رمان؟عشق مثلثی

رمان؟عشق مثلثی
پارت؟17

(اسپانیا=ساعت 11:36AM)

☆:جیمین و ا/ت به خونه اومدن،ا/ت روی تخت نشسته بود،گریه میکرد،جیمین وارد اتاق شد و در رو محکم کوبید،جیمین اومد ساعتش رو انداخت روی میز ارایش و دستش رو دور گردنش کشید،کمربندش رو باز کرد و پرت کرد ی گوشه اتاق،با هر صدا ا/ت میترسید و میلرزید،صدایی ازش در نمیومد ولی گریه میکرد،جیمین به ا/ت نگاه کرد و تک خنده ای کرد،ا/ت سرش پایین بود،اما نگاه جیمین رو حس میکرد،جیمین استین هاش رو داد بالا و دکمه هاشون رو بست

جیمین:او...خانم لی ترسیده؟(نیشخند)
ا/ت:.....
جیمین:از این گوه خوری ها هم بلد بودی و نمیدونستم؟(نیشخند)
جیمین:این همه حرف عاشقونه این همه مدت چی بود؟نکنه از همون اول ازم میترسیدی..؟(خنده)
ا/ت:مـ...من..
جیمین:لکنت گرفتی؟زر بزن دیگه..
ا/ت:د...دروغ نـ..نبود..
جیمین:اگر دروغ نبود چرا رفتی پیشش؟(بلند)
ا/ت:مـ..من فقط میخواستم..فقط میخواستم بگم نمیـ..نمیخوامش..
جیمین:پس میتونیم به زندگی رمانتیکمون ادامه بدیم..به هر حال یونگی مرده..مگه نه عزیزم؟
ا/ت:......
☆جیمین میره جلوی ا/ت،با ی پاش زانو میزنه و روی پای دیگش دستش رو میزاره،کلش رو کج میکنه و به ا/ت نگاه میکنه،با لحن عصبی و همچنین جدی حرف میزنه
جیمین:مگه نه عزیزم؟(عصبی،جدی)
ا/ت:اره..
جیمین:خب..خانم کوچولومون کی بدنیا میاد؟(لبخند)
ا/ت:اخـ..اخرین بـ..بار دکتر گف دو..دو یا سه هفته دیگه..
جیمین:دل تو دلم نیست ببینمش(خنده)
ا/ت:اوم..(بغض)
جیمین:میرم سر کار..
ا/ت:
*جیمین بلند شد،رفت سمت در،دیدم کلید رو برداشت...*
ا/ت:کـ..کلید رو چرا میبری؟
جیمین:میخوای بری بیرون؟خواستی بری بهم زنگ بزن بگو..
ا/ت:جیمین..
*جیمین رفت بیرون،در رو از پشت قفل کرد..رفتم سمت در دستگیره رو کشیدم..در واقعا قفل شده بود*
ا/ت:جیمین..تو نمیتونی منو توی اتاق حبس کنی..در رو باز کن(داد،گریه)
*صدای کفشش اروم تر میشد،داشت از پله ها پایین میرفت،کوبیدم به در*
ا/ت:جیمییییین..نروووو..در رو باز کن..التماست میکنم(گریه)


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۳)

فالوشه(فیک نویس) @lavender_10

فالوشه(فیک نویسه) @bts.ffik.ja

رمان؟عشق مثلثیپارت؟16(اسپانیا=ساعت 10:25 AM) ا/ت: *روی یکی ا...

Part6

Part7

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط