#برادر‌ناتنی‌‌من

#برادر‌ناتنی‌‌من
#Part_44
·
·
·
ویو ا/ت >>

رفتیم تو عمارت کوک .
خییلی عمارت خفنی بود!

همینجوری به در و دیوار عمارت نگاه می‌کردم که جونگ‌کوک لب زد : " خوشت اومده؟ "

ا/ت : " آره جای قشنگیه..! "

کوک : " به زودی ملکهٔ این خونه میشی! "

ا/ت : " عههه ســـاکت‌شــو جونگ‌کوک "

کوک : " اوه پرنسس نباید به د*دی بگی ســـاکت‌شــو! باید بگی ، د*دی‌جونم میشه دهان زیبا و بسیار بسیار محترمت رو ببندی و دیگه صدایی از دهان مبارکت نیاد " [ اینجا جونگ‌کوک صداشو دخترونه و نازک کرده بود😂 ]

ا/ت : " خیلی دل‍.‍ق‍.‍کی! ‌از سنت خجالت بکش کوک ، از تتوهات و پرسینگ‌هات و عضله‌هات خجالت بکش! "

ا/ت : " دلم برای سوک‌هون تنگ شده تنگ شده.. اگه الان باهم بودیم بغلم می‌کرد "

کوک : " میشه دیگه اسم اون م‍..‍رت‍ـ//‍یکه رو نیاری!! "



ویو کوک >>

ا/ت خیلی ناراحت بود.. دلم نمی‌خواست ناراحتی ب‍.‍ی‍.‍بی‌گرلمو ببینم..

کوک : " سوار ماشین‌شو بریم "

ا/ت : " کجا تازه اومدیم که.. "

کوک : " تو سوار شو یه جایی میریم دیگه! "

ا/ت : " باشه . "



ویو ا/ت >>

سوار ماشین شدیم .

وسط‌های راه ، جونگ‌کوک چشمام رو بست...

ا/ت : " کوک چیکار می‌کنی چرا چشامو بستی!؟ "

جونگ کوک : " باز نکنی‌ها سورپرایزه "

ا/ت : " باشه "

کوک : " پیاده شو رسیدیم.. ؛ حالا چشماتو باز کن! "
·
·
·
خمارییی تا پارت بعدییی…☕️✨
دیدگاه ها (۲)

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_43···چون می‌دونستم فردا ا/ت می‌خواد بر...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_42···یه‌خورده از اون حس چ‍.‍ن‍.‍دشی که...

#برادر‌ناتنی‌‌من#Part_17···تا زمانی که سوک‌هون اومد ، منو ول...

پارت ۲که یهو عمه ی ا/ت گفت عمه ی ا/ت :خب جوابت چیه خانم خانم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط