Daddy Jimin and Nurse Zabel
Daddy Jimin and Nurse Zabel
Part ۵
هر دو خندیدند، اما نگاهشان همچنان به هم گره خورده بود. آنها همانطور در سکوت، در حالی که در کنار هم ایستاده بودند و کالسکهی سولگی بینشان بود، به منظرهی شهر نگاه کردند.
ناگهان سولگی در خواب تکانی خورد و صدای «نقنق» کوچکی درآورد. جیمین فوراً خم شد و با صدایی بسیار لطیف شروع کرد به زمزمه کردن یکی از آهنگهای خودش برای بچه.
سویون در آن لحظه فهمید که دیگر راه بازگشتی نیست؛ او نه تنها عاشق آن نوزاد کوچولو، بلکه شیفتهی مردی شده بود که زیر آن ماسک مشکی، مهربانترین قلب دنیا را داشت.
سویون در حالی که به صدای جیمین گوش میداد که داشت لالایی آرام «Serendipity» را برای نوزاد زمزمه میکرد، حس کرد پاهایش روی زمین سست شدهاند. جیمین با چنان ظرافتی انگشت کوچک سولگی را گرفته بود که انگار باارزشترین الماس دنیا را لمس میکند.
ناگهان باد شدیدی وزید و کلاه جیمین را کمی جابهجا کرد. او با خنده کلاهش را صاف کرد و رو به سویون گفت: «فکر کنم بهتره برگردیم، قبل از اینکه سولگی بیدار بشه و کنسرت گریهاش رو وسط پارک اجرا کنه!»
وقتی به آپارتمان برگشتند، خانه در سکوت مطلق بود. بقیه اعضا یا خواب بودند یا در اتاقهایشان مشغول کار. جیمین با احتیاط سولگی را از کالسکه بلند کرد. نوزاد در آغوش جیمین غلت زد و دست کوچکش را روی یقه لباس او مشت کرد.
سویون که داشت کیف بچه را زمین میگذاشت، با دیدن این صحنه مکث کرد. جیمین در نور ملایم آباژور پذیرایی، شبیه به تابلوی نقاشی شده بود. او با صدای بسیار آرامی گفت: «میخوای من ببرمش تو اتاقش؟»
جیمین سرش را تکان داد و زمزمه کرد: «نه... بذار همینجا بمونه. حس میکنم اگه بذارمش زمین بیدار میشه. میتونی... میتونی کمی کنارم بشینی؟»
سویون با تردید روی کاناپه، با کمی فاصله از جیمین نشست. جیمین به پشتی کاناپه تکیه داد و سرش را به سمت سویون چرخاند.
«سویون... تو تا حالا به ازدواج و داشتن یه خانواده فکر کردی؟» جیمین این را پرسید و بعد انگار که خودش از رک بودنش جا خورده باشد، سریع اضافه کرد: «منظورم اینه... به عنوان یه دختر جوون که الان مجبوره جورِ اشتباهِ یکی دیگه رو بکشه و از این بچه مراقبت کنه.»
سویون به دستهای خودش خیره شد. «راستش... همیشه فکر میکردم تنهایی راحتتره. اما این چند روز... دیدن تو، دیدنِ اینکه چطور برای یه نوزادِ غریبه نگران میشی، نظرم رو عوض کرده. خانواده فقط همخون بودن نیست، مگه نه؟»
Part ۵
هر دو خندیدند، اما نگاهشان همچنان به هم گره خورده بود. آنها همانطور در سکوت، در حالی که در کنار هم ایستاده بودند و کالسکهی سولگی بینشان بود، به منظرهی شهر نگاه کردند.
ناگهان سولگی در خواب تکانی خورد و صدای «نقنق» کوچکی درآورد. جیمین فوراً خم شد و با صدایی بسیار لطیف شروع کرد به زمزمه کردن یکی از آهنگهای خودش برای بچه.
سویون در آن لحظه فهمید که دیگر راه بازگشتی نیست؛ او نه تنها عاشق آن نوزاد کوچولو، بلکه شیفتهی مردی شده بود که زیر آن ماسک مشکی، مهربانترین قلب دنیا را داشت.
سویون در حالی که به صدای جیمین گوش میداد که داشت لالایی آرام «Serendipity» را برای نوزاد زمزمه میکرد، حس کرد پاهایش روی زمین سست شدهاند. جیمین با چنان ظرافتی انگشت کوچک سولگی را گرفته بود که انگار باارزشترین الماس دنیا را لمس میکند.
ناگهان باد شدیدی وزید و کلاه جیمین را کمی جابهجا کرد. او با خنده کلاهش را صاف کرد و رو به سویون گفت: «فکر کنم بهتره برگردیم، قبل از اینکه سولگی بیدار بشه و کنسرت گریهاش رو وسط پارک اجرا کنه!»
وقتی به آپارتمان برگشتند، خانه در سکوت مطلق بود. بقیه اعضا یا خواب بودند یا در اتاقهایشان مشغول کار. جیمین با احتیاط سولگی را از کالسکه بلند کرد. نوزاد در آغوش جیمین غلت زد و دست کوچکش را روی یقه لباس او مشت کرد.
سویون که داشت کیف بچه را زمین میگذاشت، با دیدن این صحنه مکث کرد. جیمین در نور ملایم آباژور پذیرایی، شبیه به تابلوی نقاشی شده بود. او با صدای بسیار آرامی گفت: «میخوای من ببرمش تو اتاقش؟»
جیمین سرش را تکان داد و زمزمه کرد: «نه... بذار همینجا بمونه. حس میکنم اگه بذارمش زمین بیدار میشه. میتونی... میتونی کمی کنارم بشینی؟»
سویون با تردید روی کاناپه، با کمی فاصله از جیمین نشست. جیمین به پشتی کاناپه تکیه داد و سرش را به سمت سویون چرخاند.
«سویون... تو تا حالا به ازدواج و داشتن یه خانواده فکر کردی؟» جیمین این را پرسید و بعد انگار که خودش از رک بودنش جا خورده باشد، سریع اضافه کرد: «منظورم اینه... به عنوان یه دختر جوون که الان مجبوره جورِ اشتباهِ یکی دیگه رو بکشه و از این بچه مراقبت کنه.»
سویون به دستهای خودش خیره شد. «راستش... همیشه فکر میکردم تنهایی راحتتره. اما این چند روز... دیدن تو، دیدنِ اینکه چطور برای یه نوزادِ غریبه نگران میشی، نظرم رو عوض کرده. خانواده فقط همخون بودن نیست، مگه نه؟»
- ۴.۳k
- ۱۲ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط