخترشو گاهی اوقات ببینه،یا،یه وجه نقدی،پولی چیزی میخواد.جینا گفت:اون با آبروی جیمین بازی کرد،یه عالمه پول و طلا از جیمین گرفت و رفت،الان اومده دنبال دخترش؟میدونستیم به بهانه آچا بازم مارو اذیت میکنه،برای همین این کارو کردیم.ا/ت گفت:حالا این حرفا رو ولش کنید،آچا الان خوب نیست،جیمین برو پیشش تو باهاش صحبت کن.جیمین نفس عمیقی کشید،جیمین گفت:اوکی،شما برین آشپزخونه بشینین من باهاش حرف بزنم ببینم چی میشه،حواستون هم به غذا باشه،من میام.جیمین از پله ها بالا رفت،جلوی در اتاق آچا ایستاد،اتاق ساکت بود،جیمین انتظار داشت آچا گریه کنه ولی سکوت کرده بود و این برای نگران کننده بود،آروم در رو باز کرد،آچا وسط اتاق روی زمین نشسته بود،صورتش سرخ شده بود،دستاش و لب پایینش میلرزید،جیمین وارد اتاق شد و در رو بست،کنار تخت روی زمین نشست و به نیمرخ دخترش نگاه کرد،آروم زمزمه کرد:دختر بابا.آچا جوابی نداد،استرس،ترس،شوک و بغض باهم بهش حمله کرده بودن،آچا روحیه حساسی داشت،این موقعیت براش سخت بود،جیمین گفت: خوشگل بابا،جانم،عزیزم،میشه باهم صحبت کنیم؟آچا همانطور که به گوشه فرش نگاه میکرد گفت:بابا.جیمین گفت:جان بابا.آچا گفت: مامان من زندهاس،معلومه زنده هم بوده،بابا،تو تمام این مدت به من دروغ میگفتی؟جیمین سرش رو پایین انداخت،هم شرمنده بود،هم میترسید با گفتن حقیقت دخترش ازش فاصله بگیره،گفت:دختر بابا،مامانت بهمون خیانت کرد،من تلاقش دادم،اون ازم کلی پول گرفت و رفت،الان بعد چند سال اومده دنبالت،خدا میدونه چی میخواد.آچا گفت:اون،اون قبری که منو میبردین اونجا میگفتین قبر مامانته،اون قبر کیه؟جیمین گفت:اون قبر خالیه،دروغکیه.آچا سرش رو بلند کرد و به صورت جیمین نگاه کرد،جیمین گفت:ببین عزیزم،میدونی من خیلی دوستت دارم و این کارو برای خوبی تو کردم،اگه تو بخوای میتونی بری با مامانت بمونی،درسته اون زن رو زیاد نمیشناسی و خدا میدونه چه نقشه داره،ولی به هر حال اون مامانته،تو میتونی تصمیم خودتو بگیری.اینو گفت و بلند شد،میخواست از اتاق خارج بشه که آچا گفت:بابا.جیمین برگشت و گفت:جونم؟آچا گفت:شاید اون زن مامانم باشه،ولی من تورو بیشتر دوست دارم و تو هر حالتی من باهات میمونم.جیمین لبخند زد و از اتاق خارج شد،الان خیالش از دخترش راحت بود ولی میدونست خطر سوسی فقط برای امروز نیست،پس تصمیم گرفت بدونه که این زن چی میخواد.
🔮🔮🔮
جیمین مشغول همزدن سوپ بود،جینا امروز برای ناهار میومد خونه جیمین،ا/ت هم آچا رو از مدرسه برمیداشت تا بیان ناهار خونه جیمین،جینا همانطور که موهاش رو میبافت وارد آشپزخونه شد و روی صندلی نشست،جیمین موهاش رو دم اسبی بسته بود ولی خیلی کوچولو بود،جینا گفت:چیشده که موهاتو بلند میکنی؟جیمین نزدیک صندلی شد و روش نشست و گفت:ا/ت موهای بلندم رو دوست داره میگه بهم میاد.جینا آه کشید و گفت:عشق چه ها که نمیکند.همون لحظه در خونه باز شد و ا/ت و آچا وارد خونه شدن،آچا بدون سلام و احوالپرسی مستقیم به اتاقش رفت و در رو پشت سرش بست،ا/ت همراه با این حرکات آچا میگفت:آچا وایسا میتونیم باهم صحبت کنیم.جیمین و جینا از آشپزخونه خارج شدند،ا/ت پایین پله ها ایستاده بود،جیمین گفت:چی شده ا/ت؟آچا چشه؟ا/ت آروم گفت:جیمین.جیمین گفت:بله عزیزم،آچا چش شده؟ا/ت گفت:جیمین فکر کنم آچا با سوسی روبهرو شده.جینا هین کشید،جیمین گفت:چی؟ا/ت گفت: وقتی من رسیدم جلوی مدرسه بچه ها بیرون اومده بودن،امروز زود بچه هارو از مدرسه بیرون آورده بودند،وقتی رسیدم دیدم آچا داره با یه خانوم صحبت میکنه،فکر کردم مامان رفیقشه ولی وقتی خانوم رو دیدم فهمیدم سوسی هست،سوسی وقتی دید من نزدیک آچا میشم رفت،ولی وقتی آچا تو ماشین نشست فقط بهم یه جمله گفت:(مامان من زنده هست؟)دیگه تا الان که اومدیم باهام حرف نزد.جیمین به میله پله تکیه داد و گفت:اون کیری از کجا فهمیده آچا اونجاست؟جینا گفت:بهتره بری مدرسهاش.ا/ت گفت:جیمین.جیمین به صورت ا/ت نگاه کرد،با اینکه اوکی نبود ولی گفت:جونم؟ا/ت گفت:میدونم خوشت نمیاد،حتی برای منم گفتن این حرف بده ولی بهتره با سوسی حرف بزنی تا بدونی چی میخواد.جیمین گفت:مگه باید چیزی بخواد؟ا/ت گفت:نمیدونم،شاید میخواد دخترشو گاهی اوقات ببینه،یا،یه وجه نقدی،پولی چیزی میخواد.جینا گفت:اون با آبروی جیمین بازی کرد،یه عالمه پول و طلا از جیمین گرفت و رفت،الان اومده دنبال دخترش؟میدونستیم به بهانه آچا بازم مارو اذیت میکنه،برای همین این کارو کردیم.ا/ت گفت:حالا این حرفا رو ولش کنید،آچا الان خوب نیست،جیمین برو پیشش تو باهاش صحبت کن.جیمین نفس عمیقی کشید،جیمین گفت:اوکی،شما برین آشپزخونه بشینین من باهاش حرف بزنم ببینم چی میشه،حواستون هم به غذا باشه،من میام.جیمین از پله ها بالا رفت،جلوی در اتاق آچا ایستاد،اتاق ساکت بود،جیمین انتظار داشت آچا گریه کنه ولی سکوت کرده بود و این برای نگران کننده بود،آروم در رو باز کرد،آچا وسط اتاق روی زمین نشسته بود،صورتش سرخ شده بود،دستاش و لب پایینش میلرزید،جیمین وارد اتاق شد و در رو بست،کنار تخت روی زمین نشست و به نیمرخ دخترش نگاه کرد،آروم زمزمه کرد:دختر بابا.آچا جوابی نداد،استرس،ترس،شوک و بغض باهم بهش حمله کرده بودن،آچا روحیه حساسی داشت،این موقعیت براش سخت بود،جیمین گفت: خوشگل بابا،جانم،عزیزم،میشه باهم صحبت کنیم؟آچا همانطور که به گوشه فرش نگاه میکرد گفت:بابا.جیمین گفت:جان بابا.آچا گفت: مامان من زندهاس،معلومه زنده هم بوده،بابا،تو تمام این مدت به من دروغ میگفتی؟جیمین سرش رو پایین انداخت،هم شرمنده بود،هم میترسید با گفتن حقیقت دخترش ازش فاصله بگیره،گفت:دختر بابا،مامانت بهمون خیانت کرد،من تلاقش دادم،اون ازم کلی پول گرفت و رفت،الان بعد چند سال اومده دنبالت،خدا میدونه چی میخواد.آچا گفت:اون،اون قبری که منو میبردین اونجا میگفتین قبر مامانته،اون قبر کیه؟جیمین گفت:اون قبر خالیه،دروغکیه.آچا سرش رو بلند کرد و به صورت جیمین نگاه کرد،جیمین گفت:ببین عزیزم،میدونی من خیلی دوستت دارم و این کارو برای خوبی تو کردم،اگه تو بخوای میتونی بری با مامانت بمونی،درسته اون زن رو زیاد نمیشناسی و خدا میدونه چه نقشه داره،ولی به هر حال اون مامانته،تو میتونی تصمیم خودتو بگیری.اینو گفت و بلند شد،میخواست از اتاق خارج بشه که آچا گفت:بابا.جیمین برگشت و گفت:جونم؟آچا گفت:شاید اون زن مامانم باشه،ولی من تورو بیشتر دوست دارم و تو هر حالتی من باهات میمونم.جیمین لبخند زد و از اتاق خارج شد،الان خیالش از دخترش راحت بود ولی میدونست خطر سوسی فقط برای امروز نیست،پس تصمیم گرفت بدونه که این زن چی میخواد.
🔮🔮🔮
- ۵۱۵
- ۲۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط