Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 4
وقتی به ماشین مارکو رسیدن، مارکو در ماشین رو برای ایزابلا باز کرد و بعد که ایزابلا سوار شد، اونم رفت پشت فرمون نشست
مارکو«خب، کجا داشتی میرفتی؟ »
ایزابلا مکثی کرد و جواب داد«نمیدونم»
مارکو:«فرار کردی؟ »
ایزابلا با مکث طولانی با تردید سرش رو به نشونه آره تکون داد
مارکو:«او اگه پیدات کنه... »
ایزابلا وسط حرف مارکو پرید:«میدونم»
مارکو سکوت کرد چند لحظه و بعد آروم پرسید:«خب، چرا فرار کردی؟ »
ایزابلا :«نمیخوام نامزد اون بشم، من حتی نمیدونم اسمش چیه یا چند سالشه و چه شکلیه»
مارکو مکثی کرد و بعد گفت:«ولی بازم کارت خطرناکه، میدونی که کل کشور زیر نظر اونه،همه ازش پیروی میکنن بعضی ها برا پول بعضی ها برا قدرتش و بعضیا با ترس شون و جونشون»
ایزابلا سرشو پایین انداخت و آروم زمزمه کرد:«تو هم....از اون پیروی میکنی؟»
مارکو لبخندی تلخ زد و گفت:«نه، من ازش متنفرم براش کار نمیکنم»
ایزابلا بعد مکثی آروم پرسید:«چرا؟ »
مارکو که همچنان لبخند تلخ شو داشت با صبر جواب کنجکاوی ایزابلا رو داد:«خب، چون اون مرد خانواده منو کشته»
ایزابلا با شوک به مارکو نگاه کرد و ناخوداگاه پرد:«چه طوری؟ »
مارکو توضیح داد:«خانواده ام توی ماشین بودن،اون ماشین رو منفجر کرد»
ایزابلا:«چرا؟ »
مارکو نفسشو بیرون داد و با لحنی آروم جواب داد:«نمیدونم.....بگذریم،تو جایی رو نداری که بری؟ »
ایزابلا سرشو به نشونه نه تکون داد
مارکو مکثی کرد و پرسید:«میخوای پیش من بمونی؟ »
ایزابلا با شوک و شاید کمی ترس به مارکو نگاه کرد
هنوزم نمیتونست بهش اعتماد کنه پس جواب داد:«نه، فقط منو ببر یه پارکی جایی»
مارکو مکثی کرد و گفت:«لباس هات خیسه، هوا سرده، سرما میخوری...باید لباست رو عوض کنی»
ایزابلا جواب داد:«لباس دیگه ای نیوردم با خودم»
مارکو جواب داد:«تو ماشین من لباس هس فعلا اونارو بپوش هر وقت خواستی پس بده، ولی نمیبره تا پارک،هم خطرناکه هم سرد، توی یه هتل که کسی نمیشناسه برات اتاق میگیرم اونجا بمونی که افراد اون نتونن پیدات کنن»
ایزابلا سکوت کرد و نمیدونست چی جواب بده و بعد کلی فکر کردن بلاخره جواب داد......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 4
وقتی به ماشین مارکو رسیدن، مارکو در ماشین رو برای ایزابلا باز کرد و بعد که ایزابلا سوار شد، اونم رفت پشت فرمون نشست
مارکو«خب، کجا داشتی میرفتی؟ »
ایزابلا مکثی کرد و جواب داد«نمیدونم»
مارکو:«فرار کردی؟ »
ایزابلا با مکث طولانی با تردید سرش رو به نشونه آره تکون داد
مارکو:«او اگه پیدات کنه... »
ایزابلا وسط حرف مارکو پرید:«میدونم»
مارکو سکوت کرد چند لحظه و بعد آروم پرسید:«خب، چرا فرار کردی؟ »
ایزابلا :«نمیخوام نامزد اون بشم، من حتی نمیدونم اسمش چیه یا چند سالشه و چه شکلیه»
مارکو مکثی کرد و بعد گفت:«ولی بازم کارت خطرناکه، میدونی که کل کشور زیر نظر اونه،همه ازش پیروی میکنن بعضی ها برا پول بعضی ها برا قدرتش و بعضیا با ترس شون و جونشون»
ایزابلا سرشو پایین انداخت و آروم زمزمه کرد:«تو هم....از اون پیروی میکنی؟»
مارکو لبخندی تلخ زد و گفت:«نه، من ازش متنفرم براش کار نمیکنم»
ایزابلا بعد مکثی آروم پرسید:«چرا؟ »
مارکو که همچنان لبخند تلخ شو داشت با صبر جواب کنجکاوی ایزابلا رو داد:«خب، چون اون مرد خانواده منو کشته»
ایزابلا با شوک به مارکو نگاه کرد و ناخوداگاه پرد:«چه طوری؟ »
مارکو توضیح داد:«خانواده ام توی ماشین بودن،اون ماشین رو منفجر کرد»
ایزابلا:«چرا؟ »
مارکو نفسشو بیرون داد و با لحنی آروم جواب داد:«نمیدونم.....بگذریم،تو جایی رو نداری که بری؟ »
ایزابلا سرشو به نشونه نه تکون داد
مارکو مکثی کرد و پرسید:«میخوای پیش من بمونی؟ »
ایزابلا با شوک و شاید کمی ترس به مارکو نگاه کرد
هنوزم نمیتونست بهش اعتماد کنه پس جواب داد:«نه، فقط منو ببر یه پارکی جایی»
مارکو مکثی کرد و گفت:«لباس هات خیسه، هوا سرده، سرما میخوری...باید لباست رو عوض کنی»
ایزابلا جواب داد:«لباس دیگه ای نیوردم با خودم»
مارکو جواب داد:«تو ماشین من لباس هس فعلا اونارو بپوش هر وقت خواستی پس بده، ولی نمیبره تا پارک،هم خطرناکه هم سرد، توی یه هتل که کسی نمیشناسه برات اتاق میگیرم اونجا بمونی که افراد اون نتونن پیدات کنن»
ایزابلا سکوت کرد و نمیدونست چی جواب بده و بعد کلی فکر کردن بلاخره جواب داد......
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۲.۶k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط