پاهایت سنگین بود وقتی به سمت باغ قدم برداشتی. هوای خنک صب
پاهایت سنگین بود وقتی به سمت باغ قدم برداشتی. هوای خنک صبح در صورتت نشست، اما هیچ چیز از اضطرابی که در سینه داشتی کم نکرد. میز صبحانه در میان سبزهها گسترده بود و تهیونگ، مثل همیشه بینقص و بیاحساس، روی صندلی نشسته بود.
چشمهای سردش تنها لحظهای به تو افتاد و بعد دوباره به بشقاب مقابلش برگشت. با دست اشارهای کرد تا روی صندلی مقابلش بنشینی. آرام نشستنی، ساکت و بیحرکت.
صدایش کوتاه و خشک بود:
«بخور.»
دستت به سمت قاشق رفت، هرچند گلویت گرفته بود و طعم هیچ غذایی به دهانت نمینشست. تنها به اجبار، جرعهای نوشیدی.
تهیونگ لحظهای به تو خیره شد، انگار میخواست مطمئن شود اطاعت میکنی. بعد فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت و بیهیچ مکثی ادامه داد:
«بعدش حاضر شو. میریم بیمارستان. باید مطمئن شم… حاملهای.»
قلبت فرو ریخت. انگشتانت روی لبهی میز لرزیدند. نگاهت ناخودآگاه پایین افتاد و نفسهایت کوتاه شد. هیچ اعتراضی نکردی، چون نگاه سرد او از همان ابتدا هر حرفی را در گلویت خفه کرده بود.
خلاصه ات حاضر میشه میرن بیمارستان
اتاق سفید بیمارستان بوی تند الکل میداد. روی تخت نشسته بودی، دستهایت یخ کرده بود و نگاهت روی کف زمین میخ شد. تهیونگ کنار در ایستاده بود، بازوها روی سینه گره خورده، با همان حالت همیشگی؛ سرد و بیحرکت.
دکتر پرونده را بست، نگاه کوتاهی به تو انداخت و بعد رو به تهیونگ گفت:
«تبریک میگم… خانمتون بارداره.»
صدایت در گلویت شکست. هیچ چیزی نگفتی. پلکهایت لرزیدند و تنها حس کردی که هوا دیگر برایت کافی نیست. نگاهت ناخودآگاه سمت تهیونگ رفت. او حتی پلک هم نزد. فقط سرش را به آرامی تکان داد و بیهیچ واکنشی برگشت سمت در.
برگشتن به خانه مثل عبور از تونلی تاریک بود. در ماشین، سکوت مطلق حکمفرما بود. شیشهها باز بودند و باد به موهایت میخورد، اما هیچ چیزی از سرمای درونت کم نمیکرد. تهیونگ رانندگی میکرد و حتی یک بار هم سمتت نگاه نکرد.
وقتی به عمارت رسیدید، او پیش از تو پیاده شد. در را محکم بست و با گامهای بلند به سمت داخل رفت. هیچ کلامی، هیچ توضیحی.
تو اما پشت سرش آمدی، قدمهایت لرزان و بیرمق. با هر قدم، سنگینی خبر تازه روی شانههایت بیشتر مینشست.
پلهها را آرام بالا رفتی، صدای کفشت روی سنگ مرمر مثل تیکتاک ساعت به گوشت میخورد. خستگی و سرگیجه هنوز همراهت بود. وقتی به راهروی بلند رسیدی، مستقیم سمت اتاق خودت رفتی. دستت روی دستگیره نشست و در را باز کردی.
اما..
چشمهای سردش تنها لحظهای به تو افتاد و بعد دوباره به بشقاب مقابلش برگشت. با دست اشارهای کرد تا روی صندلی مقابلش بنشینی. آرام نشستنی، ساکت و بیحرکت.
صدایش کوتاه و خشک بود:
«بخور.»
دستت به سمت قاشق رفت، هرچند گلویت گرفته بود و طعم هیچ غذایی به دهانت نمینشست. تنها به اجبار، جرعهای نوشیدی.
تهیونگ لحظهای به تو خیره شد، انگار میخواست مطمئن شود اطاعت میکنی. بعد فنجان قهوهاش را روی میز گذاشت و بیهیچ مکثی ادامه داد:
«بعدش حاضر شو. میریم بیمارستان. باید مطمئن شم… حاملهای.»
قلبت فرو ریخت. انگشتانت روی لبهی میز لرزیدند. نگاهت ناخودآگاه پایین افتاد و نفسهایت کوتاه شد. هیچ اعتراضی نکردی، چون نگاه سرد او از همان ابتدا هر حرفی را در گلویت خفه کرده بود.
خلاصه ات حاضر میشه میرن بیمارستان
اتاق سفید بیمارستان بوی تند الکل میداد. روی تخت نشسته بودی، دستهایت یخ کرده بود و نگاهت روی کف زمین میخ شد. تهیونگ کنار در ایستاده بود، بازوها روی سینه گره خورده، با همان حالت همیشگی؛ سرد و بیحرکت.
دکتر پرونده را بست، نگاه کوتاهی به تو انداخت و بعد رو به تهیونگ گفت:
«تبریک میگم… خانمتون بارداره.»
صدایت در گلویت شکست. هیچ چیزی نگفتی. پلکهایت لرزیدند و تنها حس کردی که هوا دیگر برایت کافی نیست. نگاهت ناخودآگاه سمت تهیونگ رفت. او حتی پلک هم نزد. فقط سرش را به آرامی تکان داد و بیهیچ واکنشی برگشت سمت در.
برگشتن به خانه مثل عبور از تونلی تاریک بود. در ماشین، سکوت مطلق حکمفرما بود. شیشهها باز بودند و باد به موهایت میخورد، اما هیچ چیزی از سرمای درونت کم نمیکرد. تهیونگ رانندگی میکرد و حتی یک بار هم سمتت نگاه نکرد.
وقتی به عمارت رسیدید، او پیش از تو پیاده شد. در را محکم بست و با گامهای بلند به سمت داخل رفت. هیچ کلامی، هیچ توضیحی.
تو اما پشت سرش آمدی، قدمهایت لرزان و بیرمق. با هر قدم، سنگینی خبر تازه روی شانههایت بیشتر مینشست.
پلهها را آرام بالا رفتی، صدای کفشت روی سنگ مرمر مثل تیکتاک ساعت به گوشت میخورد. خستگی و سرگیجه هنوز همراهت بود. وقتی به راهروی بلند رسیدی، مستقیم سمت اتاق خودت رفتی. دستت روی دستگیره نشست و در را باز کردی.
اما..
- ۲۴.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط