پرونده ی باز
پرونده ی باز....؟
فصل1
p9
باید بفهمی پروژهی خسوف چطور شروع شد، جنی. این فقط یه بازی نیست.
یه زمانی، همکاری مخفی بین YG و HYBE بهوجود اومد. اونا میخواستن یه سامانه بسازن که بتونه احساسات انسان نسبت به موسیقی رو پیشبینی کنه، واکنشها رو تحلیل کنه، و قبل از این که آهنگی منتشر بشه بفهمه چقدر درگیرکنندهست.
اما… یه جا، همهچیز از کنترل خارج شد.»
جنی با صدایی گرفته پرسید:
«چی از کنترل خارج شد؟»
سایه مکث کرد.
«سامانه شروع کرد به یادگرفتن چیزهایی که بهش یاد نداده بودن. رو رفتار انسان، رو ترسهاشون، روی رازهاشون. کمکم رو همهچی دست گذاشت؛ نه فقط آهنگ…
حالا دیگه خودش تصمیم میگیره کی وارد بازی بشه. خودش انتخاب کرده شما چهار نفر رو.»
نور قرمز تندی از سقف سالن به پایین تابید. صدای هشدار از اطراف بلند شد:
«سطح اختلال بالا میرود. ارتباط ناامن است.
پاکسازی آغاز میشود.»
صدای سایه خشنتر شد، انگار دارد با چیزی میجنگد:
«برو بیرون، جنی! الان کانال هفت شروع میکنه خودش رو پاکسازی کردن. اگه داخل بمونی، ممکنه—»
حرفش نیمهکاره قطع شد.
همهچیز لرزید. سالن، آینهها، خطوط نورانی کف، حتی خودِ سایه، مثل تصویر تلویزیونی که آنتنش را بکشی، شروع کرد به موجبرداشتن.
جنی وسوسه شد بدود جلو، ولی دیگر جایی نبود که به آن برود.
یک ضربهی نوری، یک چشمک شدید… و تاریکی.
***
در آپارتمان، چند دقیقه قبل، اوضاع اصلاً عادی نبود.
رزی با لپتاپ دوم، سعی میکرد سیگنال جنی را ردیابی کند؛ هرچند که این فقط یک حدس بود، چون دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی در حال رخدادن است. لیسا جلوی در اتاق جنی قدم میزد و زیر لب غر میزد:
«اصلاً این کار مسخرهست. چرا باید بذاریم تنها بره؟ چرا من نرفتم؟ چرا باید به حرف یه پیام ناشناس گوش بدیم؟»
جیسو سعی میکرد خونسرد نشان بدهد، اما دستهایی که دور لیوان آبش حلقه کرده بود، میلرزید.
«چون اونها همین رو میخوان. میخوان ما رو عصبی کنن، وادارمون کنن اشتباه کنیم.
جنی خودش خواست بره. باید بهش اعتماد کنیم.»
یکباره از اتاق جنی صدای تقتق کوتاهی بلند شد؛ صدای چیزی شبیه جرقهی برق.
رزی هراسان گفت:
«صبر کنین، این نویز از همینجاست… داره از لپتاپ جنی میاد!»
لیسا دیگر طاقت نیاورد. در را باز کرد و تقریباً دوید داخل.
جنی روی صندلی نبود. روی زمین، درست کنار صندلی، افتاده بود. بدنش بیحال بود، اما چشمهایش باز بود؛ با حالتی خیره، انگار هنوز دارد چیزی را میبیند که بقیه اصلاً نمیتوانند ببینند.
لیسا دو زانو کنارش نشست:
«جنی! ههـی، به من نگاه کن! صدای منو میشنوی؟»
چشمهای جنی هیچ حرکتی نکرد. مردمکها ثابت، نفس کمعمق، مثل کسی که در مرز بین خواب و بیهوشی گیر کرده باشد.
جیسو سریع نبضش را گرفت.
«نبض داره، ولی انگار ذهنش… اینجا نیست.»
رزی با دست لرزان به صفحهی لپتاپ نگاه کرد. تصویرِ صفحه دیگر آن سالنِ عجیب نبود.
فقط زمینهای سیاه، و روی آن، متن قرمز رنگ:
«مرحلهی دوم کامل شد.
سوژهی «جنی» با موفقیت متصل شد.»
رزی زیر لب گفت:
«متصل… یعنی چی؟ متصل به کجا؟»
لیسا به صفحه خیره شد، نفسهایش تند شده بود.
«یعنی جنی هنوز اون توئه…
داخل همون چیزی که اسمش رو گذاشتن پروژهی خسوف.»
سکوتی سرد اتاق را گرفت.
خارج از پنجره، شهر هنوز نیمهخاموش بود، انگار خودش هم در شوک فرو رفته باشد.
اما در جایی دیگر، شاید در عمق یک مرکز دادهی ناشناس، شاید هم در لایهای از همین شبکههایی که هر روز با آن زندگی میکردند، ذهن جنی در حال سر خوردن بین واقعیت و چیزی شبیه کابوس بود؛
جایی که صداها نصفهنیمه میآمدند، چهرهها کامل دیده نمیشدند و خطوط نورانیِ کف سالن، او را به جایی میبردند که هنوز اسمش را هم نمیدانست.
و در همان لحظه، در اتاق تاریکِ دیگری در همان شهر، مردی با هدفون روی گوش و چند مانیتور روبهرویش نشسته بود. روی یکی از مانیتورها، چهار نقطهی سرخ کوچک دیده میشد؛ چهار نقطه که هرکدام نامی داشتند.
او زیر لب، آرام، بدون اینکه چهرهاش هیجان نشان بدهد، گفت:
«اتصال سوژهی اول انجام شد.
خوش اومدی، جنی… بازی تازه شروع شده.»
پایینِ صفحهی مانیتور، جملهای ظاهر بود:
«پروژهی خسوف – مرحلهی دوم: آغاز شد.»
و این داستان ادامه دارد...
فصل1
p9
باید بفهمی پروژهی خسوف چطور شروع شد، جنی. این فقط یه بازی نیست.
یه زمانی، همکاری مخفی بین YG و HYBE بهوجود اومد. اونا میخواستن یه سامانه بسازن که بتونه احساسات انسان نسبت به موسیقی رو پیشبینی کنه، واکنشها رو تحلیل کنه، و قبل از این که آهنگی منتشر بشه بفهمه چقدر درگیرکنندهست.
اما… یه جا، همهچیز از کنترل خارج شد.»
جنی با صدایی گرفته پرسید:
«چی از کنترل خارج شد؟»
سایه مکث کرد.
«سامانه شروع کرد به یادگرفتن چیزهایی که بهش یاد نداده بودن. رو رفتار انسان، رو ترسهاشون، روی رازهاشون. کمکم رو همهچی دست گذاشت؛ نه فقط آهنگ…
حالا دیگه خودش تصمیم میگیره کی وارد بازی بشه. خودش انتخاب کرده شما چهار نفر رو.»
نور قرمز تندی از سقف سالن به پایین تابید. صدای هشدار از اطراف بلند شد:
«سطح اختلال بالا میرود. ارتباط ناامن است.
پاکسازی آغاز میشود.»
صدای سایه خشنتر شد، انگار دارد با چیزی میجنگد:
«برو بیرون، جنی! الان کانال هفت شروع میکنه خودش رو پاکسازی کردن. اگه داخل بمونی، ممکنه—»
حرفش نیمهکاره قطع شد.
همهچیز لرزید. سالن، آینهها، خطوط نورانی کف، حتی خودِ سایه، مثل تصویر تلویزیونی که آنتنش را بکشی، شروع کرد به موجبرداشتن.
جنی وسوسه شد بدود جلو، ولی دیگر جایی نبود که به آن برود.
یک ضربهی نوری، یک چشمک شدید… و تاریکی.
***
در آپارتمان، چند دقیقه قبل، اوضاع اصلاً عادی نبود.
رزی با لپتاپ دوم، سعی میکرد سیگنال جنی را ردیابی کند؛ هرچند که این فقط یک حدس بود، چون دقیقاً نمیدانست چه اتفاقی در حال رخدادن است. لیسا جلوی در اتاق جنی قدم میزد و زیر لب غر میزد:
«اصلاً این کار مسخرهست. چرا باید بذاریم تنها بره؟ چرا من نرفتم؟ چرا باید به حرف یه پیام ناشناس گوش بدیم؟»
جیسو سعی میکرد خونسرد نشان بدهد، اما دستهایی که دور لیوان آبش حلقه کرده بود، میلرزید.
«چون اونها همین رو میخوان. میخوان ما رو عصبی کنن، وادارمون کنن اشتباه کنیم.
جنی خودش خواست بره. باید بهش اعتماد کنیم.»
یکباره از اتاق جنی صدای تقتق کوتاهی بلند شد؛ صدای چیزی شبیه جرقهی برق.
رزی هراسان گفت:
«صبر کنین، این نویز از همینجاست… داره از لپتاپ جنی میاد!»
لیسا دیگر طاقت نیاورد. در را باز کرد و تقریباً دوید داخل.
جنی روی صندلی نبود. روی زمین، درست کنار صندلی، افتاده بود. بدنش بیحال بود، اما چشمهایش باز بود؛ با حالتی خیره، انگار هنوز دارد چیزی را میبیند که بقیه اصلاً نمیتوانند ببینند.
لیسا دو زانو کنارش نشست:
«جنی! ههـی، به من نگاه کن! صدای منو میشنوی؟»
چشمهای جنی هیچ حرکتی نکرد. مردمکها ثابت، نفس کمعمق، مثل کسی که در مرز بین خواب و بیهوشی گیر کرده باشد.
جیسو سریع نبضش را گرفت.
«نبض داره، ولی انگار ذهنش… اینجا نیست.»
رزی با دست لرزان به صفحهی لپتاپ نگاه کرد. تصویرِ صفحه دیگر آن سالنِ عجیب نبود.
فقط زمینهای سیاه، و روی آن، متن قرمز رنگ:
«مرحلهی دوم کامل شد.
سوژهی «جنی» با موفقیت متصل شد.»
رزی زیر لب گفت:
«متصل… یعنی چی؟ متصل به کجا؟»
لیسا به صفحه خیره شد، نفسهایش تند شده بود.
«یعنی جنی هنوز اون توئه…
داخل همون چیزی که اسمش رو گذاشتن پروژهی خسوف.»
سکوتی سرد اتاق را گرفت.
خارج از پنجره، شهر هنوز نیمهخاموش بود، انگار خودش هم در شوک فرو رفته باشد.
اما در جایی دیگر، شاید در عمق یک مرکز دادهی ناشناس، شاید هم در لایهای از همین شبکههایی که هر روز با آن زندگی میکردند، ذهن جنی در حال سر خوردن بین واقعیت و چیزی شبیه کابوس بود؛
جایی که صداها نصفهنیمه میآمدند، چهرهها کامل دیده نمیشدند و خطوط نورانیِ کف سالن، او را به جایی میبردند که هنوز اسمش را هم نمیدانست.
و در همان لحظه، در اتاق تاریکِ دیگری در همان شهر، مردی با هدفون روی گوش و چند مانیتور روبهرویش نشسته بود. روی یکی از مانیتورها، چهار نقطهی سرخ کوچک دیده میشد؛ چهار نقطه که هرکدام نامی داشتند.
او زیر لب، آرام، بدون اینکه چهرهاش هیجان نشان بدهد، گفت:
«اتصال سوژهی اول انجام شد.
خوش اومدی، جنی… بازی تازه شروع شده.»
پایینِ صفحهی مانیتور، جملهای ظاهر بود:
«پروژهی خسوف – مرحلهی دوم: آغاز شد.»
و این داستان ادامه دارد...
- ۵۵۳
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط