به نام خدایی که جان و روح را آفرید
به نام خدایی که جان و روح را آفرید
ببینید من چقدر خوبم زود پارت میدم😊
ولی جدی اگه این دفعه کامنت نزارید تا دو هفته پارت نمیدم دیگر خود دانید
Center
قسمت *۳*
الکس سینی غذایش را روی میز گذاشت. یک کاسه پورهٔ بی رنگ، نصف لیوان آب، یک قرص کوچک سفید که باید قبل از غذا میخوردند. رینا قرص را توی دهانش گذاشت، جرعهای آب خورد، قورت داد. مزهاش تلخ بود. همیشه تلخ بود.
"امروز کدوم مرحله است؟" الکس بدون اینکه به چشمهای رینا نگاه کند پرسید. داشت پوره را با پشت قاشق له میکرد، گرچه پوره لهتر از این نمیشد.
رینا شانه بالا انداخت. "دیروز که گروه سه رو بردند تو سالن سبز. صبح که برمیگشتن، یکی از آنها دستش نبود."
الکس قاشق را گذاشت کنار. به دست چپ خودش نگاه کرد. پنج انگشت داشت. هنوز. "گروه سه یعنی ما نیستیم. گروه ما چهار است."
"گروه چهار دیروز نوبت نداشت."
سکوت کرد. بچههای پشت میزهای دیگر هم ساکت بودند. صدایی نبود جز صدای قاشقها و گاهی نفسهای گرفته. رینا یادش میآمد یک بار، خیلی سال پیش، یک بچه گریه کرده بود سر میز. آن روز آن بچه را دیگر ندیده بودند. بعد از آن هیچ کس دیگر گریه نکرد.
الکس نگاهش را از روی دستش برداشت و به گردن رینا خیره شد. کد ۱۰۰۷ زیر نور سفید سالن میدرخشید، مثل یک جواهر زشت که با سوزن روی پوست کنده شده بود. خودش هم کد داشت روی گردنش. ۲۰۵۲. گاهی خواب میدید که آن اعداد را با چاقو از پوستش جدا میکند. توی خواب، پوست کنده میشد اما زیرش همان اعداد بود. باز هم همان اعداد. تکرار میشدند تا بینهایت.
صدای بلندگو پیچید:"گروه چهار،سالن آبی.ده دقیقه"
ببینید من چقدر خوبم زود پارت میدم😊
ولی جدی اگه این دفعه کامنت نزارید تا دو هفته پارت نمیدم دیگر خود دانید
Center
قسمت *۳*
الکس سینی غذایش را روی میز گذاشت. یک کاسه پورهٔ بی رنگ، نصف لیوان آب، یک قرص کوچک سفید که باید قبل از غذا میخوردند. رینا قرص را توی دهانش گذاشت، جرعهای آب خورد، قورت داد. مزهاش تلخ بود. همیشه تلخ بود.
"امروز کدوم مرحله است؟" الکس بدون اینکه به چشمهای رینا نگاه کند پرسید. داشت پوره را با پشت قاشق له میکرد، گرچه پوره لهتر از این نمیشد.
رینا شانه بالا انداخت. "دیروز که گروه سه رو بردند تو سالن سبز. صبح که برمیگشتن، یکی از آنها دستش نبود."
الکس قاشق را گذاشت کنار. به دست چپ خودش نگاه کرد. پنج انگشت داشت. هنوز. "گروه سه یعنی ما نیستیم. گروه ما چهار است."
"گروه چهار دیروز نوبت نداشت."
سکوت کرد. بچههای پشت میزهای دیگر هم ساکت بودند. صدایی نبود جز صدای قاشقها و گاهی نفسهای گرفته. رینا یادش میآمد یک بار، خیلی سال پیش، یک بچه گریه کرده بود سر میز. آن روز آن بچه را دیگر ندیده بودند. بعد از آن هیچ کس دیگر گریه نکرد.
الکس نگاهش را از روی دستش برداشت و به گردن رینا خیره شد. کد ۱۰۰۷ زیر نور سفید سالن میدرخشید، مثل یک جواهر زشت که با سوزن روی پوست کنده شده بود. خودش هم کد داشت روی گردنش. ۲۰۵۲. گاهی خواب میدید که آن اعداد را با چاقو از پوستش جدا میکند. توی خواب، پوست کنده میشد اما زیرش همان اعداد بود. باز هم همان اعداد. تکرار میشدند تا بینهایت.
صدای بلندگو پیچید:"گروه چهار،سالن آبی.ده دقیقه"
- ۳۵۰
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط