رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۶۸۹
مشتمو جلوي دهنم گرفتم.
-عه عه! عجب آدمیه این مهرداد! به من گفت می
خوان برن دیدن یکی از آشناهاشون!
خندید.
-حالا بچم خوشتیپ شده بود؟
سوتی کشید.
-چجورم، اگه بودي پس میوفتادي.
با ذوق در ماشینو بستم.
-الهی قربونش برم.
با خنده گفت: بسه بسه!
خندیدم و گفتم: حالا کی قرار مدار عقد ریختید؟
-هنوز صبر کن بهشون جواب مثبت بدیم بعد.
آهانی گفتم.
از پارکینگ وارد راهرو شدم و از پلهها بالا اومدم.
-خب دیگه من برم به عطیه زنگ بزنم معلوم نیست کجاست که جواب نمیده.
-برو گلم، خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشیو توي جیبم گذاشتم و کفشهامو بیرون آوردم.
بیحوصله از توي جا کفشی گذاشتنشون یه گوشهاي پرتشون کردم.
دستگیره رو گرفتم و در هالو باز کردم.
وارد شدم و خواستم سلام کنم اما با دیدن مهرداد ابروهام بالا پریدند.
مامان: در رو ببند دیگه!
بدون توجه به بقیه با تعجب گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟!
-عوض سلامته؟
اخمهامو توي هم کشیدم.
_چرا دروغ گفتی؟
با صداي سرفهی حدیثه به خودم اومدم و لبمو گزیدم.
با استرس به مامان و بابا که اخم ریزي داشتند نگاه کردم و گفتم: سلام، خوش اومدم... چیزه یعنی...هیچی.
اینو گفتم و به سمت اتاقم د فرار.
سریع وارد شدم و در رو بستم و به در تکیه دادم.
با صداي خندهی بابا هنگ کردم.
داره میخنده؟ یعنی واقعا داره میخنده؟
بابا: باباجان مگه شما به مطهره نگفتی که میاي؟
یعنی چشمهام از این گردتر نمیشدند.
باباجان؟! جانم؟!
مهرداد خندید و گفت: نه بهش نگفتم که سوپرایز بشه.
با همون حالت به سمت کمد رفتم.
اونو بابام کی باهم صمیمی شدند که من خبر ندارم؟! جلل خالق! از این مهرداد باید ترسید.
لباسهامو که عوض کردم شالیو روي سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.
دیدم که داره چایی میخوره.
همهی نگاهها به سمتم چرخید.
مهرداد لبخندي زد و چاییشو پایین آورد.
-بیرون خوش گذشت؟
با اخم ریزي روي یکی از مبلها نشستم.
-ساعت دوازدهی شب خونهی ما چیکار میکنی؟
مامان معترضانه گفت: عه! مطهره؟
-خب مادرمن بد میگم؟
به مهرداد نگاه کردم و با طعنه گفتم: چرا نرفتی
خونهی آشناتون؟
خندش گرفت.
_پس بگو از کجا داري میسوزي که بداخلاق شدي! خب به من چه؟ ماهان قسمم داد که حتی به تو هم نگم.
دست به سینه به حالت قهر نگاه ازش گرفتم.
حدیثه: خاك تو سرت که همچین شوهري داره گیرت میاد اونوقت اینقدر ناز میکنی!
مهرداد با خنده گفت: ببین، خواهرتم فهمید باید قدر منو بدونی.
خندیدم.
-نه بابا! اعتماد به سقفت توي حلقت.
بازم مامان معترض شد.
_مطهره! این چه طرز حرف زدنه؟
مهرداد خندید و گفت: اشکال نداره بهش عادت کردم، میبینید خون منو چجوري تو شیشه میکنه؟
مامان با اخم گفت: دیگه نبینم پسرمو اذیت کنیا.
با چشمهاي گرد شده گفتم: دستت درد نکنه مامان!
#پارت_۶۸۹
مشتمو جلوي دهنم گرفتم.
-عه عه! عجب آدمیه این مهرداد! به من گفت می
خوان برن دیدن یکی از آشناهاشون!
خندید.
-حالا بچم خوشتیپ شده بود؟
سوتی کشید.
-چجورم، اگه بودي پس میوفتادي.
با ذوق در ماشینو بستم.
-الهی قربونش برم.
با خنده گفت: بسه بسه!
خندیدم و گفتم: حالا کی قرار مدار عقد ریختید؟
-هنوز صبر کن بهشون جواب مثبت بدیم بعد.
آهانی گفتم.
از پارکینگ وارد راهرو شدم و از پلهها بالا اومدم.
-خب دیگه من برم به عطیه زنگ بزنم معلوم نیست کجاست که جواب نمیده.
-برو گلم، خداحافظ.
-خداحافظ.
گوشیو توي جیبم گذاشتم و کفشهامو بیرون آوردم.
بیحوصله از توي جا کفشی گذاشتنشون یه گوشهاي پرتشون کردم.
دستگیره رو گرفتم و در هالو باز کردم.
وارد شدم و خواستم سلام کنم اما با دیدن مهرداد ابروهام بالا پریدند.
مامان: در رو ببند دیگه!
بدون توجه به بقیه با تعجب گفتم: تو اینجا چیکار میکنی؟!
-عوض سلامته؟
اخمهامو توي هم کشیدم.
_چرا دروغ گفتی؟
با صداي سرفهی حدیثه به خودم اومدم و لبمو گزیدم.
با استرس به مامان و بابا که اخم ریزي داشتند نگاه کردم و گفتم: سلام، خوش اومدم... چیزه یعنی...هیچی.
اینو گفتم و به سمت اتاقم د فرار.
سریع وارد شدم و در رو بستم و به در تکیه دادم.
با صداي خندهی بابا هنگ کردم.
داره میخنده؟ یعنی واقعا داره میخنده؟
بابا: باباجان مگه شما به مطهره نگفتی که میاي؟
یعنی چشمهام از این گردتر نمیشدند.
باباجان؟! جانم؟!
مهرداد خندید و گفت: نه بهش نگفتم که سوپرایز بشه.
با همون حالت به سمت کمد رفتم.
اونو بابام کی باهم صمیمی شدند که من خبر ندارم؟! جلل خالق! از این مهرداد باید ترسید.
لباسهامو که عوض کردم شالیو روي سرم انداختم و از اتاق بیرون اومدم.
دیدم که داره چایی میخوره.
همهی نگاهها به سمتم چرخید.
مهرداد لبخندي زد و چاییشو پایین آورد.
-بیرون خوش گذشت؟
با اخم ریزي روي یکی از مبلها نشستم.
-ساعت دوازدهی شب خونهی ما چیکار میکنی؟
مامان معترضانه گفت: عه! مطهره؟
-خب مادرمن بد میگم؟
به مهرداد نگاه کردم و با طعنه گفتم: چرا نرفتی
خونهی آشناتون؟
خندش گرفت.
_پس بگو از کجا داري میسوزي که بداخلاق شدي! خب به من چه؟ ماهان قسمم داد که حتی به تو هم نگم.
دست به سینه به حالت قهر نگاه ازش گرفتم.
حدیثه: خاك تو سرت که همچین شوهري داره گیرت میاد اونوقت اینقدر ناز میکنی!
مهرداد با خنده گفت: ببین، خواهرتم فهمید باید قدر منو بدونی.
خندیدم.
-نه بابا! اعتماد به سقفت توي حلقت.
بازم مامان معترض شد.
_مطهره! این چه طرز حرف زدنه؟
مهرداد خندید و گفت: اشکال نداره بهش عادت کردم، میبینید خون منو چجوري تو شیشه میکنه؟
مامان با اخم گفت: دیگه نبینم پسرمو اذیت کنیا.
با چشمهاي گرد شده گفتم: دستت درد نکنه مامان!
- ۲.۶k
- ۲۱ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط